باز هم طرح همان پرسش پیشین: چرا شاهزاده پهلوی شایسته‌ترین گزینه برای هدایت دوران گذار است؟

- رهبر از نظر سقراط باید خویشتنِ خویش را بشناسد؛ آموزگارِ پرسشگری باشد و نه فرمانروا؛ تسلیم حقیقت باشد؛ و باید واسطه‌ی تحول درونی و اخلاقی جامعه باشد.
- در نگاه سقراط، هرگونه اصلاح بیرونی، از درون آغاز می‌شود. رهبرِ راستینِ دوران گذار کسی است که پیش از دعوی هدایت جامعه، آگاهی انتقادی نسبت به خود یافته است؛ از ضعف‌هایش نمی‌هراسد، و فضیلت را در صیقل درون جستجو می‌کند. در جامعه‌ای که سال‌ها با دروغ و ریا تغذیه شده، رهبر باید خود را از هرگونه خودفریبی پاک سازد.
- در دیدگاه سقراط، پرسشگری صرفاً وسیله‌ای برای دانستن اطلاعات یا حل یک مسئله نیست؛ بلکه راهی برای زندگی کردن است. همین پرسشگری است که انسان را از زیستن کورکورانه، غریزی، یا تقلیدی می‌رهاند... و سیاست نه ابزاری برای اداره امور روزمره، بلکه عرصه‌ای برای پرورش فضیلت در انسان است. در مسیر گذار از استبداد به آزادی، وظیفه‌ی رهبر تنها در تغییر نهادها خلاصه نمی‌شود؛ بلکه باید به بازسازی وجدان عمومی و احیای اخلاق شهروندی نیز همت گمارد. چرا که آزادیِ بدون فضیلت، یا به آشوب می‌انجامد یا به بازتولید گونه‌ای دیگر از ظلم.

یکشنبه ۱۲ مرداد ۱۴۰۴ برابر با ۰۳ اوت ۲۰۲۵


محمود مسائلی – در پی انتشار نوشتاری با عنوان «چرا باید از شاهزاده پهلوی برای رهبری دوران گذار و رسیدن به ایرانی آزاد حمایت کرد؟» که در کیهان لندن در تاریخ ۳۰ نوامبر ۲۰۲۴، انتشار یافت، پرسشی بنیادین همچنان پابرجا و بی‌پاسخ مانده است؛ پرسشی که در شرایط خطیر و حساس کنونی، بیش از پیش برای شکل‌گیری نوعی همراهی ملی ضرورت می‌یابد:  رهبری دوران گذار به سوی ایرانی آزاد، آباد و دموکراتیک باید چه ویژگی‌هایی داشته باشد؟

شاهزاده رضا پهلوی در هفدهمین «اجلاس ژنو برای حقوق بشر و دموکراسی» / ۳۰ بهمن ۱۴۰۳/ ۱۸ فوریه ۲۰۲۵

این نوشتار، با آنکه نگاه نگارنده به‌ روشنی معطوف به «جمهوریت» است، کوششی‌ است برای ادای دین نسبت به میهن، با طرح این پرسش بر بستری فلسفی، نه صرفاً نقطه‌ نظر و یا تحلیل سیاسی که امروزه به امری مرسوم تبدیل شده است. در این مسیر، اگرچه فاصله‌ای ژرف میان دیدگاه نویسنده و برخی جریان‌های جمهوریخواهی وجود دارد، اما با تأکید بر مسئولیت اخلاقی و تاریخی، بر این باور پای می‌فشارد که شاهزاده رضا پهلوی، با توجه به ویژگی‌های شخصیتی، کارکردی، و موقعیتی خود، شایسته‌ترین چهره برای رهبری دوران گذار به سوی ایرانی دموکراتیک و آزاد است.

در نوشتار پیشین، این نظریه از منظر حقوق و روابط بین‌الملل، به زبانی روشن و غیرانتزاعی مورد بررسی قرار گرفت. اکنون، آن گفتار با نگاهی درونی‌تر، ژرف‌تر و فلسفی‌تر ادامه می‌یابد. اینبار با استناد به اندیشه‌ی یکی از برجسته‌ترین چهره‌های تاریخ فلسفه یعنی سقراط.  فیلسوفی که نه در قدرت نشیمن داشت، و نه در مقام، اما در روشنایی خرد و پایداری بر حقیقت، خود رهبری بود بی‌تاج‌ و تخت؛ الگویی برای شناخت ماهیت رهبری در لحظه‌های سرنوشت‌ساز تاریخ.

چرا باید از شاهزاده پهلوی برای رهبری دوران گذار و رسیدن به ایرانی آزاد حمایت کرد؟

فضیلت و اخلاق‌مداری: شایستگی رهبری دوران گذار

در ابتدا شایسته یادآوری است که هرچند سقراط در بستر دموکراسی آتنی می‌زیست، و نه در ساختارهای تمامیت‌خواه کنونی، اما آموزه‌های بنیادین او درباره‌ی «فضیلت»، «خرد»، «خودشناسی»، و «گفتگوی اخلاقی» (دیالوگ)، افقی عمیق و راهگشا برای تأمل در باب چیستی ویژگی‌های رهبری در دوران گذار به سوی آزادی در جوامعی مانند ایران امروز فراهم می‌آورد. از منظر سقراط، رهبری نه در قدرت بیرونی، بلکه در توان درونیِ اخلاقی و خرد انتقادی ریشه دارد. رهبری دوران گذار، در این خوانش، نه یک موقعیت اجرایی یا سیاسی صرف، بلکه تجسمی است از «پرسشگری مداوم»، «فروتنی در برابر حقیقت»، و «مسئولیت‌پذیری اخلاقی در برابر جمع.» بر این پایه، می‌توان ویژگی‌های رهبر دوران گذار را از منظر سقراطی، چنین بازشناخت:

الف. رهبر باید خویشتن خویش را بشناسد

«ای انسان، خودت را بشناس!»[i] این بایستن ضروری برای هر فردی، بر سردر «معبد دلفی» نقش بسته بود که افلاطون آنرا در چندین دیالوگ مهم فلسفی این آموزه را در قالب شخصیت سقراط، به‌مثابه محور رهبری اخلاقی و فلسفی، بسط می‌دهد. در اندیشه‌های فلسفه باستانی، «خود را بشناس» فقط یک حرف و یا شعار نبود، بلکه فرمانی اخلاقی بود که هر فرد انسانی را خطاب قرار می‌داد، و او را به بازیگری اجتماعی فرا می‌خواند که در آغاز اندیشه و عمل قرار می‌گرفت. «بر همه انسان‌ها لازم است که خود را بشناسند و میانه‌روی پیشه کنند. من خویشتن را جسته‌ام. تو هرچند همه راه‌ها را بپیمایی، باز هم به کرانه‌های جان نخواهی رسید؛ چرا که ژرفای آن بی‌پایان است».[ii]

در نگاه سقراط، هرگونه اصلاح بیرونی، از درون آغاز می‌شود. رهبرِ راستینِ دوران گذار کسی است که پیش از دعوی هدایت جامعه، آگاهی انتقادی نسبت به خود یافته است؛ از ضعف‌هایش نمی‌هراسد، و فضیلت را در صیقل درون جستجو می‌کند. در جامعه‌ای که سال‌ها با دروغ و ریا تغذیه شده، رهبر باید خود را از هرگونه خودفریبی پاک سازد. این ویژگی را دیالوگ‌های مختلف برجای مانده از افلاطون می‌توان مطالعه کرد. برخی از مثال‌ها می‌تواند این نکته را روشنتر سازد.

اول، در دیالوگ «دفاعیه سقراط» توضیح داده می‌شود که خرد راستین، نه در انباشتن اطلاعات یا ادعای دانایی، بلکه در آگاهی به ندانستن خود است. این سخن به ظاهر متناقض به نظر می‌رسد. اما بنیاد یکی از مهم‌ترین آموزه‌های فلسفه‌ی یونان را شکل می‌بخشد: آنکه خود را دانا می‌پندارد، اغلب در بند توهم دانایی گرفتار است و راه یادگیری را به روی خود بسته است. اما کسی که می‌داند که نمی‌داند، دل و ذهن خود را گشوده نگه می‌دارد؛ آماده‌ی پرسش، شک، یادگیری و رشد است.

در راه بازگشت، با خود اندیشیدم که من از این مرد خردمندترم؛ چراکه احتمالاً نه او و نه من چیزی از امور والا و نیک نمی‌دانیم، اما او می‌پندارد که چیزی می‌داند، در حالی که واقعاً نمی‌داند؛ در حالی که من، نه تنها نمی‌دانم، بلکه حتی گمان هم نمی‌کنم که می‌دانم. شاید در همین نکته کوچک است که من از او خردمندترم: زیرا آنچه را نمی‌دانم، دانسته نمی‌پندارم.[iii]

دوم، در «دیالوگ سقراط و آلکیبیادس» در رساله‌ی «آلکیبیادس اول»، سقراط همان نقشی را ایفا می‌کند که در «دفاعیه»  از خود ترسیم کرده است: انسانی که چیزی نمی‌داند، اما داعیه پندار دانایی دیگران را به چالش می‌کشد. آلکیبیادس، که جوانی بسیار مغرور و بلندپرواز است، خود را آماده‌ی ورود به عرصه‌ی سیاست می‌داند. سقراط، که به قول خودش «راز انسان را می‌داند»، او را با افشای هدف‌های پنهانی‌اش شگفت‌زده می‌سازد. اما پرسش اساسی این است: آیا آلکیبیادس دانش لازم برای تحقق این اهداف را دارد؟ او می‌خواهد مردم آتن را متقاعد کند – اما درباره‌ی چه چیزی؟ نه درباره‌ی هنری خاص یا تخصصی فنی، بلکه درباره‌ی سیاست، یعنی تشخیص زمان جنگ و صلح. حال آنکه این تصمیم‌ها باید بر اساس عدالت باشد؛ و در نتیجه، مشاوران مردم باید میان «عدالت» و «بی‌عدالتی» تمییز دهند. آیا آلکیبیادس چنین دانشی دارد؟

سقراط از او می‌پرسد: اگر این دانش را داری، آیا کسی به تو آن را آموخته؟ اگر آموزگاری داشتی، بگو تا من نیز پیش او شاگردی کنم. آلکیبیادس اعتراف می‌کند که هیچگاه استادی نداشته است. پس آیا خودش این دانش را کشف کرده؟ تنها در صورتی ممکن است که زمانی بر نادانی خویش آگاه شده باشد. اما او هرگز چنین زمانی را به یاد نمی‌آورد—زیرا حتی در کودکی هنگام بازی، دیگران را متهم به تقلب می‌کرد، و این یعنی گمان می‌کرد که عدالت را می‌شناسد. در نهایت سقراط، با منطق، آلکیبیادس جوان را به نادانی‌اش درباره‌ی مفاهیمی چون عدالت و سودمندی آگاه می‌سازد. در این دیالوگ، سقراط به آلکیبیادس جوان یادآوری می‌کند که چگونه می‌توانی مردم را بشناسی، وقتی هنوز خودت را نمی‌شناسی؟ کسی که خویشتن را نشناسد، چگونه می‌تواند دیگران را راه ببرد؟[iv]

سوم، در «جمهوریت»، دیالوگ دیگری مطرح می‌شود که به این بحث یاری می‌رساند.  تا زمانی که پادشاهان فیلسوف نشوند، یا فیلسوفان پادشاهی نیاموزند، و قدرت و خرد در یک فرد گرد نیایند، نه شهرها آرام خواهند گرفت و نه انسان‌ها رستگار خواهند شد، چرا که فیلسوف، به‌ باور سقراط، انسانی‌ست که شیفته‌ی «حق» و «خیر» است، نه گرفتار شهوت قدرت یا مال. او دلبسته‌ی واقعیت است، نه فریبکارانه به‌ دنبال ظواهر و منافع زودگذر. چنین کسی اگر به قدرت برسد، از آن سوء استفاده نخواهد کرد. در حقیقت، او کسی است که دانش حقیقی دارد و بر اساس حدس و گمان رفتار نمی‌کند. بیشتر کسانی که به قدرت می‌رسند، تنها گمان‌هایی سطحی دارند، و به همین دلیل، بی‌عدالتی پیشه می‌کنند. اما فیلسوف به‌ دنبال معرفت یقینی است. او می‌داند که خرد راستین در این است که بدانی که نمی‌دانی، و از این راه، راه دانایی را بگشایی.

من گفتم: «پس، تنها یک دگرگونی هست که به‌گمانم می‌توانیم نشان دهیم می‌تواند آن تغییرِ مطلوب را پدید آورد. این دگرگونی نه اندک است و نه آسان، اما شدنی‌ست».
او پرسید: «چه دگرگونی‌ای؟»
گفتم: «اکنون درست بر آستانه همان چیزی هستم که آن را به بزرگترین موجِ شگفتی (پارادوکس) تشبیه کردیم. اما خواهم گفت، حتی اگر— برای حفظ همان تمثیل— این سخن ما را چونان موجی خروشان در خود فروبَرد و به خنده و تمسخر دیگران دچار کند. گوش کن!»
گفت: «تمام حواسم با توست».
من گفتم: «مگر آنکه یا فیلسوفان شاه شوند، یا شاهان و زمامدارانِ کنونی واقعاً فیلسوف گردند…»[v]

در حقیقت، افلاطون از زبان سقراط تأکید می‌کند که هرگونه رهبری راستین، پیش از هر چیز نیازمند خودشناسی است. رهبری دوران گذار، به‌ ویژه در جامعه‌ای آشفته از استبداد و فساد، نمی‌تواند بدون صداقت با خود، پذیرش نادانی، و پرورش فضیلت درونی تحقق یابد. اصلاح بیرونی، باید از درون آغاز شود؛ و هرکس خواهان هدایت مردم است، نخست باید آئینه‌ای شفاف در برابر جان خویش بگذارد.

ب. رهبر، آموزگارِ پرسشگری است، نه فرمانروا

مدعی رهبری جامعه سیاسی، بجای اینکه پاسخی قطعی بر اساس پیش‌فرض‌های خود بدهد، پرسشگری‌ست نقاد که از طریق دیالوگ‌ها، می‌کوشد سقف دانسته‌ها را فرو ریزد تا حقیقت از دل گفتگو بجوشد. شایسته است رهبری نهضت رهایی‌بخش در دوران گذار الهام‌بخش و پرسشگری در جامعه باشد. رهبری که با اقتدارگرایی جای استبداد پیشین را بگیرد، صرفاً لباسی نو بر تن همان چرخه کهنه ظلم است. در همه آثاری که از افلاطون بجای مانده است، پرسشگری توسط سقراط محور اصلی همه اندیشه‌هاست، و به همین دلیل، در ماهیت و ذات خود نقادانه است؛ نقدی که از خویشتن خویش آغاز می‌شود. برای روشنتر شدن موضوع برخی از دیالوگ‌های اصلی افلاطون (سقراط) بطور فشرده مورد توجه قرار می‌گیرد.

اول، در «دیالوگ منو»، آموزه‌ی بازشناسی، این موضوع برجسته شده است که روح انسانی آمیخته با دانش پیشینه‌ای است که برای ظهور به پرسشگری روی می‌آورد. درواقع، بدون پرسشگری امکان کشف حقیقت وجود ندارد.  در گفتگویی که میان سقراط و «منو» درباره فضیلت، پرسشگرب برای آموختن خود نوعی فضیلت است. در همین پرسشگری است که مرزهای میان دانش، آموزش، جهل، و یادآوری برجسته می‌شوند. در کانون مرکزی دیالوگ، پارادوکسی قرار دارد که به این بحث کمک می‌کند.

سقراط همه داعیه‌های «منو» در باره فضیلت را به زیر سئوال می‌کشد. «منو» با ناامیدی پرسشی بنیادین مطرح می‌کند: «چگونه می‌توان چیزی را جستجو کرد که نمی‌دانیم چیست؟ اگر آن را بشناسیم، نیازی به جستجو نیست، و اگر نشناسیم، چگونه آن را خواهیم شناخت وقتی آن را دیدیم؟» پاسخ سقراط در همان پرسشگری خلاصه می‌شود: «نفس انسان پیش از تولد، دانای مطلق بوده است؛ اما با تولد، همه‌ چیز را فراموش می‌کند. اما با پرسشگری و تلاش، می‌توان آن دانایی فراموش‌شده را دوباره به یاد آورد». به این طریق حتی بیسوادترین انسان‌ها هم ظرفیت شناخت حقیقت را دارند، درصورتی که به درستی هدایت شوند. بنابراین، برای ادراک و فهمیدن باید بیدارشد. به اصطلاح عامیانه در فرهنگ ایرانیان، تجربه نشان می‌دهد که مردم عادی درک و فهم روشن‌تر ودرست‌تری نسبت به تحصیلکردگان دارند. امروزه مردم در کوچه و خیابان صدای حقیقت را رسا ساخته‌اند (رضا شاه، روحت شاد)، در حالی که تحصیلکردگان سطح بالایی از دانشگاه‌های خارج کشور به خدمت نظام و بردگی آن درآمده‌اند.

«دیالوگ منو» این نظریه را برجسته می‌سازد که فهم و ادراک انسانی پیش‌زمینه‌هایی دارد، اما برای متبلور ساختن آن روح پرسشگری نیاز است. تسلیم محض به دانش آموخته روح انسانی را ممکن است به جمود بکشاند. بنابراین، آگاهی به نادانی، نقطه‌ی آغاز راه دانایی‌ست.[vi]

دوم، در دیالوگ «دفاعیه سقراط»، شاهکار فلسفی سقراط به نمایش گذاشته می‌شود: «زندگیِ بی‌پرسش، شایسته‌ی زیستن نیست».[vii] در حقیقت، در دیدگاه سقراط، پرسشگری صرفاً وسیله‌ای برای دانستن اطلاعات یا حل یک مسئله نیست؛ بلکه راهی برای زندگی کردن است. همین پرسشگری است که انسان را از زیستن کورکورانه، غریزی، یا تقلیدی می‌رهاند. بنابراین، تا زمانی که خود را، جهان را، باورهایان را، عدالت، زیبایی، نیکی، یا حتی مرگ را زیر سؤال نبریم، به این معنی است که زندگی نکرده‌ایم؛ فقط زنده بوده‌ایم. این آموزه انسان‌ساز سقراط به موضوعی که در آغاز این نوشتار بیان شد، همخوانی و هم‌پیوندی دارد: «خودت را بشناس!»

تنها از طریق پرسشگری است که می‌توانیم خود را بشناسیم. و تنها از طریق خودشناسی است که می‌توانیم زندگی‌ای با معنا، اخلاقی، و درست داشته باشیم. بنابراین، پرسشگری یک وظیفه‌ اخلاقی برای هر انسانی است که می‌خواهد زندگی شایسته زندگانی کردن داشته باشد. بدون پرسشگری، انسان در تاریکی نادانی و خودفریبی باقی می‌ماند؛ و این، امروزه بزرگترین بلایی است که بر سر روشنفکرنمایان مطیع رژیم به اصطلاح اسلامی و هوداران لابیگر خارج‌نشین آنها آمده است. آنهایی که تحصیلات عالی دارند، اما به خدمت سفاک‌ترین رژیم حکومتی درآمده‌اند.[viii]

ج.  رهبر باید  تسلیم حقیقت باشد

سقراط در برابر فشار سیاسی، نه دروغ گفت، نه تملق ورزید. او حتی جان خود را در راه حقیقت و فضیلت داد. این صداقت و شهامت برای حق‌جویی در دیالوگ‌های مختلفی بحث شده است. در «دفاعیه سقراط» صریحاً اعلام می‌کند که اگر به او فرصت ادامه اندیشیدن و پرسیدن داده نشود، ترجیح می‌دهد که بمیرد: «اگر مرا آزاد کردید اما بگویید که دیگر نمی‌توانی سقراط باشی، آنرا نمی‌پذیرم».[ix]

درحقیقت، نقشی که برای خود در نظر می‌گیرد تا جامعه خفته را بیدار کند، همانند «مگس بیدارکننده‌ی» جامعه است که بر اسب خفته‌ی آتن نیش می‌زند تا شهروندان را از خواب بی‌اعتنایی و بی‌فکری بیدار کند: «من همان مگسی هستم که خداوند بر پیکر دولت (شهر) گمارده است، و در تمام روز و در همه‌جا، پیوسته بر شما می‌نشینم، شما را بیدار می‌کنم، برمی‌انگیزم، قانع می‌سازم و نکوهش می‌کنم».[x] برای این هدف هشدار می‌دهد: «اگر مرا بکشید، دیگر کسی نخواهد بود که شما را بیدار کند».[xi] در برابر فشار سیاسی و تهدید مرگ، سقراط نه تملق می‌گوید و نه عقب‌نشینی می‌کند. با شهامتی روشن، می‌گوید: «ترجیح می‌دهم آزادانه سخن بگویم و بمیرم، تا این‌که با چاپلوسی و ترس، زندگی‌ام را حفظ کنم».[xii]

در همین مسیر است که جمله‌ی ماندگارش را بر زبان می‌آورد: «زندگی‌ای که در آن پرسشگری نباشد، شایسته‌ی زیستن نیست». او الگویی از زندگی فلسفی را ترسیم می‌کند: زندگی‌ای بر پایه‌ی صداقت، گفتگوی انتقادی، و ایستادگی در برابر قدرت ناحق.

در «دیالوگ کریتو»، این وفاداری به حقیقت به اوج می‌رسد. سقراط پیشنهاد دوستانش را برای فرار از زندان رد می‌کند، نه به‌ خاطر ترس، بلکه از آن‌ رو که نمی‌خواهد اصول و قوانینی را که به آنها باور دارد، زیر پا بگذارد. در نظر او، «حیات انسانی، تنها زمانی معنا دارد که در وفاداری به حقیقت سپری شود، نه در گریختن از پیامدهای آن». بنابراین، در پاسخ به شاگردان خود که از او خواسته بودند تا با کمک آنها از زندان فرار کند، پاسخ می‌دهد «عدالت ایجاب می‌کند که بی‌عدالتی نکنی حتی اگر این به قیمت جانت باشد… »[xiii] در حقیقت، او فرار از زندان را برخلاف قوانین سرزمینی می‌داند که در آن زندگی می‌کند: خیانت به خود، قانون، و حقیقت. برای او  پایبندی به تعهد اخلاقی ویژگی مهم و حیاتی مفهوم شهروند بودن است: «اگر دست از عدالت بکشم تا جانم را حفظ کنم، به ظلمی بزرگ دست زده‌ام».[xiv]

د. رهبر باید واسطه‌ی تحول درونی و اخلاقی جامعه باشد

برای سقراط، سیاست نه ابزاری برای اداره امور روزمره، بلکه عرصه‌ای برای پرورش فضیلت در انسان است. در مسیر گذار از استبداد به آزادی، وظیفه‌ی رهبر تنها در تغییر نهادها خلاصه نمی‌شود؛ بلکه باید به بازسازی وجدان عمومی و احیای اخلاق شهروندی نیز همت گمارد. چرا که آزادیِ بدون فضیلت، یا به آشوب می‌انجامد یا به بازتولید گونه‌ای دیگر از ظلم. این دیدگاه به‌روشنی در کتاب «جمهوریت» افلاطون (کتاب چهارم) نمایان است، جایی که سقراط تأکید می‌کند هدف دولت سالم، نه فقط تأمین رفاه مادی، بلکه سعادت و کمال روحی شهروندان است. او دولت را به مثابه‌ تصویر بزرگ‌شده‌ی روح انسانی توصیف می‌کند؛ روحی که باید با فضیلت، عدالت، خرد و شجاعت هماهنگ گردد. سخن مشهور او در این زمینه چنین است: «هدف از تأسیس دولت، تنها اداره‌ی امور نیست، بلکه برپایی شادی جمعی و ساختن روحی فضیلت‌مند برای شهر است».[xv]

برای پایه‌گذاری بنیانی اخلاقی در جامعه، دولت باید وظیفه‌ی آموزش فضایل اجتماعی و اخلاقی را بر عهده گیرد. هدف سیاست عمومی، نباید صرفاً تأمین مهارت‌های فنی یا رفاه اقتصادی باشد، بلکه باید پرورش فضیلت در شهروندان را در مرکز توجه خود قرار دهد. افلاطون با تأکید بر همگانی و اجباری بودن آموزش، تصریح می‌کند: «آموزش باید امری عمومی و قانونی باشد… زیرا هدف سیاست، پرورش فضیلت است، نه صرفاً افزایش کارآمدی یا تأمین رفاه».[xvi] از نگاه افلاطون، آموزش عمومی دولتی باید به پرورش روح انسان بپردازد؛ آموزش برای زیستن درست، نه فقط برای کار کردن. تنها از این راه است که جامعه‌ای عادل، متعادل و آزاد می‌توان بنیان نهاد.

در کتاب هفتم «جمهوریت»، افلاطون با تمثیل ژرفِ غار، هشداری بنیادین می‌دهد: آنان‌ که هرگز چهره‌ی نور را ندیده‌اند- نورِ آگاهی، حقیقت و فضیلت- اگر ناگاه آزاد شوند اما ندانند چگونه بر خود و بر دیگران فرمان برانند، یا جامعه را به آشوب خواهند کشید، یا ظلمی را که از آن رها شده‌اند، به شکلی تازه بازخواهند ساخت. بنابراین، آزادی بدون فضایل اجتماعی بزرگترین خطر در پیش روی جامعه است: «آزادی، اگر بی‌آموزش فلسفی و بی‌بازگشت فرزانگان به درون شهر باشد، نه به رهایی، بلکه به انحطاط و نزاع می‌انجامد». بنابراین، رهایی حقیقی تنها آنگاه رخ می‌دهد که انسان، از زنجیر جهل رها شده و در روشنایی دانش، به خویشتن بازگردد و آن نور را با خود به دل جامعه بیاورد.[xvii]

جمع‌بندی

رهبری دوران گذار، رسالتی اخلاقی و فلسفی است؛ نه با شعارهای پرزرق‌ و برق و نه با عطش قدرت، بلکه با پرسشگری ژرف، صداقتی بی‌پروا، فروتنی در برابر حقیقت، و تعهدی راسخ به پرورش فضیلت جمعی. سقراط هرگز در پی قدرت نبود، اما با جان‌باختن‌اش در راه حقیقت، به نماد رهبری اخلاقی در برابر بی‌عدالتی تبدل شد. در دوران گذار، جامعه نیازمند چنین جان‌هایی‌ست: رهبرانی دانا، شجاع و راستگو، که نه برای رسیدن به مقام، بلکه برای روشن نگه داشتن مشعل آزادی، آماده پرداخت هزینه باشند. صداقت، ایثار، و بی‌اعتنایی به منفعت شخصی، از ستون‌های بنیادین چنین رهبری است.

منش اخلاقی، شخصیت متعهد و مسئول، میهن‌دوستی، آگاهی سیاسی و توانایی‌های دیپلماتیک شاهزاده پهلوی نشان می‌دهد که او واجد ویژگی‌های لازم برای رهبری دوران گذار است. میهن‌دوستی و حفاظت از هویت ایرانی این تعهد اخلاقی و ملی را بر دوش ما می‌نهد تا از او برای رهایی کشور از شرایط کنونی حمایت کنیم. درواقع، این ضرورت تاریخی ایجاب می‌کند که با وجود ارزش جمهوری به‌ عنوان الگوی مطلوب حاکمیت، پشت سر ایشان به‌ عنوان شایسته‌ترین و تأثیرگذارترین چهره قرار گیریم. خود ایشان هم پیشتر با روشنی اعلام کرده‌اند که مطلوب‌شان جمهوریت است؛ یعنی الگوی حکومتی مردم‌سالاری، و مردم از طریق انتخاباتی آزاد «شکل ظاهری» آنرا تعیین خواهند کرد. این شکل ظاهری که مردم انتخاب خواهد کرد، خواه مدل جمهوری باشد، و خواه پادشاهی مشروطه، ما وظیفه‌ای ملی و تاریخی داریم تا همه توان، دانش، و تخصص خود را در خدمت میهن دلبند و سرافرازی آن قرار دهیم.

*دکتر محمود مسائلی استاد بازنشسته روابط و حقوق بین‌الملل، دانشگاه‌های آتاوا و کارلتون و دبیرکل اندیشکده بین‌المللی نظریه‌های بدیل با مقام مشورتی دائم نزد ملل متحد


[i] Γνῶθι σεαυτόν (Gnōthi seauton) – Know thyself.
[ii] Lipsey, R. (2001). Have You Been to Delphi? Tales of the Ancient Oracle for Modern Minds. State University of New York Press, p. 234.
[iii] Apology, Foundation for Platonic Studies, section 21d.
[iv] Alkibiades I by Plato. Translated by Benhamin Jowett.
[v] The Republic of Plato. (1968) Translated by Allan Bloom. Basic Books, 473 section C.
[vi] The Meno of Plato. (1887). Introduction and Notes by St. George Stock. Oxford at Clarendon Press, 80-d – ۸۶-c.
[vii] Apology, 38-a.

[viii] به یاد آموزه‌ای از اعتقادات خود آنان افتادم که می‌گوید «مَثَلُ الَّذِینَ حُمِّلُوا التَّوْرَاهَ ثُمَّ لَمْ یَحْمِلُوهَا کَمَثَلِ الْحِمَارِ یَحْمِلُ أَسْفَارًا» (سوره جمعه، آیه ۶۲). همانند چارپایانی هستند که کتاب‌هایی بر پشت خود داشته و آنها را حمل می‌کنند.

[ix] Apology 29b–c
[x] Ibid., 30-e
[xi] Ibid., 30b–c
[xii] Ibid., 36-c
[xiii] Ibid., 50-b
[xiv] Ibid., 51-b
[xv] The Republic of Plato, 4.427-c – 434-c
[xvi] Ibid., book II, 376-d.
[xvii] Ibid., ۷٫۵۱۴a–۵۲۰a

برای امتیاز دادن به این مطلب لطفا روی ستاره‌ها کلیک کنید.

توجه: وقتی با ماوس روی ستاره‌ها حرکت می‌کنید، یک ستاره زرد یعنی یک امتیاز و پنج ستاره زرد یعنی پنج امتیاز!

تعداد آرا: ۱۰ / معدل امتیاز: ۴٫۶

کسی تا به حال به این مطلب امتیاز نداده! شما اولین نفر باشید

لینک کوتاه شده این نوشته:
https://kayhan.london/?p=383022