زهرا صادقی نصیری – از کودکی تا بزرگسالی؛ چگونه حکومت و جامعه، آزادی اندیشه را در نطفه خفه میکنند: در نظام جمهوری اسلامی، سرکوب اقلیتهای مذهبی و سیاسی یک اتفاق مقطعی نیست بلکه جزئی از ساختار قدرت است؛ ساز و کاری که از کودکی آغاز میشود و تا بزرگسالی ادامه مییابد. کودکان از همان سالهای نخست یاد میگیرند که پرسیدن خطرناک است، و ایمان، امری اجباری. در چنین فضایی، آزادی وجدان و حق تغییر باور؛ حقی که در مادهی ۱۸ اعلامیهی جهانی حقوق بشر تصریح شده، به تهدیدی علیه امنیت تعبیر میشود.
ریشهی تاریخی و ایدئولوژیک سرکوب
پس از تأسیس جمهوری اسلامی در سال ۱۳۵۷، هویت سیاسی و مذهبی حکومت بر ایدهی «امت واحدهی اسلامی» بنا شد. اصل دوازدهم قانون اساسی، مذهب رسمی کشور را شیعهی دوازدهامامی اعلام کرد و در نتیجه، همهی اشکال دگراندیشی در حاشیه قرار گرفتند.
هرچند اصول سیزدهم و چهاردهم ظاهراً ادیان رسمی را به رسمیت میشناسند، اما این شناسایی تنها شامل پیروان موروثی آن ادیان است، نه کسانی که از اسلام روی برمیگردانند.
به بیان سادهتر، یک ارمنی میتواند به کلیسا برود، اما یک مسلمانزادهی نوکیش ممکن است به جرم «ارتداد» با خطر مرگ روبرو شود. این دوگانگی قانونی، نشان میدهد که در ایران، ایمان هرگز یک حق نبوده و یک وظیفهی اجباری است.
آموزش رسمی؛ آغاز قدرت انضباطی
در ایرانِ تحت حکومت جمهوری اسلامی، سرکوب از مدرسه آغاز میشود. نظام آموزشی بجای پرورش تفکر انتقادی، ذهنها را در چهارچوبی ایدئولوژیک شکل میدهد. درسهای دینی، ابزار ساختن شهروندان مطیعاند؛ کودک یاد میگیرد که پرسش، بیاحترامی است و تردید، نشانهی بیایمانی.
در این بخش از ساختار اجتماعی، همان چیزی اتفاق میافتد که میشل فوکو (فیلسوف و جامعهشناس فرانسوی) آن را قدرت انضباطی مینامید: قدرتی که از طریق شلاق زدن و زندان اعمال نمیشود، بلکه از راه «نظم ذهن و بدن». مدرسه، خانواده و رسانه با هم همکاری میکنند تا نوع خاصی از انسان را بسازند؛ انسانی که خود را کنترل میکند، پیش از آنکه کسی او را کنترل کند.
این فرآیند، ریشهی شکلگیری «پلیس اخلاق درونی» است؛ ترسی در ذهن شهروند جا خوش میکند و به او میگوید: فکر نکن و کنجکاو نباش زیرا ممکن است خطری در کمین باشد.
پروپاگاندای رسمی و چهرهی دروغین مدارا
جمهوری اسلامی در سطح جهانی چهرهای مداراگر از خود نشان میدهد: سخن از آزادی اقلیتها، نمایندگان دینی در مجلس، و امکان عبادت در کلیسا و کنیسه. اما این، تنها نیمهی نمایش است. آزادی در ایران به معنای «آزادی دروندینی» است، نه آزادی انتخاب دین یا بیدینی.
آنچه در واقعیت وجود دارد، همان چیزیست که فوکو از آن با عنوان «نظام حقیقت» یاد میکرد؛ یعنی قدرت، تعیین میکند چه چیزی حقیقت است و چه کسی حق گفتن دارد. حکومت، تنها یک نوع ایمان را مشروع میداند و هر شکل دیگری از باور را خطرناک میشمارد.
به این ترتیب، جامعه به صحنهی نمایش تظاهر بدل میشود؛ مردمانی که برای بقا ناگزیرند چهرهای مذهبی به خود بگیرند، حتی اگر در درونشان چیزی جز شک و پرسش نباشد.
قانون؛ ابزار سرکوب نه حمایت
در جوامع آزاد، قانون پناهگاه اقلیتهاست. اما در جمهوری اسلامی، قانون به دست فقه سپرده شده است. اصل چهارم قانون اساسی تصریح میکند که همهی قوانین باید مطابق موازین اسلامی باشند؛ در نتیجه، حتی اگر قانونی به نفع اقلیتها تصویب شود، میتواند با یک تفسیر فقهی محدود گردد.
عبارتهای مبهمی مانند «اقدام علیه امنیت ملی» یا «تبلیغ علیه نظام» چنان کشدارند که میتوان هر اندیشهی متفاوتی را با آنها سرکوب کرد. نتیجه، قانونی است که برای عدالت وضع نشده، بلکه برای کنترل طراحی شده است.
جامعه و خانواده؛ بازوی نامرئی قدرت
یکی از خطرناکترین اشکال قدرت، آن است که به درون انسان نفوذ کند. در ایران، حکومت توانسته است با تکیه بر سنت و دین، جامعه را به بازوی خود تبدیل کند. خانواده، همسایه، و حتی دوست، به مأموران داوطلب تبدیل میشوند.
این درواقع همان قدرت درونیشده است که باعث میشود فرد، دیگر نیازی به مراقب بیرونی نداشته باشد، چون خودش نقش مراقب را بازی میکند.
هانا آرنت (تاریخنگار و فیلسوف سیاسی) در تحلیل هایش درباره نظامهای تمامیتخواه، به این موضوع اشاره داشت که بزرگترین خطر درواقع نابودی فردیت است؛ وقتی انسان از ترس طرد شدن، دیگر خودش نیست.
در چنین فضایی، جوانی که روزه نمیگیرد یا دختری که حجاب را کنار میگذارد، نه از پلیس، بلکه از نگاه خانواده و قضاوت جامعه میترسد. قدرت، دیگر در خیابان نیست؛ در ذهن ماست.
اقلیتهای دینی و سیاسی؛ قربانیان یک ساز و کار مشترک
اقلیتهای مذهبی و سیاسی در ایران، قربانیان دو شکل از یک نظاماند: نظامی که با ابزارهای متفاوت؛ دین، قانون یا ترس اجتماعی و یا هر صدای متفاوتی را خاموش میکند.
همانطور که یک بهایی نمیتواند آزادانه باورش را تبلیغ کند، یک فعال سیاسی نیز نمیتواند آزادانه نظرش را بیان کند. در هر دو حالت، حکومت مخالفت را تهدید امنیتی میبیند.
رسانههای رسمی، با تکرار کلیشههایی مانند «بهایی جاسوس است» یا «دگراندیش دشمن اسلام»، نفرت را نهادینه میکنند. بدین ترتیب، جامعه فقط شاهد سرکوب نیست، بلکه در آن مشارکت نیز میکند.
تضاد میان قانون اسلامی و تعهدات بینالمللی
ایران، عضو میثاق بینالمللی حقوق مدنی و سیاسی است؛ معاهدهای که در مادهی ۱۸ خود، بر آزادی اندیشه و مذهب تأکید دارد. اما در عمل، این تعهد تنها روی کاغذ مانده است. گزارشهای سازمان ملل و کمیسیون آزادی مذهبی آمریکا، ایران را در زمرهی بدترین کشورها از نظر آزادی مذهب قرار دادهاند.
این تضاد، چهرهی نظامی را آشکار میکند که از یک سو خود را مدافع معنویت میخواند، و از سوی دیگر، وجدان انسان را زندانی میکند.
چرخهی ترس و تظاهر؛ جامعهی دوچهره
از دل این ساختار، جامعهای شکل گرفته است که در آن، ترس و ریا همزمان رشد کردهاند. مردم برای بقا، نقش مؤمنان را بازی میکنند؛ زیرا میدانند شک، جرم است و صداقت، خطرناک.
به تعبیر آرنت، این مرحلهی نهایی تمامیتخواهی است: جایی که حقیقت از جهان عمومی حذف میشود و تنها «ظاهر» باقی میماند.
ایران امروز، نمونهی جامعهای است که در آن قدرت، ذهنها را تماماً در اختیار گرفته است.
نتیجهگیری؛ ایمان یا اسارت ذهن؟
سرکوب اقلیتهای مذهبی و سیاسی در ایران، نشانهی بحرانی عمیقتر است: بحران آزادی اندیشه. حکومتی که از مردم پرسشگر میترسد، ناگزیر است به خشونت متوسل شود تا سکوت را حفظ کند.
اما همانگونه که فیلسوفانی همچون میشل فوکو میگفتند، هر جا قدرتی هست، امکان مقاومت هم وجود دارد. پرسیدن، شک کردن و دانستن، خودِ عمل مقاومت است.
تا زمانی که ایمان اجباری باشد، دیگر ایمان نیست؛ بلکه اسارت ذهن است. رهایی، از لحظهای آغاز میشود که انسان حق اندیشیدن را دوباره از آنِ خود کند.
*زهرا صادقی نصیری ساکن سوئد و عضو حزب پادشاهیخواه سپیدار

