دکتر مهدی میرسعیدی – امروز اگر پای تصاویری بنشینی که Midjourney، DALL·E یا Stable Diffusion میسازند، گاهی حس میکنی نه مقابل یک تصویر دیجیتال، که روبهروی حضور یک هنرمند بزرگ ایستادهای، حضوری که انگار از دل تاریکیِ زمان بازگشته است. نقاشیهایی که هوش مصنوعی خلق میکند اگر در گالریای آرام در شهر نیویورک یا پاریس روی دیوار آویزان شوند، بسیاری از مردم ساعتها مقابلشان میایستند و از شدت دلبستگی زمان را از یاد میبرند.

ضربهقلمهایی که از ونگوگ و سزان و بیکن آموختهاند، نورهایی که یادآور کاراوادجو هستند، چهرههایی با غمی چنان انسانی که گویی دستِ گرمِ اگون شیله پشت آنهاست.
گاهی تصاویر آنچنان عالیاند که میتوانی تصور کنی اگر ونگوگ امروز زنده بود، شاید لحظهای درنگ میکرد و میپرسید: «چطور ممکن است چیزی اینقدر آشنا از دلِ ماشین بیرون آمده باشد؟»
در موسیقی، حیرت انسانِ امروز حتی عمیقتر است. امروز هوش مصنوعی میتواند سوگی بسازد که بیاختیار اشکت را جاری کند، یا ملودیای را دنبال کند که انگار سالها در ذهن یک انسان پنهان بوده است. کافی است به نمونههای موفق گوش بدهی: آلبومهای Breaking Rust با بیش از ۲/۵ میلیون شنونده ماهانه، یا آثار Blow Records با ۲/۷ میلیون شنونده ماهانه، و پروژهٔ Velvet Sundown با بیش از ۲۲۰ هزار شنونده ماهانه در اسپاتیفای که همگی ساخته هوش مصنوعیاند. و با این حال چنان گوشنواز و دقیقاند که شنونده ناگهان از خود میپرسد اگر این موسیقی را انسانی ساخته بود، آیا مرا بیشتر تحتتأثیر قرار میداد؟ یا کمتر؟
از منظر علوم شناختی و عصبزیباییشناسی، زیبایی یک تجربه کاملا واقعی و قابل اندازهگیری است. مغز ما به هویت یا منبع اثر پاسخ نمیدهد، بلکه به الگوهای بصری همچون نقش، ریتم، رنگ، نور، سایه و برانگیختگی احساسی واکنش نشان میدهد. نور و سایهای که Midjourney بازسازی میکند همان الگوهای بصریاند که رامبراند از دل قرن هفدهم برمیکشید. برای مغز انسان، زیبایی نه تاریخ خالق را میسنجد و نه میل او را، بلکه تأثیر آن را بر احساس درونی.
اگر تصویری خواه ساخته انسان، خواه ماشین در نگاه تو توقفی ایجاد کند، نفس را در سینهات نگه دارد یا شوری ناگهانی در قلبت بدواند، در همان لحظه «زیبایی» خلق شده است. و باید پذیرفت که ماشین میتواند چنین لحظاتی را برایمان بسازد.
اما اینکه آیا این «خلق» است یا «بازآفرینی»، خود بحث دیگری است. اینجاست که فلسفه آغاز میشود.
در سنت زیباییشناسی غربی، از کانت تا هایدگر، زیبایی کیفیتی در شیء نیست؛ رویدادی است در نسبت میان انسان و جهان. کانت وقتی در کتاب «نقد قوه حکم» از «داوری بیغرض» سخن میگوید، از لحظهای حرف میزند که در آن خیال و فاهمه در ذهن هماهنگ میشوند. هماهنگیای که تنها در ذهنی ممکن است که رنج، ترس، امید و میل را در خود حمل میکند. زیبایی، بازیای آزاد است، اما بازیای که ریشه در زندگی دارد.
هایدگر در کتاب «سرآغاز کار هنری» یک گام فراتر میرود. برای او، هنر صرفا آفرینش زیبایی نیست، بلکه جایی است که حقیقتِ وجود خود را به ما میگشاید. هنرمند چیزی را به«تصویر» نمیکشد بلکه چیزی را «آشکار» میکند. او میگوید حقیقت نه در مفاهیم، نه در دانش، بلکه در «گشودگی هستی» از طریق اثر هنری رخ میدهد.
در این نگاه، هنرمند کسی نیست که صرفا مهارتی بیشتر دارد یا تکنیکی کاملتر. هنرمند کسی است که بودن در جهان را با تمام اضطراب بنیادینش تجربه کرده است؛ اضطراب بیپناهی، نامعلومی و مرگپذیری. این اضطراب او را به لبه وجود میبرد جایی که چیزها نه بدیهی، بلکه هیجانانگیز و گاهی هولناکاند. هنرمند در همین لبه، شکافی میگشاید، شکافی میان آنچه عادت کردهایم ببینیم و آنچه واقعا هست. و از دل این شکاف است که حقیقت سر برمیآورد. حقیقتی که نه یک گزاره منطقی، بلکه یک «حضور» واقعی است.
برای هایدگر، هنر خانه حقیقت است. در یک نقاشی یا شعر یا قطعه موسیقی، جهان نه فقط نشان داده میشود، بلکه بهمنزله جهان آشکار میشود. گویی اثر هنری پردهای نامرئی را کنار میزند و ما را با چیزی مواجه میکند که همیشه آنجاست اما دیده نمیشود. هنرمند در این معنا، نه تولیدکننده است و نه استادکار؛ واسطهای است میان پنهانی و پدیداری، میان خاموشیِ هستی و امکان سخنگفتن آن، میان تاریکی و گشایش.
همین است که اثر هنری را از «تولید» جدا میکند. در تولید، شیء تکرار میشود. در هنر، جهان گشوده میشود. و انسان تنها زمانی میتواند چنین گشودگیای پدید آورد که خودش میانِ جهان و نیستی ایستاده باشد. جایی که اضطرابِ وجودی نه نشانه ضعف، بلکه سرچشمه خلاقیت است.
انسان میآفریند، زیرا در ژرفای وجودش میداند که «به سوی مرگ» است. همان چیزی که هایدگر آن را بنیادینترین امکان انسان مینامید. امکانی که همه امکانهای دیگر را تحت پوشش خود میگیرد. این آگاهیِ خاموش از پایان، انسان را به سوی اصالت میکشاند. به سوی لحظهای که باید چیزی از حقیقت زیسته خود را در جهان بگذارد تا در برابر نیستی بایستد.
سارتر این وضعیت را جور دیگری بیان میکند. در کتاب «هستی و نیستی» او جمله مشهوری دارد: «انسان محکوم است آزاد باشد»، محکوم به انتخابکردن در جهانی که هیچ نسخه ازپیشنوشتهای برای معنا ندارد. و همین آزادیِ ناگزیر است که او را به آفرینش سوق میدهد. به ساختن شکلهایی که بتوانند جای خالی یک معنا را برای لحظهای پر کنند.
اما کامو در کتاب «افسانه سیزیف»، از دل سکوتِ جهان، هنرمند را همچون سیزیف میبیند. کسی که در جهانی بیاعتنا، با آگاهی کامل به پوچی، باز هم سنگ را بالا میبرد و با هر اثر، نوعی طغیان میکند، طغیان علیه فراموشی، علیه زوال، علیه بیمعنایی.
من با ترکیب این سه نگاه، میتوانم بگویم که انسان میآفریند نه به خاطر آنکه کامل است، بلکه چون ناتمام است نه چون جاودان است، بلکه چون فانی است و نه بهدلیل آنکه جهان پاسخ میدهد، بلکه چون جهان سکوت میکند. شاید بتوان گفت زیبایی انسانی ثمره همین سهگانه است، مرگآگاهیِ هایدگری، آزادیِ سنگینِ سارتر، و طغیانِ بارز کامو. همه در یک لحظه جمع میشوند و از دل این لحظه است که هنر انسانی چون جرقهای کوتاه اما حقیقی در صحنهٔ تاریکِ زندگی انسان نمایان میشود.
هنرمند انسانی چون عاشق شده و از دست داده، رنج کشیده و دوباره برخاسته، چون بدنش بیماری و خستگی و گذر زمان را حس کرده، چون در زبان و فرهنگی بزرگ شده که انتخابش نکرده، اثری میآفریند که نه فقط «درست»، بلکه «اصیل» است.
وقتی فرانسیس بیکن صورت انسانی را متلاشی میکشد، آن فروپاشی فقط تکنیک نیست، بلکه ادامه لرزش دستها و افکار اوست، دللرزشی از شرم، ترس یا اندوه.
وقتی سلن یک واژه را میشکند، آن شکستگی فقط بازی زبانی نیست، ترکخوردگی جهان درونی اوست، شاید حتی شدت نفرتش از آلمان.
زیبایی در این فلسفه مهارت نیست؛ تجربهٔ زندگی است که از اثر بیرون میریزد.
اما مسئله وقتی پیچیده میشود که بدانیم اینها تنها در مورد انسان صادق است. اما در کلیت، شاید اصلا لازم نباشد معیارهای خالق زیبایی «انسانی» باشد. پیش از آنکه انسان حتی کلمهای برای زیبایی بسازد، جهان پر از زیبایی بود. کافی است در یک شب سر را بالا بگیری و به راه شیری که نگاه کنی شکوهی میبینی بیمقصود، بیهدف، اما حیرت انگیز.
کوهها، جنگلها، چینخوردگی رعدوبرق، انعکاس آسمان بر آب، بال پروانهای که زیر نور خورشید چون شیشه رنگین میدرخشد هیچکدام «تصمیم» نگرفتهاند زیبا باشند. اما ما از دیدنشان لذت میبریم، آرام میشویم، و پر از احساس میگردیم.
زیبایی طبیعت به ما یادآوری میکند که تجربه زیبایی وابسته به «فاعل احساسکننده» است، نه فاعل آفریننده. ما انسانها هستیم که با احساساتمان زیبایی را معنا میکنیم.
پس اگر گل بیهدف میتواند زیبا باشد، چرا تصویر بیهدف ماشین نتواند؟ اگر معیار زیبایی «تأثیر عاطفی و زیباییشناختی بر دریافتکننده» باشد، دیگر مهم نیست خالق کیست یا چه احساسی داشته. مهم این است که آیا آن اثر تو را برای لحظهای متوقف کرده است؟
هوش مصنوعی بارها چنین لحظهای را برای انسان خلق کرده است و شاید خالق «معنا» هم بوده.
همانطور که در مقاله دیگری در کیهان لندن نوشتهام، خالق یک موسیقی یا یک نقاشی نیز مانند یک نویسنده درست بعد از اتمام اثر میمیرد. زیرا معنا از خواست خالق نمیآید از نحوه درک اثر توسط بیننده و یا شنونده برمیخیزد.
ما بارها در تاریخ هنر با آثاری مواجه شدهایم که خالقشان بجز یک احساس، قصدی معین نداشته، یا معنایی متفاوت در ذهن داشته، اما در تجربه مخاطب به چیزی دیگر بدل شدهاند. معنا نه یک هدیه خاصِ هنرمند، بلکه رویدادی است که میانِ اثر و بیننده رخ میدهد. اگر چنین است، پس چرا هوش مصنوعی نتواند ناخواسته چیزی بیافریند که در ذهن ما به معنایی تازه تبدیل شود؟ شاید ماشین هدف نداشته باشد، اما نداشتن هدف مانع از شکلگیری معنا در بیننده نمیشود. در واقع در همین شکاف میان بیهدفیِ ماشین و نیاز انسانی به تفسیر، نوعی معنا زاده شود، معنایی که نه متعلق به ماشین است نه متعلق به انسان، بلکه محصول «رابطهای مشترک» است.
زیباییای که ماشین میسازد اغلب بینقص است، زیادی بینقص. نوعی کمال صیقلی و مهندسیشده دارد که در نگاه اول چشم را دنبال خود میکشد، اما گاهی در نگاه دوم خالی از انسانیت است. چیزی شبیه چهرهای است که با دقت هندسی ترسیم شده، کاملا متقارن، بدون لرزش، بدون خطا، بیهیچ ناهمواری انسانی. چنین چهرهای شاید در معیارهای ریاضی زیبا باشد، اما چون هیچ نشانی از رنج، تصادف، تردید یا زمان ندارد، حس انسانیبودن را از دست میدهد. زیبایی بینقص گاهی به «غیرانسانی» تبدیل میشود به یک زیبایی «ماشینی». چون آنچه اثر انسانی را زنده میکند نه فقط دقت، بلکه «ایرادهای کوچک» اثر است آن لرزش انگشت، اشتباه در میزان رنگ، لحظهای تردید، یا ضربهای که کمی کج نشسته. اینها همان چیزهاییاند که کمال انسانی را قابل لمس میکنند.
به عبارتی دیگر، اثر ماشینی گاه مثل صورتی است که آنقدر رتوش شده که دیگر نمیتوان باور کرد جایی در پشت آن خون و نفس جریان دارد. زیبایی هست، اما زندگی نیست. و درست در همین نقطه است که ارزش نقاشیهای خودم را عمیقتر میفهمم. همان کارهایی که رنگهایشان گاهی خاماند و ضربهقلموهایشان نامنظم. همان جاهایی که خط میلرزد یا رنگ بیش از حد پخش میشود. این «نقصها» را دیگر نباید خطا دید. آنها لحظههاییاند که هستی از خلال دست من خود را آشکار کرده است. و این گشودگی نه از کمال، بلکه از ترکها و شکافها عبور میکند از جاهایی که من با تمام فناپذیریام در اثر رسوب کردهام.
شاید این اولین پاسخِ انسانپرستانه در برابر ماشین باشد،
وقتی به آن نامنظمیها نگاه میکنم، حس میکنم، بودن در جهان با اضطراب، با ناتمامی، با آگاهی به مرگ در همان خطوط لَخت و لرزان حضور دارد. آن لکههای ناخواسته، آن تفاوتهای کوچک بیبرنامه، همان جاهاییاند که «جهان» و «جهانداشتن» در اثر جمع میشوند. و این چیزی است که هیچ ماشین، با هر مقدار دقت و توان محاسبه، نمیتواند بازآفرینی کند. اثر انسانی حامل نحوهٔ بودنِ انسان در جهان است.
آری، آنها نه فقط سبک، بلکه جای پای هستیاند. نقطههایی که اثر را زنده میکنند و به آن «اصالت» میبخشند؛ اصالتی که من آن را «اصالت خالص انسانی» مینامم.
با این حال، همهچیز در حال تغییر است. ماشین هم هرچه بیشتر با ما زندگی میکند، از رنجها، امیدها و تنهاییهایمان میآموزد. شاید روزی «معنا» نیز در آثارش بهتر پدیدار شود. یا شاید ما مجبور شویم تعریفمان از «معنا» و «روح اثر» را بازنویسی کنیم و معنای جدیدِ ماشینی را در برابر معنای انسانی مطرح کنیم و بپذیریم.
به گمان من پرسش اصلی فلسفی این نیست که «آیا ماشین میتواند خالق زیبایی باشد؟»
پرسش اصلی این است که اگر روزی ماشینی اثری آفرید که تو را بیش از هر اثر انسانی متأثر کند، آیا باز هم اصرار داری بگویی زیبایی نیست؟
من که نمیتوانم.
تو چطور؟

