عرفان نوربخش – تاریخ سیاسی ایران معاصر عمدتا تحت تأثیر دو نظام حکومتی شکل گرفته است: سلسله پهلوی و جمهوری اسلامی. از سال ۱۹۲۱ تاکنون، چهار فرد در ایران قدرت مطلق را در دست داشتهاند؛ دو پادشاه و دو رهبر مذهبی. هرچند شخصیت، نگاه و شرایط سیاسی آنان بسیار متفاوت بود، اما همه آنها در یک ویژگی اساسی مشترک بودند: تردید در لحظات سرنوشتساز. دو نفر نخست تاجوتخت خود را بهسبب همین تردید از دست دادند؛ نفر سوم با اتخاذ تصمیم در واپسین لحظه توانست نظام را حفظ کند؛ و نفر چهارم همچنان در تردید بهسر میبرد. این نوشتار، هر چهار نمونه را بررسی میکند.
رضاشاه پهلوی: تردیدی که سلطنت را پایان داد
پس از رهبری یک کودتای نظامی در سال ۱۹۲۱، رضاخان وزیر جنگ شد و سپس نخستوزیر و در نهایت در سال ۱۹۲۵ بهعنوان شاه انتخاب شد. او به سلسلهٔ قاجار پایان داد. دوران حکومت او با اصلاحات گسترده برای مدرنسازی ایران همراه بود؛ از جمله ساخت راهآهن سراسری، تمرکز قدرت، خلع سلاح قبایل و ترویج سکولاریسم.
او چهرهای بود که بهواسطه سالها خدمت و جنگ در گوشهوکنار کشور، جامعه ایران را بسیار خوب میشناخت. انقلاب بلشویکی در روسیه این فرصت را برای او فراهم کرد تا بدون دخالت امپریالیسم روسیه، ایران را مدرن کند.
وارد کردن یک قدرت سوم (آلمان نازی) پیش از سال ۱۹۳۹ برای انگلیس و روسیه زنگ خطری ایجاد نکرد، اما آغاز جنگ جهانی دوم تهدید را به ایران نزدیکتر کرد. رضاشاه تلاش کرد بیطرفی را حفظ کند، اما بهعنوان فردی متمایل به آلمان دیده میشد. برای کسی که دیده بود بیطرفی ایران در جنگ جهانی اول توسط هر دو سوی جنگ نقض شد، او باید بهتر میدانست که ایران نمیتواند بیطرف بماند.
متأسفانه، چهرهای که کشور خود را خوب میشناخت، در سیاست خارجی مطلع نبود و تنها سفر خارجیاش سفری کوتاه به ترکیه بود. نظام دیکتاتوری او نیز باعث شده بود وزارت خارجه نتواند مشاوره و نظرات ناخوشایند ارائه دهد.
از ۲۲ ژوئن ۱۹۴۱، زمانی که نیروهای هیتلر به شوروی حمله کردند، انگلیس و شوروی چندین بار از ایران خواستند اتباع آلمانی را اخراج کند اما رضاشاه تا آخرین لحظه تعلل کرد.. در ۲۵ اوت، چند ساعت پس از حمله متفقین به ایران، رضاشاه از نخستوزیر خود خواست این پیام را به سفیران بریتانیا و شوروی منتقل کند که او اکنون آماده است تا همهٔ اتباع آلمانی را اخراج کند. او جدیت وضعیت را تنها زمانی فهمید که نیروهای خارجی وارد کشور شدند.
حمله تا ۱۷ سپتامبر ۱۹۴۱ ادامه یافت و هدف آن تأمین میادین نفتی و ایجاد مسیر تدارکاتی موسوم به کریدور ایران برای کمک به شوروی در جنگ علیه آلمان بود. حملهٔ انگلیس و شوروی او را مجبور کرد در ۱۶ سپتامبر ۱۹۴۱ استعفا دهد و به آفریقای جنوبی تبعید شود، جایی که در سال ۱۹۴۴ درگذشت. اگر او تا آخرین لحظه دچار تردید نمیشد و تصمیم درست را میگرفت، احتمالاً سرنوشت حکومتش متفاوت رقم میخورد.
محمدرضا شاه: تکرار یک الگو
دوران حکومت محمدرضا شاه از ۱۶ سپتامبر ۱۹۴۱ آغاز شد و با انقلاب اسلامی در ۱۱ فوریه ۱۹۷۹ پایان یافت. او پس از برکناری پدرش به سلطنت رسید. دوران او با تلاش برای مدرنسازی ایران، بهویژه از طریق اصلاحات «انقلاب سفید» همراه بود، اما همچنین با افزایش اقتدارگرایی، سرکوب مخالفان و اتکا به قدرتهای خارجی مشخص میشد.
برخلاف پدرش، او در خارج تحصیل کرده بود، دو زبان خارجی صحبت میکرد، بسیار سفر کرده بود و توانست در سیاست خارجی نوعی توازن ایجاد کند. اما او جهان بیرون را بهتر از کشور خود میشناخت و هرچند میکوشید از ایران در برابر تهدید خارجی محافظت کند، تهدید اصلی از درون برخاست.
حکومت اقتدارگرای او در نهایت با یک انقلاب مردمی سرنگون شد. با وجود مدرنسازی، حکومت او بهدلیل سرکوب، نابرابری و مشکلات اقتصادی با انتقادات شدید مواجه شد. در دهه آخر حکومتش، دو عامل سقوط او را تسریع کرد:
۱. افزایش درآمد نفت که موجب شد او مدرنسازی از بالا به پایین را بدون شنیدن انتقاد و بدون مشارکت جامعه ادامه دهد.
۲. وخیم شدن بیماری سرطانش که از همه پنهان شد و موجب شد سرعت نوسازی و هزینه کردن برای پروژه های عظیم را افزایش دهد و فضای سیاسی را ببندد.
او سیستم دوحزبی را لغو کرد و اعلام کرد هر کس عضو حزب «رستاخیز» نشود «خائن» است و باید یا کشور را ترک کند یا زندانی شود. این عضویت اجباری، خشم عمومی را تشدید کرد و یکی از عوامل کلیدی در نارضایتی گستردهای شد که به انقلاب ۱۹۷۹ انجامید. ایجاد حزب واحد رستاخیز را میتوان نتیجه ترس او از مرگ و کمبود زمان دانست.
از ۱۹۷۷ بهخاطر حکومت اقتدارگرایانهاش در داخل و خارج مورد انتقاد بود. جمله مشهور «صدای انقلاب شما را شنیدم» زمانی بیان شد که نظام او در حال فروپاشی بود. اگر او در سال ۱۹۷۶، هنگامی که نظام هنوز قدرتمند بود، چنین عقبنشینیای انجام میداد -چنانکه بسیاری از او خواسته بودند- سرنوشتش شاید متفاوت میشد. اما مانند پدرش، تردید طولانیمدت او را به سقوط کشاند. تصمیمی که باید سالها پیش گرفته میشد، زمانی اتخاذ شد که همهچیز فرو ریخته بود و سرنوشت او رقم خورده بود.
روحالله خمینی: عملگرایی دیرهنگام
رهبری بعدی، روحالله خمینی، داستان دیگری داشت. او سالها در تبعید زندگی کرده بود، اما این امر شناخت دقیقی از جهان بیرون برای او ایجاد نکرد. او ایران را بهتر میشناخت. شخصیت عمومی او زاهد و سختگیر بود، اما اطرافیانش او را تاکتیکپذیر و حسابگر میدانستند. او سیاستمداری بسیار عملگرا و باهوش بود که انعطافپذیری سیاسی نشان میداد، در عین حال رهبری سختگیر و دارای کاریزمای شدید.
بزرگترین هدف او صدور انقلاب بود؛ سیاستی که تلاش داشت ایدئولوژی انقلاب ۱۹۷۹ را در جهان اسلام گسترش دهد.
او معتقد بود حمله صدام حسین به ایران فرصت بزرگی برای کنترل بر دومین کشور شیعه منطقه ایجاد کرده است. او تصور میکرد سالهای زندگیاش در عراق به او شناخت دقیقی از جامعه شیعه عراق داده و آنان در نهایت به کمک ایران خواهند آمد. جالب آنکه صدام نیز همین توهم را درباره عربهای خوزستان داشت.
هیچیک تحقق نیافت؛ هم عربهای ایران و هم شیعیان عراق از سرزمین خود دفاع کردند. جنگ در حالت بنبست قرار گرفت تا اینکه قطعنامه شورای امنیت سازمان ملل صادر شد؛ قطعنامهای که برای اولین بار تاحدودی بهنفع ایران بود، کشوری که جنگ به آن تحمیل شده بود.
قطعنامه ۵۹۸ در ۲۰ ژوئیهٔ ۱۹۸۷ صادر شد و خواستار آتشبس فوری، عقبنشینی به مرزهای بینالمللی و مبادله اسرا شد. در آن زمان نیروهای ایران در خاک عراق پیشروی کرده بودند. خمینی همچنان معتقد بود «پیروزی نهایی» نزدیک است و قیام شیعیان عراق رخ خواهد داد. او نمیخواست بپذیرد که هر دو بلوک جنگ سرد و شیخنشینهای عربی خلیج فارس پشت عراق قرار گرفتهاند و اجازه نخواهند داد ایران برتری پیدا کند. عراق فورا قطعنامه را پذیرفت، اما ایران آن را رد کرد و تنها در ۱۸ ژوئیه ۱۹۸۸ و پس از ضدحملات گستردهٔ عراق و ورود نیروهای عراقی به خاک ایران، به طور رسمی آن را پذیرفت. این اقدام به پایان جنگ انجامید.
خمینی پذیرش قطعنامه را به «نوشیدن جام زهر» تشبیه کرد. با این حال، این بار تردید موجب سقوط حکومت نشد، زیرا حمله صدام به کویت در سال ۱۹۹۰ او را مجبور کرد تمامی اراضی ایران را بازگرداند و توافق الجزایر را بپذیرد.
رهبر کنونی: درسهایی که هنوز آموخته نشده است
حاکم کنونی هنوز فرصت دارد از درسهای پیشینیان بیاموزد. او باید بپذیرد که سیاست ضدآمریکایی و ضداسرائیلی و اصرار بر غنیسازی اورانیوم، میتواند هم به سقوط حکومت و هم آسیب سنگین به کشور بینجامد.
جنگ ۱۲ روزه مستقیم اسرائیل و ایران نشان داد که چه چیزی ممکن است رخ دهد. او باید بهسرعت تصمیم بگیرد مسیر سیاست خارجی را تغییر دهد، در غیر این صورت یک ائتلاف جدید میان اسرائیل، قدرتهای غربی و کشورهای عربی منطقه حکومت او را سرنگون خواهد کرد. همانطور که در سالهای پایانی جنگ ایران و عراق، و جنگ دوازده روزه دیدیم، بلوک شرق نیز در چنین شرایطی به نفع ایران وارد عمل نخواهد شد.
آیا او اشتباه پیشینیان را تکرار خواهد کرد و تا لحظه آخر مردد خواهد ماند؟ بهنظر میرسد اینبار لازم نیست برای پاسخ مدت زیادی صبر کنیم تا این فصل از تاریخ معاصر ایران روشن شود!

