بهزاد پرنیان – چهره سرکوب در تبعید، معمولا شبیهِ آنچه در وطن میگذرد نیست؛ نه صدای آژیر دارد، نه صدای گلوله. در شهرهایی چون لندن، سرکوب چهرهای نرمتر و در عین حال خطرناکتر پیدا میکند به طوری که خشونتی نامرئی در جریان است. خشونتی که نه در خیابانهای وطن، بلکه در دل جامعه تبعیدی رخ میدهد و هدفش خاموشکردن صدای کسانی است که هنوز به مسئولیت تاریخی خود برای آزادی ایران پایبند ماندهاند.
چند روز پیش، شنبه ۱۵ نوامبر ۲۰۲۵ حادثهای در لندن روی داد که در ظاهر یک «سرقت» بود؛ از همانگونه که در هر کلانشهری رخ میدهد. اما برای بسیاری از ایرانیان معترض مقیم بریتانیا، این واقعه فقط یک حادثه یا بِزِه معمول در بستر کلانشهر لندن نبود. پیام داشت؛ پیام فشار؛ ضربهای حسابشده برای فرسودنِ یکی از چهرههای فعالِ مبارزه مدنی.
نام او در این نوشته نمیآید؛ اما جامعه ایرانیِ ساکن لندن خوب میداند ماجرا از چه جنس است.
یک سرقت ساده یا یک ضربه هدفمند؟
اندیشمندان حوزهء علوم اجتماعی، همیشه میگویند که باید میان «رویداد» و «ساختار» تمایز قائل شد. رویداد ممکن است یک سرقت باشد، اما ساختار حاکم چیزی بسیار بزرگتر. هنگامی که وسیله نقلیه یک کنشگر سیاسی دزدیده میشود، این فقط ربودن یک شیء نیست؛ این تلاش برای ربودن توانِ حضور اوست.
در چنین مواردی، ضربه نه چندان بزرگ است که رسوایی بسازد، و نه آنقدر کوچک که بیاثر باشد. درست همان «ضربه شوکآور» که در مطالعات فرسایش روانی به آن اشاره میشود. تلاشی برای خستهکردن، بیثباتکردن و در نهایت بیاثر کردن یک معترض.
این همان چیزی است که برتولت بِرِشت سالها پیش به آن هشدار داده بود: «بیریاترین کلمات جلوهای ابلهانه دارند و جبین صاف حکایت از بیخیالی، و این حقیقت است که جنایتکاران در میان ما راه میروند.»
و البته در همین لندن، بسیارانی هستند که عاشق و شیفته خواننده مشهور بریتانیایی دیوید بُووی نیز هستند و مدام زیر لب ترانه مشهور او «آدمی که دنیای خود را فروخت» را مانند یکی از ترانههای کوچه بازاری داوود مقامی از بَر میخوانند.
اما باید گفت که اینبار بهتر است که بگوییم:
آدمهایی که روحشان را فروختند (The Man Who Sold His World) یا دقیقتر (The Man Who Sold His Soul) به این واقعیت اشاره میکند که برخی انسانها برای سودی ناچیز، امنیتی پوشالی یا رضایت صاحبان قدرت، روح خود را میفروشند. در جوامع تبعیدی این پدیده غریب نیست. رقابتهای بیمار، حسادتهای کوچک، ارتباطهای مشکوک، یا صرفاً ترس، گاهی برخی را به «بازوی اجرایی» سرکوب تبدیل میکند.
سرقت اخیر نیز از همین جنس بود:
نه از جنس نیاز،
بلکه از جنس فروش روح.
کسانی که در تاریکی عمل میکنند، برای ضربهزدن نیازی به نیش و نیشتر ندارند؛ گاهی کافیست که به کارآمدیِ انزوا برای خاموش کردن صدایی رسا خوب فکر کنند.
اینجاست که میتوان به روشنی دید که سایه اندیشه و سبک فیلمسازی دسیکا، نه در رُم که در دلِ لندن شهر فرصتها، شهرِ کافهها، موزهها و پارکها دیده میشود و شاهد بازآفرینی دزدان دوچرخه دِسیکا هستیم.
فیلم نئورئالیستی دسیکا، «دزدان دوچرخه»، سالهاست نمادی از این حقیقت شده که سرقت یک ابزارِ کوچک میتواند ضربهای عظیم به هویت فرد باشد. دوچرخه برای قهرمان فیلم، شیء نبود؛ کرامت بود. ابزار کار و ابزار حرکت.
روایت اخیر جامعه ایرانی لندن، بازتابی مدرن از همان فیلم است.
نه دوچرخهای دزدیده شد و نه در رم ۱۹۴۸ بودیم؛
اما ضربه همان ضربه بود:
حمله به «حرکتِ» یک انسان آزاد.
در فیلم، دزدیدن دوچرخه، سقوط اخلاقی جامعه را برملا میکرد؛
در لندن امروز، سرقتِ وسیله نقلیه از یک کنشگر سیاسی، سقوط اخلاقی کسانی را برملا میکند که «میان ما» زندگی میکنند و در عین حال، علیه ما نیز عمل میکنند.
و این خود همان جامعهشناسی سرکوب نرم و فقرهء خشونت بدون صداست. از نگاه نظریهپردازانی چون بوردیو، سرکوب همیشه به شکل خشن بروز نمیکند.
گاهی سرکوب، با حذف یک شیء، با تخریب یک ابزار، یا با ایجاد مزاحمت هدفمند، وارد عمل میشود.
در این حالت، ضربه مستقیما متوجه فرد است، اما پیام آن متوجه کل جامعه. پیامی که میگوید: «هرکس صدایش بلند باشد، باید هزینه بدهد.»
اما نکته اینجاست که در جامعه تبعیدی، این پیام همیشه نتیجه معکوس دارد.
بهجای ایجاد ترس، آگاهی میآفریند.
بهجای خاموشکردن، روایت میسازد.
این همان چیزی است که عاملان سرقت آن را درک نمیکنند.
چرا این ضربهها شکست میخورند؟
چند دلیل روشن دارد:
نخست آنکه، هویت کنشگر با شیء تعریف نمیشود، سرقت ابزار، کنشگر را متوقف نمیکند و فقط شکل مبارزه را تغییر میدهد، و مهمتر از همه آنکه، فعال واقعی، با یا بدون ابزار، ادامه میدهد.
دوم جامعه تبعیدی یا دیازپورا،خاموش نمیماند.
برخلاف تصور عاملان، جامعه ایرانی در اروپا، بهویژه در لندن، چشمبازتر از گذشته است. در برابر هر ضربهای، پرسشی تازه مطرح میشود: «چه کسی از خاموششدن این صدا سود میبرد؟»
سوم، هر ضربه، نماد مقاومت میسازد.
در سیاست، حمله به یک فعال، معمولاً او را به «نقطه تمرکز» تبدیل میکند. و این همان چیزی است که سرکوبگران نمیخواهند.
در این حادثه نیز، نتیجه دقیقا خلاف انتظار بود:
جامعه بیدارتر شد.
تماشاگران بیشتری متوجه ماجرا شدند.
و ساکنان ایرانی لندن، خط میان «اتفاق» و «اقدام» را بهتر تشخیص دادند.
این سرقت، یک پیام داشت؛ اما پاسخ جامعه، پیام بزرگتری بود.
در پایان میتوان گفت:
حادثه اخیر تنها یک سرقت نبود؛
آشکارشدنِ یک الگوی پنهان بود.
الگوی فشار روانی بر کنشگران،
الگوی سرکوب نرم در جوامع آزاد،
و الگوی انسانهایی که در تاریکی «روح خود را فروختهاند»
تا علیه صدای آزادی عمل کنند.
امّا همانطور که تاریخ نشان داده است،
این ضربهها هرگز به هدف نمیرسند.
زیرا کسانی که برای آزادی میجنگند،
روحشان را نفروختهاند.
در دنیایی که هنوز دزدان دوچرخه وجود دارند،
مهمتر از دوچرخه،
انسانی است که تصمیم گرفته ایستاده بماند.

