استفاده ابزاری از حق تعیین سرنوشت و مسئله ایران – بخش پنجم و پایانی

پنج شنبه ۲۷ آذر ۱۴۰۴ برابر با ۱۸ دسامبر ۲۰۲۵


سعید جلیلیان، حقوقدان و وکیل پایه یک دادگستری – از مانیفست بازل ۱۹۱۲ تا اشغال ایران در ۱۳۲۰ و پس از آن، یک خط سرخ و بی‌وقفه در تاریخ قرن بیستم دیده می‌شود: شعار «حق تعیین سرنوشت ملت‌ها» هرگاه در دست یک قدرت بزرگ قرار گرفت، فارغ از اینکه آن قدرت تزاری باشد یا شوروی، آمریکایی یا بریتانیایی، به‌سرعت از یک اصل آرمانی به ابزاری برای پیشبرد اهداف امپریالیستی تبدیل شد. این شعار، در ظاهر جذاب و رهایی‌بخش، بارها به‌عنوان پوششی برای دسترسی به آب‌های گرم، تسلط بر منابع نفت، کنترل تنگه‌ها یا تضعیف رقبا به کار رفت.

ویلسون در ۱۹۱۸ با اصل دوازدهم چهارده‌گانه‌اش آن را بر زبان آورد تا امپراتوری عثمانی را تجزیه کند؛ بریتانیا در بازی بزرگ قرن نوزدهم پان‌ترکیسم و پان‌اسلامیسم را ترویج کرد تا جلوی پیشروی روسیه را بگیرد؛ آلمان نازی در جنگ دوم از شعارهای قومی در بالکان و اوکراین بهره برد؛ و استالین در ۱۳۲۴–۱۳۲۵ همان اصل را با رنگ سرخ پررنگ کرد تا شمال‌غرب ایران را جدا کند و امتیاز نفت شمال را بگیرد. همه این قدرت‌ها، با وجود اختلاف ایدئولوژیک عمیق، در یک نقطه اشتراک داشتند: «حق تعیین سرنوشت» فقط تا جایی ارزشمند بود که به نفع استراتژی ژئوپلیتیک‌شان تمام شود.

استالین در پاییز ۱۳۲۴ سه فرمان فوق‌سری به باقروف و فرماندهان ارتش سرخ در ایران ابلاغ کرد: ایجاد دو دولت دست‌نشانده در تبریز و مهاباد، اجرای اصلاحات نمایشی پر سر و صدا، و فشار حداکثری بر تهران برای گرفتن امتیاز نفت.[۱] در ۲۱ آذر ۱۳۲۴، «حکومت ملی آذربایجان» اعلام موجودیت کرد. اصلاحات ارضی، دانشگاه تبریز، اسکناس محلی، رادیو تبریز، و همه شعارهای پرطمطراق دیگر، همگی ترجمه فارسی همان سه فرمان بودند. هدف واقعی نه آزادی، بلکه مشروعیت‌بخشی به یک رژیم اشغالی و تبلیغات جهانی بود.

اما این نمایش پرهزینه فقط دوازده ماه دوام آورد. محمدرضا شاه پهلوی و نخست وزیر احمد قوام بازی هوشمندانه‌ای را پیش بردند.

احمد قوام با سیاست هوشمندانه «تعویق و مماطله» در بهار ۱۳۲۵ به مسکو رفت، به استالین قول نفت داد، موافقت استالین با خروج ارتش سرخ را گرفت، و سپس در مهر همان سال طرح امتیاز را در مجلس پانزدهم رد کرد. استالین که دیگر اهرم نظامی نداشت، یک‌شبه تمام پروژه را قربانی کرد.[۲] در ۲۱ آذر ۱۳۲۵، درست یک سال پس از اعلام حکومت خود مختار، ارتش ایران با استقبال شهروندان تبریزی وارد تبریز شد.

در جریان رویدادهای ۱۳۲۴–۱۳۲۵، برخلاف تبلیغات گسترده فرقه دموکرات و دستگاه پروپاگاندای شوروی مبنی بر «حمایت توده‌ای»، اکثریت قاطع مردم آذربایجان نه‌تنها جدایی از ایران را نخواستند، بلکه هویت ایرانی خود را با تمام وجود حفظ کردند و در برابر پروژه تجزیه‌طلبانه مقاومت کردند. اسناد آرشیوی، گزارش‌های کنسولگری‌های خارجی، خاطرات شاهدان عینی و حتی گزارش‌های داخلی فرقه نشان می‌دهد که پایگاه اجتماعی فرقه عمدتا محدود به چند هزار نفر از اعضای حزب توده، کارمندان دولتی منصوب شوروی و برخی روستاهای تحت فشار مستقیم ارتش سرخ بود.

سیاست‌های فرقه -مالیات‌های سنگین، مصادره گسترده اموال، سرکوب وحشیانه مخالفان، سوزاندن کتاب‌های فارسی، اجبار به ترکی در مدارس، و ایجاد جوخه‌های شبه‌پلیسی- به‌سرعت نفرت عمومی را برانگیخت. ریچارد کاتم، مورخ آمریکایی، می‌نویسد که پیش از رسیدن ارتش ایران، «مردم تبریز خودشان بسیاری از مقامات فرقه را که به دستشان افتاده بود، اعدام کردند».[۳] کریستوفر سایکس، دیپلمات بریتانیایی، ورود ارتش ایران به تبریز در ۲۱ آذر ۱۳۲۵ را چنین توصیف می‌کند: «به استثنای آزادی فرانسه در ۱۹۴۴، در هیچ جای دنیا چنین شور و شوقی ندیده بودم».[۴] حتی اسناد آرشیو باکو نشان می‌دهد که پیشه‌وری در روزهای آخر به باقروف تلگراف زد: «اگر ارتش سرخ عقب‌نشینی کند، ما حتی یک ساعت هم دوام نمی‌آوریم».[۵]

فروپاشی فرقه ظرف تنها چند روز پس از خروج ارتش سرخ، قاطع‌ترین دلیل بر فقدان هرگونه پایگاه مردمی واقعی بود. دهقانان زمین‌های مصادره‌شده را به مالکان قبلی بازگرداندند، اسکناس فرقه هیچ‌گاه رواج نیافت، و مردم به‌سرعت پرچم ایران را برافراشتند. مقاومت همه‌جانبه روحانیون، بازاریان، ایلات، روشنفکران ملی‌گرا و حتی بسیاری از ترک‌زبانانی که خود را پیش از هر چیز «ایرانی» می‌دانستند، نشان داد که هویت ایرانی در آذربایجان نه یک ایدئولوژی رسمی، بلکه یک واقعیت عمیق اجتماعی و تاریخی است.

این تجربه تاریخی یک درس روشن دارد: «حق تعیین سرنوشت» وقتی از بیرون و با زور سرنیزه تحمیل شود، نه تنها به رهایی نمی‌انجامد، بلکه در برابر دیوار استوار هویت ملی و اراده جمعی مردم درهم می‌شکند. آذربایجان در آذر ۱۳۲۵ نه فقط یک سرزمین را حفظ کرد، بلکه یکی از قوی‌ترین گواه‌های قرن بیستم بر پیوستگی ملت ایران را به تاریخ سپرد.

پیشه‌وری که تا آخرین روزهای فرقه شعار می داد «مرگ هست اما بازگشت نیست »، پس از فروپاشی فرقه در ۲۱ آذر ۱۳۲۵ به باکو گریخت و کمتر از یک سال بعد، در ۱۱ تیر ۱۳۲۶، در یک تصادف مشکوک رانندگی در نزدیکی باکو کشته شد؛ مرگ او، پایان نمادین پروژه‌ای بود که قرار بود ایران را تجزیه کند، اما در واقع تنها چند ماه با سرنیزه ارتش سرخ دوام آورد. قاضی محمد در میدان چهار چراغ مهاباد به دار آویخته شد.

این تجربه تلخ و در عین حال آموزنده یک درس بزرگ به جا گذاشت؛ شعار «حق تعیین سرنوشت»، هرچند در ظاهر جذاب و انسانی، هنگامی که از زبان یک قدرت بزرگ بیرون می‌آید، اغلب فقط ابزاری است برای تبدیل افراد بی وطن به سربازان بی‌مزد و پیاده‌نظام رقابت‌های ژئوپلیتیک. اما ملتی که آگاه، متحد و هوشیار باشد، هرگز فریب این نقاب‌های زیبا را نمی‌خورد؛ نه پرچم سرخ مسکو، نه پرچم ستاره‌دار آمریکا، نه یونیون جک بریتانیا و نه صلیب شکسته  برلین نتوانستند اراده  ملی ایران را درهم بشکنند.

فرقۀ دموکرات نمرد؛ فقط نقاب از چهره‌اش افتاد و نشان داد که «حق تعیین سرنوشت» وقتی در خدمت قدرت‌های بزرگ باشد، در نهایت به «حق تعیین سرنوشت قدرت‌ها» تبدیل می‌شود. آنچه در آذر ۱۳۲۵ در تبریز و مهاباد به پایان رسید، نه یک جنبش ملی، بلکه  فصلی از داستان طولانی سوءاستفاده  قدرت‌های بزرگ از ایدئولوژی های  و شعارهای بی بنیان بود؛ فصلی که با هوشیاری ملت ایران برای همیشه بسته شد.

نتیجه‌گیری

«حق تعیین سرنوشت» در بنیان نظری خود حقی مشروع، اخلاقی و ناظر به آزادی جمعی ملت‌هاست. این اصل هنگامی که در سطح ملی و بر اساس اراده واحد یک ملت اعمال شود، می‌تواند نقش مهمی در گذار از امپراتوری‌ها، تثبیت دولت–ملت‌ها و تضمین مشارکت سیاسی ایفا کند. با این حال، تجربه قرن بیستم آشکار می‌سازد که قدرت‌های بزرگ اغلب این حق را به‌صورت گزینشی و ابزاری به کار برده‌اند. آن را در قلمرو خود محدود کرده و از تسری آن به جوامع تحت سلطه‌شان جلوگیری کرده‌اند، اما در قلمرو رقیبان، آن را موسع تفسیر کرده‌اند تا امکان فشار ژئوپلیتیک و گسترش حوزه نفوذ فراهم شود.

پرونده ایران در سال‌های ۱۳۲۴–۱۳۲۵ نمونه روشنی از این دوگانگی است. ایران یک ملت تاریخی واحد است و اقوام ایرانی -از جمله ترک‌زبانان آذربایجان- اجزای یک هویت ملی منسجم را تشکیل می‌دهند. از این‌رو، حق تعیین سرنوشت تنها بر «ملت ایران» به‌عنوان یک کل قابل اعمال است و نه بر اجزای آن. اما سیاست شوروی، با تفسیر موسع و جهت‌دار این اصل، کوشید آن را به سطوح فروملی تعمیم دهد و از این طریق مطالبه‌ای شبه‌رهایی‌بخش خلق کند؛ مطالبه‌ای که در عمل نه بازتاب اراده ملت ایران، بلکه تابع نیازهای ژئوپلیتیک اتحاد جماهیر شوروی بود. در این چارچوب، حق مشروع تعیین سرنوشت به «سازوکار سیاسی قدرت» تبدیل شد؛ ابزاری برای جدا کردن جزء از کل و گشودن مسیر نفوذ امپراتوری مدعی.

تحلیل این تجربه نشان می‌دهد که مسئله اصلی نه نفی حق تعیین سرنوشت، بلکه فهم چگونگی سیاسی‌شدن و ابزاری‌شدن آن توسط قدرت‌های بزرگ است. مطالعه مانیفست بازل، انقلاب بلشویکی، پیمان برست–لیتوفسک و نهایتاً سیاست شوروی در ایران، الگویی ساختاری را آشکار می‌کند: گفتمان رهایی‌بخش زمانی که وارد منطق رقابت امپراتوری‌ها می‌شود، از معنای اصیل خود فاصله می‌گیرد و در خدمت مهندسی فضا، مرز و وفاداری‌های سیاسی قرار می‌گیرد. از این‌رو، سهم این مقاله در ادبیات موجود، برجسته کردن این نکته است که تعیین سرنوشت را باید همچون پدیده‌ای گفتمانی–ژئوپلیتیکی فهم کرد، نه تنها همچون حق ملت‌ها. این رویکرد می‌تواند مسیر تازه‌ای در تحلیل رابطه میان ایدئولوژی رهایی و منطق قدرت بگشاید؛ مسیری که برای فهم سیاست منطقه‌ای ایران، قفقاز وخاورمیانه همچنان ضروری است.

بخش پیشین را اینجا مطالعه کنید.

 


[۱]  برای تطبیق دقیق متن سه فرمان محرمانه استالین با برنامه‌ها و اقدامات فرقۀ دموکرات ر.ک:
حمید احمدی و رویا یوسفی، «اصلاحات فرقۀ دموکرات آذربایجان و اسناد بازیافتۀ اتحاد شوروی»، مطالعات اوراسیای مرکزی، دوره ۱۰، شماره ۱، بهار و تابستان ۱۳۹۶، ص ۱–۱۶.

[۲] برای تحلیل جامع دیپلماسی حزبی شوروی در سه لایه و نقش تعیین‌کننده احمد قوام در شکست آن ر.ک:
مهجبین احمدی خوی و علیرضا علی‌صوفی، «بررسی و مقایسه تطبیقی سه دیپلماسی حزبی شوروی در ایران (حزب کمونیست ایران، حزب توده ایران و فرقۀ دموکرات آذربایجان)»، تاریخ ایران، دوره ۱۸، شماره ۱، بهار و تابستان ۱۴۰۴، ص ۷۸–۱۰۶.

[۳] Cottam, Richard W. Nationalism in Iran. Pittsburgh: University of Pittsburgh Press, 1964, pp. 124–۱۲۸٫

[۴] سیف‌الدینی، سالار. (۱۴۰۲، ۲۰ آذر). «بازخوانی روایت روزنامه‌های وقت ایران از ورود ارتش به تبریز و فرار فرقه دموکرات». وب‌سایت آذری‌ها.

[۵] سید جعفر پیشه‌وری، غلام یحیی دانشیان، محمد بی‌ریا (شبستری) و صادق پادگان، نامه به میرجعفر باقروف (ارسال‌شده از تبریز، ۲ دسامبر ۱۹۴۶)، آرشیو دولتی احزاب سیاسی و جنبش‌های اجتماعی جمهوری آذربایجان (GAPPOD)، فهرست ۱، ردیف ۸۹، پوشه ۱۱۲، برگ‌های ۴۰–۴۳؛ نقل از: Cold War International History Project Digital Archive, Wilson Center, Washington, D.C., سند شماره ۱۱۶۷۳۱، دسترسی در: https://digitalarchive.wilsoncenter.org/document/116731

 

برای امتیاز دادن به این مطلب لطفا روی ستاره‌ها کلیک کنید.

توجه: وقتی با ماوس روی ستاره‌ها حرکت می‌کنید، یک ستاره زرد یعنی یک امتیاز و پنج ستاره زرد یعنی پنج امتیاز!

تعداد آرا: ۱۳ / معدل امتیاز: ۴٫۷

کسی تا به حال به این مطلب امتیاز نداده! شما اولین نفر باشید

لینک کوتاه شده این نوشته:
https://kayhan.london/?p=392462