سیروس ملکوتی – در تاریخ مبارزات سیاسی قرن بیستم، پیوند میان اپوزیسیون و چهرههای برجسته هنر و ورزش اغلب کارکردی روشن داشت، تبدیل یک مسئله گروهی به فراگروهی و مسئله ملی به دغدغهای اخلاقی و جهانی. حضور هنرمندان شناختهشده نهتنها توجه رسانهای را جلب میکرد، بلکه به جنبشهای اعتراضی امکان میداد صدای خود را از مرزهای ملی فراتر ببرند. نمونههای بسیاری را میشود از جای جای جهان پیش روی نشاند.
به نمونهای مینگرم که این چیزها در فضای مجازی نیز آورده شد. نمونهای چون پیوستن ایرنه پاپاس به جنبش ضد حکومت سرهنگان در یونان، که نشان میدهد چگونه سرمایه نمادین یک هنرمند میتوانست به تقویت مشروعیت اپوزیسیون و دیدهشدن سرکوب سیاسی در سطح بینالمللی بینجامد.
با دگرگونی میدان عمومی و شکلگیری مناسبات رسانهای جدید، این منطق بهتدریج تغییر کرد. در بسیاری از اپوزیسیونهای معاصر، بویژه اپوزیسیون ایرانی در شرایط تبعید و پراکندگی، مسئله دیگر صرفا تقابل با قدرت سیاسی معناسازی نمیشود، بلکه رقابتهای دروناپوزیسیونی نقشی تعیینکننده یافتهاند.
در چنین فضایی، جلب حمایت چهرههای مشهور اغلب نه برای بیان یک مطالبه مشترک، بلکه برای کسب برتری نمادین در برابر سایر جریانهای مخالف به کار گرفته میشود. درست به هنگام رقابتهای انتخاباتی اما در یک نابهنگامی تاریخی خود.
به یاد میآورم در اوج فعالیتهای هنریام در دهه نود، هیئتی از سوی سازمانی سیاسی به دیدارم آمدند و پیشنهاد میزبانی سازمانی کنسرتی را مطرح نمودند که هدف آن حمایت از یکی از جناحهای درونی اپوزیسیون در تقابل با رژیم بود.
ضمن قدردانی از این دعوت از شخص خودم، بر ضرورت حفظ استقلال خود بهعنوان آهنگساز و هنرمند تبعیدی تأکید کردم، استقلالی که بهزعم من شرط آن بود که صدا و کنش هنریام بهطور یکپارچه علیه رژیم شنیده شود، نه آنکه در شکافها و رقابتهای دروناپوزیسیونی مستهلک گردد.
این انتخاب، در سطح فردی و اخلاقی، برای من البته نتیجهای مثبت داشت، اما شاید در سطح اجتماعی یکی از دلایلی شد برای به حاشیهراندهشدن من.
این یک واقعیت تلخ است که در میدان قطبیشده اپوزیسیون، جایی برای کنش مستقل باقی نمانده بود و هنرمندی که حاضر به تبدیلشدن به ابزار مشروعیتبخشی یک جناح نبود، بهسادگی از صحنه عمومی حذف میشد.
این تجربه و نمونههای مشابه نشان میدهد که میدان سیاسی اپوزیسیون، نسبت مثبتی با استقلال هنرمند برقرار نمیکند. برعکس، این میدان غالبا در پی آن است که استقلال فردی را به جانبداری سیاسی فروبکاهد و آن را در خدمت یکی از قطبهای مسلط قرار دهد. در چنین ساختاری، کنش مستقل نه تشویق میشود و نه در نگاههای دوخته به خودمحوریها قابلتحمل است.
پیامد این وضعیت، گسترش نوعی فرصتطلبی سیاسی هم میگردد، جایی که برخی برای دیدهشدن و بقا در صحنه عمومی، به جابهجایی میان قطبها یا پیوستن موقت به آنها کشانده میشوند. اما این دیدهشدن، بیش از آنکه به تثبیت جایگاه منجر شود، نمایشی زودگذر میآفریند که با تغییر توازن نیروها، بهسرعت فرومیپاشد.
*«کیهان لندن» با باور به آزادی بیان بخش «دیدگاه» را برای انتشار نظرات و مطالب نویسندگان، تحلیلگران و کارشناسان فارسیزبان فراهم کرده اما مسئولیت محتوای منتشر شده با نویسنده است.

