روشنک آسترکی – سرکوب مسلحانه اعتراضات دی۴۰۴ در ایران جمهوری اسلامی را در صدر جدول حکومتهای سرکوبگر قرن بیست و یکم قرار داده است. در روزهای ۱۸ و ۱۹ دیماه دهها هزار نفر در شهرهای مختلف ایران هدف گلوله و تیراندازی نیروهای حکومتی قرار گرفتند. اگر چه قطع سراسری اینترنت، همچنان در چهارمین هفته اعتراضات، دسترسی به آمار دقیق جانباختگان، مجروحان، بازداشتشدگان و مفقودشدگان را غیرممکن کرده است اما گزارشها از کشته شدن رقمی بین ۱۶ تا بیش از ۴۰ هزار شهروند، مجروح شدن دهها هزار نفر و بازداشت دهها هزار تن دیگر حکایت دارد. «کیهان لندن» تلاش کرده در مجموعه گزارشهایی مشاهدات عینی شهروندان حاضر در اعتراضات، در شهرها و مناطق مختلف، را بازتاب دهد تا به عنوان بخشی از مستندات تاریخ انقلاب ملی ایرانیان علیه جمهوری اسلامی ثبت شود. برای حفظ امنیت شهروندان راوی، از نام مستعار برای آنها استفاده شده است.

استان البرز از جمله استانهایی است که در دورههای پیشین اعتراضات سراسری، شهروندان آن نقش برجستهای در برگزاری اعتراضات ضدحکومتی داشتند. این استان همچنان یادآور شجاعت جاویدنامانی چون پویا بختیاری، حدیث نجفی، محمدمهدی کرمی و محمد(کیان) حسینی است. در اعتراضات خیزش ملی دی۴۰۴ نیز شهروندان استان البرز و شهر کرج حضور گسترده و پایداری در خیابانها داشتند.
در حالیکه همچنان به علت قطع سراسری اینترنت، همه ابعاد اعتراضات و سرکوب مسلحانه معترضان توسط جمهوری اسلامی در استانها و شهرهای کشور روشن نشده اما نام شماری از شهروندانی که در استان البرز جان خود را از دست دادند رسانهای شده است؛ امیرحسین احمدی شریف، ثمین رستمی، اشکان علیپور و …
اعتراضات خیزش ملی دی۴۰۴ در کرج آنقدر گسترده بود که حتی در محله مصباح، یکی از قدیمیترین و سنتینشینترین مناطق این شهر هم شامگاه ۱۸ دی اعتراضاتی بزرگ شکل گرفت و پس از ساعاتی شهروندان به شکل تکاندهندهای سرکوب شدند.
سودابه ساکن خیابانی در محله مصباح است؛ محلهای که به گفته او بخشی از ساکنان آن از اقشار مذهبی هستند و برخی مقامات و نیروهای امنیتی و بسیجی نیز در همین محله زندگی میکنند؛ از جمله شیخ حسن کردمیهن، طراح حمله به سفارت عربستان در تهران و از طراحان و مجریان تشکیل گروههای فرهنگی و جهادی در سوریه با کمک حسین همدانی و قاسم سلیمانی!
سودابه در گفتگو با«کیهان لندن» توضیح میدهد که در این محله به علت بافت امنیتینشین معمولا همراهی با اعتراضات سراسری رخ نمیداد اما امسال و در غروب ۱۸ دیماه شنیده است که از پشت بام یا بالکن یک خانه ترانههای سیاسی فریدون فرخزاد پخش شده؛ دقایقی بعد شعار «جاویدشاه» از چندین خانه به گوش رسیده است و دقایقی بعد هم جمعیت به خیابان آمد. او نیز در نزدیکی چهارراه مصباح در جمعیت حضور داشته است.
سودابه میگوید به همراه همسرش غروب از خانه بیرون زده بودند که مثل دورههای قبل اعتراضات به گوهردشت یا گلدشت بروند اما با دیدن تجمع و تظاهرات در محلهشان که البته برایشان «غیرمنتظره» بوده، تصمیم گرفتند همانجا بمانند.
این شهروند توضیح داده تا حوالی ساعت ۱۰ شب سرکوب مسلحانه رخ نداده و فقط نیروهای بسیجی و نیروی انتظامی تلاش داشتند از ایجاد یک جمعیت گسترده و سر داده شدن شعار جلوگیری کنند. او میگوید از حدود ساعت ۹ التهاب و درگیری آغاز شد.
سودابه یک دختر جوان را دیده که سر یک کوچه تقریبا ۲۰ نیروی بسیجی دورهاش کرده بودند که یا برگردد خانه یا بهش تیراندازی میکنند: «واقعا با اسلحه آن دختر جوان را تهدید میکردند. دختر اصرار میکرد که پدرش بیمار و در خانه، بدحال است و او فقط میخواهد کمی آنطرفتر از داروخانه برایش دارو تهیه کند اما در نهایت با جدی شدن تهدید به بسیجیها گفت اگر برگردم شلیک نمیکنید؟ گفتند نه. همین که دختر به سمت خانه برگشت تیر هوایی زدند و گفتند حالا برگرد برو خانه. همان موقع انگار به بسیجیها بیسیم زدند و همگی به سرعت به سمت چهارراه مصباح رفتند که خیلی شلوغ شده بود.»
او به «کیهان لندن» میگوید «به چهارراه مصباح که رسیدیم دیدیم مأموران چهارراه را بستهاند. جلوتر رفتیم دیدیم بین چهارراه مصباح و کارخانه قند که کوچه شالچی است جمعیت زیادی جمع شده و تقریبا هسته مرکزی اعتراضات همانجا بود. دو طرف بلوار صدها نفر تجمع کرده بودند. مردم از اینور بلوار شعار میدادند و مردم در آنور بلوار تکرار میکردند؛ شعارهای «جاویدشاه»، «امسال سال خونه، سیدعلی سرنگونه»، «مرگ بر دیکتاتور» و «این آخرین نبرده پهلوی بر میگرده» و «آزادی آزادی آزادی» و … »
دقایقی پس از این صحنه است که صدای تیراندازی و فریاد در هم میپیچد و سودابه و همسرش نیز به همراه
دیگر شهروندان بیدفاع شروع به دویدن و فرار میکنند. همزمان اینترنت و خطوط موبایل قطع میشوند؛ اتفاقی که به گفته سودابه «نشانهای بود که حادثه بدی در راه است.»
«موتوریها حرکت کردند. مردم اصلا خشونتی انجام نداده بودند. فقط جمع شده بودند و شعار میدادند. یکدفعه دیدیم شروع کردند به سمت مردم گلوله شلیک کردن؛ باور نکردنی بود. با آغاز تیراندازی بود که مردم هم مقاومت کردند. تعدادی دکه نیروی انتظامی چهارراه مصباح را آتش زدند.»
«اکثر مردم وحشتزده فقط میدویدند. مأموران تیراندازی میکردند و نارنجک صوتی زدند. من تا دو روز به علت صدای نارنجک که در نزدیکیام خورد سر درد شدید داشتم. مردم از کوچهها فرار کردند. ما هم دویدیم. فقط باید فرار میکردیم. ما تعدادی بودیم که شانس آوردیم و متوجه شدیم از انتهای کوچه که منتهی به خیابان دیگری بود هم صدای گلوله میآید. پیچیدیم در کوچه فرعی و همانجا ماندیم تا صدا قطع شد. شاید دو ساعت.»
او در ادامه میگوید «باورمان نمیشد. ما دیدیم که به سمت مردم گلوله جنگی بهطور مستقیم و به قصد کشت شلیک شد. نیمه شب به خانه برگشتیم. صبح زود همسرم بیدار شد و رفت نان بخرد. وقتی برگشت گفت کف خیابان لکه خون هست. درب خانه ما در کوچه نیست و در خیابان است. ما شب موقع برگشت پیکر و مجروحی ندیدیم. مأموران بودند، سطل آشغالهای در حال سوختن دیدیم. عابربانک آتش زده شده دیدیم اما پیکر مردم را ندیدیم و تصوری از کشتار صورت گرفته نداشتیم.»
«همسرم که گفت رد خون در خیابان است رفتم بیرون. فقط توانستم چند متر بروم. تکه تکه رد خون کف خیابان و پیادهرو بود. نتوانستم بیشتر بروم. نفسم بند آمده بود. چیزی روی سینهام سنگینی میکرد. با گذشت دو هفته هنوز هم چیزی روی سینهام سنگینی میکند. وقتی برگشتم دیدم زن و شوهری که در همسایگیمان هستند هم متوجه کشتار شدهاند و همدیگر را بغل کرده بودند و گریه میکردند. روز بعد فقط ۲۰ آگهی ترحیم در خیابان و اینطرف و آنطرف خانه ما به دیوار زده بودند. فستفودی محله، پسر طلافروش، همسر تابلوساز که یک بچه سه ساله داشت و یک نوزاد شیرخوار، همه کشته شدند. خیلیها را کشتند. یک جوانی را کشتند که فقط پنج روز از عروسیاش گذشته بود. پسر طلافروش محله توی ماشین پشت فرمان بوده با شاتگان شلیک کردند توی سرش. یک کاسب وقتی دیده شلوغ شده، ترسیده، مانده در مغازهاش اما کرکره را پایین کشیده، مأموران آمدهاند از بیرون مغازه و پشت کرکره بهش شلیک کردند و کشتنش.»
او میگوید مردم همچنان در خشم و عصبانیت هستند: «شیشههای مسجد آزادگان در محله را شکستهاند، سه بانک را آتش زدند. اینها ساختمانهایی بودند که حالا فهمیدهام از روی آنها به مردم شلیک میکردند. مردم بعد از کشتار و برای انتقام این کار را کردند.»
سودابه توضیح میدهد مأموران هدفشان دقیقا رقم زدن کشتاری سنگین بود: «توی چهارراه مصباح کرج یک خانواده با ماشین شخصی عبور میکردند که چند تا بسیجی با موتور رد میشدند و آنها را هدف میگیرند و بهشون شلیک میکنند.»
او کشتار مردم را فجیع میخواند: «یکی جوان را کشتهاند؛ مادرش به علت بیماری قلبی از چند روز پیشتر در بیمارستان در سیسییو بستری بوده و خبر درگذشت پسرش را در سیسییو به او دادند. برادرزاده دوستم دوره اینترنی را در یک بیمارستان میگذراند؛ زدن تیر خلاص به مجروحها را تأیید کرده. این دختر جوان چیزهایی در بیمارستان دیده که دچار حمله عصبی شده و چند روز است در خانه مانده و حاضر نیست با کسی صحبت کند. وحشت کرده از حجم کشتار و وقاحت مأموران جمهوری اسلامی. تیر خلاص زدن به مجروحان، به زور بازداشت کردن مجروحی که از اتاق عمل بیرون آمده بوده و نیمه بیهوش بوده و …»
سودابه میگوید در کنار همه صحنهها «شجاعت و همبستگی مردم بینظیر بود» و تأکید میکند «ما درباره محلهای صحبت میکنیم که هیچ وقت تظاهرات نمیشد و بافت به شدت مذهبی و سنتی و امنیتی، با هم، دارد و لانه و خانه امن سپاهیها و مأموران امنیتی نظام بود. حالا در همین محله در آگهی ترحیم کشتهها، کنار اسمها، کلمه «جاویدنام» نوشته شده است.»




