فیروزه نوردستروم – در جریان سرکوب مسلحانه اعتراضات دی۴۰۴ در ایران، نیروهای حکومتی فرمانفرمای جور و جنون، تنها در دو روز ۱۸ و ۱۹ دیماه دهها هزار نفر در شهرهای مختلف کشور را هدف گلوله و تیراندازی قرار دادند. با این وجود، خاموشی سراسری ناشی از قطعی اینترنت، همچنان دسترسی به آمار دقیق جانباختگان، مجروحان، بازداشتشدگان و مفقودشدگان را ناممکن کرده است. «کیهان لندن» در مجموعه گزارشهایی تلاش کرده است مشاهدات عینی از شور و بیم و اشتیاق و اضطراب شهروندان حاضر در میانه این انقلاب تاریخی را بازتاب دهد تا به عنوان بخشی از مستندات یکی از باشکوهترین لحظات تاریخ معاصر جهان ثبت شود. در این گزارش، مشاهدات شماری از شهروندان معترض ساکن تهران را بازگو کردهایم که از میان سلاخی و خون و گلوله و اشک و درد، جان به در بردهاند.

یک خانم میانسال ساکن خیابان زرتشت در پایتخت میگوید: «من و پسر و دخترم در ۱۷ دیماه تعداد ۲۰ پرچم و ۸۰۰ عکس رنگی قطع A4 از شاهزاده را در تجریش توزیع کردیم برای آنهایی که شاید تلویزیون تماشا نمیکنند. اتفاقاتی که در آن سه شب دیدیم را در فیلمهای مربوط به جنگ جهانی اول و دوم دیده بودم و این بار در واقعیت دیدم. ۱۹ دی در خیابان آیتالله کاشانی (لعنتالله) برای رفتن به دستشویی دیدم، یک درمانگاه کوچک محلی باز است، ماشین را نگه داشتم و دویدم سمت درمانگاه، از اولین پله رد خون بود تا داخل درمانگاه، مدیر مسئول آنجا نگذاشت به دستشویی بروم و گفت دستشویی درمانگاه خراب است، ولی زمین خونآلود، گواهی میداد که در راهروهای آن درمانگاه چه تعداد کشته و زخمی منتقل شدهاند.»
این آموزگار بازنشسته میگوید: «درد را از هر طرف بخوانی درد است، دیدن و شنیدن این مصیبتها از حد تحمل و توان، دارد خارج میشود، در ۱۸ دیماه به میدان ونک رفتیم انقدر گلوله و گاز زدند که حد نداشت، مردم همه جاوید شاه گویان بودند. در ۱۹ با ماشین به اطراف شهر رفتم، همه جا همین وضعیت بود حتی به بیمارستان دی هم رحم نکردند، گاز اشکآور به داخل حیاط بیمارستان انداختند، شیشههای ساختمان ما از طرف خیابان پهلوی گلوله باران شد.جای گلولهها بر روی شیشه ورودی ساختمان هنوز هست، من تازه صدایم خوب شده، چندین روز به خاطر گاز اشکآور، صدایم در نمیآمد.»
او با اشاره به ویدیویی که از حضور معترضان در محله توانیر و نظامی گنجوی برای کیهان لندن فرستاده میگوید: «در این ویدیو داشتیم به سمت میدان ونک میرفتیم، همان شب اول فراخوان شاهزاده، جمعیت قابل پیشبینی برای خود اهالی محل هم نبود، اهالی مناطق گاندی و برزیل هم از راههای دیگر رسیده بودند، در میدان ونک تعداد نیروهای سرکوب هم زیاد بود، من گوشی نبرده بودم چون میدانستم شناسایی میکنند. روز ۱۹ دیماه هم همین جمعیت در حال شکلگیری بود که موتورسواران، سر تمام تقاطع و کوچهها رسیدند و مردم را به گلوله بستند و گاز اشکآور زدند .بعد با چند نفر از همسایهها با ماشین رفتیم به دور شهر، همه محلهها در شهر شلوغ و کشتار بیسابقه بود، دو نفر از دوستانم تحت تعقیب هستند، ۲ نفر در مجتمع خودمان گلوله خوردند، یکی چشم و دیگری زانو، در فامیل و دوست و آشنا هم دهها زخمی و ناپدید شدهاند، نیروهای امنیتی هنوز در خیابانند، مردم، بخصوص، جوانان را رندم میگیرند و بازرسی میکنند، اما مردم در حال بازیابی خود هستند نه فراموش میکنیم نه میبخشیم.»
یک کارگر کفاش ساکن محله منیریه تهران که به سختی به اینترنت وصل شده اشاره میکند: «من خودم ۱۸ و ۱۹ دی در میدان منیریه بودم، سه جوان همراه من از ناحیه پا و سر زخمی شدند و بر زمین افتادند، شب وحشتناکی بود خدا را شکر بنیه داشتم و نعش آن دو جوان را بلند کردم و از آن مهلکه دور شدم. امروز خبردار شدم بهترین دوست و همسایه من را جاویدنام کردند دو بچه شش ماه و چهارساله داشت، رفته بود از داروخانه یک شیر خشک ساده بخرد، شیر در دست بود که به او تیر زده بودند. حال هیچ کس خوب نیست، کسی خبر از حال و روزمان ندارد که چه کشیدیم.هر چه میتوانی از این جنایت بنویس.»
جمعیت میلیونی در پایتخت
یک مادر جوان ساکن خیابان ستارخان هم از عمق فاجعه میگوید: «شب ۱۸ در خانه نشسته بودم صدایی از بیرون نمیآمد با خودم گفتم خبری نیست با پسر خالهام به سر کوچه رفتیم، دیدیم تمام سطلهای اشغال وسط خیابان و کوچهها بودند، انگار یک جنگ شروع شده بود، با پسر خالهام سوار موتور شدم و رفتیم به سمت میدان انقلاب، از میدان انقلاب تا میدان آزادی، در تمام آن مسیری که آن شب رفتیم در یک لحظه گیر کردیم و ماندیم یعنی قلبمان گیر کرد، احساس عذاب وجدان میکردیم نمیتوانستیم ول کنیم و برویم به خانهمان، در عرض شاید کمتر از نیم ساعت جمعیت با فراخوان شاهزاده از زمین جوشید که از ستارخان و مناطق اطراف آمده بودند و به سمت ولیعصر میرفتند، تا میدان انقلاب و میدان آزادی، کوچه به کوچه شلوغ بود، ما هم روی موتور بودیم، در میدان انقلاب راهها بسته بود، آن شب از میدان انقلاب تا خود میدان آزادی یک نرده خط ویژه باقی نمانده بود و تمام نرده ها سنگر شده بودند.»
این کارمند بخش خصوصی اضافه میکند: «من مردم را تا این حد خشمگین ندیده بودم، از حجم گستردگی و استقبال مردم شوکه شده بودیم، آن شب دو تا گاز اشکآور خوردیم، یک جا در فرعی پیچیدیم و مردم یکجا عقبنشینی کرده بودند که دیدیم تعدادی ماموران لباس شخصی با دو سه تا ماشین وسط خیابان ایستاده بودند آنها ما را دیدند که داخل جمعیت نبودیم، نمیدانم شاید شناسایی میکردند، یکی از ماموران خم شده بود داخل یک ماشین در حالی که ما با موتور تازه از کنارشان رد شده بودیم که صدای یکی از آنها را شنیدیم که گفت بزن مادر…. رو حالا ما روی موتور دربدر به دنبال دخترخالهام بودیم که جزو معترضان در شلوغیها بود، حالا پسرخالهام با موتور به چپ و راست میپیچید که تیر نخورد چون آنها شروع کرده بودند به رگبار، این وسط ما هم داشتیم از جلوی بسیجیهایی رد میشدیم که اسلحه شکاری داشتند.»
او ادامه میدهد: «در چهار شب فراخوان ستارخان و آریاشهر غلغله بود، اگر جمعیتی که ۱۸ و ۱۹ بیرون بودند را با چشم خودم نمیدیدم باور نمیکردم، یک سری از مغازهها کارتنهای انبارشان را بیرون آورده بودند تا مردم را مجهز کنند، حتی یک رستوراندار کارگرهایش را تشویق می کرد که به خیابان بیایند. یک سری داروخانه بین مردم، کارتن ماسک پخش میکردند. یک سری از سوپریها هم برای مردم آب پرت میکردند. در ۱۹ دی، جمعیت در ستارخان، خیلی بیشتر از ۱۸ بود، دو طرف خیابان و حتی پیادهروها، سیل مردم بود که به سمت آریاشهر میرفتند، اما نیروهای سرکوب از روی پل یادگار ستارخان شروع به رگبار زدن کردند، جانیها از دو طرف پل، مردم را محاصره کردند ولی هیچکس فرار نکرد و تا آخرش همه بودند. آن شب عین فیلم از جلوی چشمم رد میشود، دیدیم که از فاصله یک متری با شاتگان به صورت یک جوان شلیک کردند، باورکردنی نبود درست در فاصلهای که برادرش رفته بود ماشینش را بیاورد.»
«روز سوم دخترخاله و پسرخاله من به خیابان رفته بودند، گفتند بیا بیرون گفتم مادرم مریض است و باید مراقبش باشم ولی در نهایت دلم طاقت نیاورد، دخترم که خوابش برد با دخترخاله و پسرخالهام حدود ساعت ۸ شب به خیابان آمدیم، فراخوان را برای ساعت شش داده بودند ولی ساعت هشت شلوغ شده بود، اما وضعیتی از به رگبار بستن مردم دیدم که بیشتر شبیه فیلمهای آخرالزمانی بود، اما بدو بدو برگشتم به خانه چون اگر میماندم حتما میرفتم همین الان که زنده هستم خیلی عجیب است، آن شب ستارخان قتلعام شده بود، در ستارخان تقاطع شهرآرا به چشم دیدیم که با قمه مردم را میزدند. وقتی به خانه برگشتم دیدم پسرخاله و دخترخاله من با خودشان گوشی آورده بودند که از آن سمت میدان توحید یعنی نزدیک من بودند، وقتی به خانه من آمدند برای هر دوی آنها اس ام اس آمده بود که« شما در محدوده ستارخان رویت شدید در صورت تکرار مجدد و حضور در تظاهرات با شما به شدت برخورد خواهد شد.»
«در آن دو سه روز اول، حتی خبرگزاری «فارس» هم باز نمیشد، سرچ گوگل نداشتیم، فقط بعضی از کانالهای دات ای آر وموزیک رندوم باز میشدند، حتی نمیتوانستیم به هم تلفن بزنیم، تلفن خانهها هم قطع بود، تلفن ساعت هشت و نه صبح باز میشد تا سه و چهار بعد از ظهر و بعد دوباره قطع میکردند، وقتی اینترنت را قطع کردند به مدت یک هفته حتی پیامک هم نمیتوانستیم بفرستیم آن سه روز در تاریخ ایران بیسابقه است نمیتوانید با دیدن چند ویدیو حدس بزنید در کف خیابان، چه اتفاقاتی افتاده، دوام نمیآوردید، اصلا نمیتوانستید بمانید آنقدر که حجم تیراندازی بالا بود، ولی عجیب بود مردم به سیم آخر زده بودند عصر جمعه وقتی دوباره به خیابان رفتم کف خیابان و دیوارها در صادقیه و ستارخان همچنان پر از رد خون بود.»
دیگر آن آدمهای قبلی نخواهیم شد
یک زن جوان ساکن محله نارمک با بغض میگوید: «یکی از شاگردان خواهرم یک دختر ۱۷ ساله ساکن شرق تهران در ۱۹ دی کشته شد، کادر مدرسه را از برگزاری هرگونه مراسم ختم و گرامیداشت در مدرسه و حضور در خانه آنها نهی کردند، پدرش اجازه نداده غسل میت و نماز میت برگزار کنند همین طوری خاکش کردند، حالا بعد از ۱۰ روز از طرف آموزش و پرورش زنگ زدند گفتند دانشآموزتان شهید شده با مدیران اداره برای تسلیت به خانهشان بروید، به پدر دختر هم گفتهاند یا ۸۰۰ میلیون پول میدهی یا امضا میکنی میگویی دخترت بسیجی بوده! در این شرایط تعداد زیادی از کادر آموزش و پرورش تحت فشار امنیتی قرار دارند، در اعتراضات قبلی هم چند نفر از همکاران خواهرم از آموزش و پرورش کناره گرفتند یا کنار گذاشته شدند.»
او ادامه میدهد یکی از همکاران خواهرم امروز در حالیکه به شدت گریه میکرد میگفت یکی از شاگردان پسر او در کلاس پنجم از روی کنجکاوی جلوی در خانهشان رفته بوده که با تیر ساچمهای به چشم و دست و پاهای او زده بودند، هیچ بیمارستانی هم این بچه را برای عمل پذیرش نمیکنند، در حالی که برای خانوادهاش پرونده درست کرده و به پدرش گفتهاند باید ۱۵۰ میلیون بپردازی تا برای عمل پسرت به یکی از بیمارستانها نامه بزنیم. پسر خواهرم میگفت، زنگ تفریح در حیاط مدرسه راه میرفتیم یک گوشه از حیاط پر بود از پاکتهای خالی سیگار و ته سیگارهایی که به جامانده از نیروهای سرکوب بوده چون مدرسه آنها را پایگاه خودشان کرده بودند.»
یک زن جوان ساکن خیابان کرمان هم به فوج جمعیت مردم معترض در محدوده این خیابان به سمت هفت حوض نارمک اشاره میکند: «من خودم در نارمک بودم جهنم واقعی را به چشم دیدم، در بیمارستان الغدیر جنازه روی جنازه انداخته بودند، ماموران امنیتی یکی از خروجیهای متروی سبلان را آتش زدند و از خروجی دیگر به مردمی که به بیرون میرفتند فقط شلیک میکردند. من واقعا قاچاقی زندهام چون کنار من چندین نفر از زن و مرد و بچه و جوان و پیر تیر میخوردند و به زمین میافتادند، در شب ۱۸ دی هنوز مشغول پیادهروی قبل از تجمع بودیم که از دوطرف، رگبار ساچمه و شلیک گاز اشکآور شروع شد. من به سمت یکی از فرعیهای خیابان کرمان دویدم، در حالی که متوجه نشده بودم به خاطر رد شدن یک ساچمه از پشت گردنم خون میآمده، هیچ وقت آنهایی که به دختران جوان پناه میدادند و جوانانی که به بقیه کمک میکردند از یاد نمیبرم، آن شب باورنکردنی بود، هنوز از هیجان جمعیت زیاد و ترس و فرار، بدنم میلرزد، خیلی بهم نزدیک بودیم، همه بیرون بودند کسانی که اصلا فکر نمیکردم به کف خیابان آمده بودند اصلا باورم نمیشد، مردان و زنانی که شجاعانه به سمت نیروهای سرکوب میرفتند و نیروها را مجبور به عقب نشینی زیادی میکردند، همه ما که آن صحنهها را تجربه کردیم دیگر آن آدمهای قبلی نخواهیم شد، چون تا یک قدمی مرگ رفتیم. صحنههایی دیدیم که حتی تصور چند لحظهاش برایتان دیوانه کننده است، شدت افتخار به آن حجم از جمعیت هنوز بغض دارم، برادر ۱۵ ساله من سال ۶۶ در جنگ شهید شد همیشه برایم سوال بود چطور توانسته بود در اوج جوانی از جان خودش بگذرد و به دل خطر برود کشته شدگان راه آزادی چه در ۹۶، ۹۸ و ۴۰۱ و چه امسال ثابت کردند آنها زودتر از سنشان بزرگ شدند و از جنس همانها هستند.»




