بهروز ثابت – این نوشته تأملی کوتاه و تفسیری دربارهی ایران و آیندهی آن است. نویسنده آگاه است مفاهیمی که در اینجا بکار رفتهاند نیازمند توضیح و تبیین بیشتری هستند. و نیز مسیری که برای آیندهی ایران تصویر شده، به احتمال مسیری پیچیده، چندلایه و ناهموار خواهد بود. همچنین باید اذعان کرد که هرچند در این نوشته برخی روندهای عمده شناسایی شدهاند، اما در کنار آنها دیدگاهها و نگرشهای متفاوتی نیز وجود دارد و هنوز اجماعی فراگیر در این زمینه شکل نگرفته است.این نوشته در پی پیشبینی رویدادها نیست، بلکه میکوشد گرایشهای تمدنیِ در حال شکلگیری در جامعهی ایران را شناسایی و تبیین کند.
مقدمه
به نظر میرسد ایران بسوی لحظهای مهم از دگرگونی فرهنگی و سیاسی در حرکت است، اما این تحول در میانهی واقعیتی عمیقا دردناک و خشونتآمیز در حال شکلگیری است. اعتراضات گستردهی سراسری اخیر با سرکوب شدید روبرو شده است، از جمله کشته شدن معترضان، بازداشتهای گسترده، و اعمال محدودیتهای شدید بر ارتباطات، مانند قطع گستردهی اینترنت.
این خیزش آشکارا ریشههایی سیاسی و اقتصادی دارد، اما به نظر میرسد از نیرویی گستردهتر نیز نیرو میگیرد. بسیاری از ایرانیان آن را نه صرفا یک منازعه سیاسی، بلکه نشانهی نوعی پرسش عمیقتر دربارهی جهتگیری تاریخی و هویت جمعی کشور تجربه میکنند. از این منظر، گویی نوعی حافظهی فرهنگیِ برخاسته از میراث تاریخی ایران بار دیگر بیدار شده و جامعه را به بازاندیشی در گذشته و تأملی تازه دربارهی هویت جمعی خود فرامیخواند.
حافظهی تاریخی فرایندی است که از خلال آن گذشته بازخوانی میشود تا جامعه بتواند به درکی ژرفتر از هویت ملی خود دست یابد و جایگاه خویش را در بستر زمان بازشناسد. این وضعیت غالبا بصورت بازگشت به تاریخ و طرح پرسشهایی بنیادین نمود مییابد: چه بر سر این کشور آمده است؟ میراث تاریخی آن چگونه دگرگون شده است؟ و آیا امکان نوزایی آن وجود دارد؟ در این فرایند، گذشته صرفا بعنوان امری سپریشده تلقی نمیشود، بلکه همچون جریانی زنده در بطن فرهنگ دیده میشود که گاه از نظرها پنهان میماند و در لحظات بحران دوباره سر برمیآورد.
بحرانها به مردم یادآوری میکنند چه چیزهایی از دست رفته و چه چیزهایی هنوز ممکن است بازپس گرفته شود و از این رهگذر بر نحوهی بازاندیشی آنان دربارهی روح فرهنگی جامعه، ارزشهای اجتماعی و نهادهای سیاسی تأثیر میگذارند. احساس تازهای از هویت که در سراسر جامعهی ایران در حال شکلگیری است نشان میدهد که حیات فکری کشور بتدریج وارد مرحلهای تازه شده است؛ مرحلهای که با دگرگونیهایی عمیق همراه است. این تغییر نه ناگهانی است و نه یکنواخت. شاید بتوان گفت این روند از نیمهی دوم قرن نوزدهم آغاز شده است؛ زمانی که جامعهی خوابآلود ایران در آستانهی بیداری و رستاخیز عصر جدید قرار گرفت و کشاکش میان نیروهای ارتجاع و نوآوری مسیر تاریخ معاصر ایران را رقم زد. اکنون به نظر میرسد این روند، هرچند با درد و رنج همراه است، بسان دردهای زایش، از ظهور مرحلهای تازه در تاریخ ایران خبر میدهد. این تحول به اندازهای نیرومند است که میتوان نشانههای آن را در دگرگونیهای مهمی در شیوهی اندیشیدن مردم دربارهی سیاست، فرهنگ و آیندهی کشور مشاهده کرد.
حافظهی تمدنی ایران و نوزایی فرهنگی
یکی از ویژگیهای مرکزی چشمانداز فکریِ در حال شکلگیری در ایران، توجه دوباره به میراث تاریخی و حافظهی تمدنی این سرزمین است. این گفتمان بازتاب نوعی بیداری فرهنگی گستردهتر نسبت به غنای تاریخی و فکری ایران است؛ میراثی که در دورههای گوناگون افول، و بویژه در بخش بزرگی از قرن بیستم تحت سلطهی اسلامگرایی و ایدئولوژی مارکسیستی، تا حد زیادی نادیده گرفته شده یا به حاشیه رانده شده بود. هدف این رویکرد، بازپیوند با سهم دیرپای ایران در حوزههایی چون فلسفه، ادب، فرهنگ، شیوههای حکمرانی، اخلاق، هنر و علم است و نیز بازسازی پیوندی زنده با هویتی که از اعماق تاریخ و تجربهی تمدنی ایران برآمده است.
در ژرفای این نگرش، بازیابی خودآگاهی نسبت به هویت ایران بعنوان بنیانی برای اعتماد به نفس و محرکی برای نوزایی فردی و جمعی تلقی میشود. این دیدگاه بر این فرض استوار است که تنها از رهگذر درکی روشن از میراث تاریخی و فرهنگی خویش است که یک جامعه میتواند در جهان پرآشوب کنونی با استقلال، کرامت و خلاقیت عمل کند.
رهایی از جزماندیشی ایدئولوژیک
از دهههای نخست قرن بیستم، حیات فکری و سیاسی ایران تحت تأثیر مارکسیسم و اندیشههای چپ قرار داشت؛ اندیشههایی که هرچند از تصورات غربی دربارهی پیشرفت الهام میگرفتند، اما تاریخ را عمدتا از منظر اقتصاد و تعارضهای طبقاتی تفسیر میکردند. در چنین چارچوبی، پیچیدگیهای فرهنگ و تجربهی انسانی غالبا سادهسازی میشد و پدیدههای تاریخی به شرایط مادی و کشمکشهای قدرت فروکاسته میشدند. این نگرش، به نام یقین علمی و عدالت اجتماعی، نوعی شیوهی تفکر جزمی و قالبی را رواج داد که در آن وفاداری به ایدئولوژی بیش از تأمل آزاد، خلاقیت فکری و گفتگوی انتقادی اهمیت مییافت. این اندیشهها تأثیر قابل توجهی نهتنها بر جریانهای روشنفکری، بلکه بر هر دو گرایش ملیگرایانه و جنبشهای انقلابی مذهبی در ایران نیز بر جای گذاشتند.
با این حال، به نظر میرسد حیات فکری ایران امروز بتدریج در حال فاصلهگرفتن از این چارچوب ایدئولوژیک است. هرچند هنوز گروهی نسبت به سنت چپ احساس همدلی میکنند، اما گفتمان غالب جامعهی ایران دیگر خود را مقید به قالبهای سخت و جزمی ایدئولوژیک نمیبیند. آنچه اکنون بیش از پیش اهمیت یافته، توانایی اندیشیدن مستقل، آمادگی برای گفتگوی آزاد و احترام به تکثر دیدگاههاست، نه پایبندی به یک دستگاه فکری بسته و دگماتیک.
دگرگونی نقش اسلام سیاسی در جامعهی ایران
ایران بتدریج وارد مرحلهای میشود که میتوان آن را لحظهی گذار از اسلام سیاسی و جهادی نامید؛ مرحلهای که با افزایش نقد و رد کاربردهای سیاسی و مبارزهجویانه دین مشخص میشود. بیش از یک قرن است که جامعهی ایران در نقطهی تلاقی مدرنیته و سنت دینی زیسته و غالبا تنشی عمیق میان این دو را تجربه کرده است. تجربههای سخت دهههای گذشته، از جمله سرکوبها و آسیبهای اجتماعی، بسیاری از ایرانیان را بسوی نوعی معنویت سوق داده است که کمتر سختگیرانه و جزماندیشانه است و با زندگی مدرن سازگاری بیشتری دارد. در چنین فضایی، بهجای آنکه دین به ابزاری برای قدرت تبدیل شود، تأکیدی فزاینده بر اخلاق، کرامت انسانی و مسئولیت اخلاقی در حال شکلگیری است؛ همراه با احساس قویتر هویت ملی و تعامل فعالتر و مسالمت آمیز با همهی ملل و مذاهب جهان. از این منظر، ایران میتواند الگویی تازه برای جهان اسلام ارائه دهد؛ الگویی که میان میراث فرهنگی، معنویت، اصلاح اجتماعی و همکاری جهانی توازن برقرار میکند، در منطقهای که سالها از تعارضهای فرقهای رنج برده است.
این تحول همچنین ریشه در رابطهی طولانی و پیچیدهی ایران با اسلام دارد. از نظر تاریخی، ایرانیان هم اسلام را پذیرفتند و هم آن را از خلال سنتهای فرهنگی و فکری خود دگرگون ساختند و بدینگونه اثری عمیق بر اندیشهی اسلامی بر جای گذاشتند. سهم ایرانیان در فلسفه، علم، ادبیات و شیوههای حکمرانی نهتنها در دوران خلافت بر جهان اسلام تأثیر گذاشت، بلکه بعدها بر امپراتوری عثمانی نیز اثرگذار بود. با این حال، امروز اندیشهی سیاسی اسلامگرا با بحرانی جدی روبرو است. بسیاری از ایرانیان بتدریج اسلام سیاسی را نه راهحل، بلکه یکی از علل اصلی دشواریهای کشور میدانند. در حالی که زمانی انتقاد از قدرت روحانیت امری تابو بشمار میرفت، اکنون این انتقاد در سراسر جامعه بطور آشکار بیان میشود. تفسیرهای عرفانی و اخلاقی از اسلام ممکن است همچنان برای بسیاری معنا داشته باشد، اما این تصور که دین باید بر سیاست حکومت کند بتدریج مشروعیت خود را از دست میدهد. این تحول را میتوان نقطهی عطفی مهم در تحول فکری ایران معاصر دانست.
فراتر رفتن از غربهراسی
گفتمان غربستیزی که توسط متفکرانی چون جلال آلاحمد و احمد فردید مطرح شد، هرچند در شکلدهی به مباحث فکری پیش از انقلاب تأثیر قابل توجهی داشت، در نهایت نهتنها برای رویارویی با چالشهای عمیق ساختاری و تاریخی ایران ناکافی بود، بلکه در برخی جنبههای مهم حتی پیامدهایی فاجعهبار نیز به همراه آورد.
فضای فکریِ در حال شکلگیری در ایران امروز از خصومت کلیشهای و بیتأمل نسبت به غرب عبور کرده است. به جای آنکه اندیشهها و دستاوردهای غربی بعنوان تهدید تلقی شوند، بسیاری از ایرانیان اکنون فناوری مدرن و نهادهای سیاسی، حقوقی و اقتصادی معاصر را ابزارهایی ضروری برای توسعه میدانند. در عین حال، تعهد فزاینده در میان افکار عمومی نسبت به آزادی، برابری و کرامت انسانی نشان میدهد که چشمانداز سیاسی آیندهی ایران احتمالا از تلفیقی خلاق میان دو سنت شکل خواهد گرفت. از یک سو، روح بنیادین عصر روشنگری با تأکید آن بر عقلانیت، حقوق فردی و حکومت پاسخگو قرار دارد؛ و از سوی دیگر، میراث غنی فکری و اخلاقی ایران که در طی قرنها کشاکش فرهنگی، تأمل اخلاقی و تجربه تاریخی شکل گرفته است.
در این چارچوب، آیندهی سیاسی ایران احتمالا از مواجههای میان اصول جهانشمول عصر روشنگری و حافظهی اخلاقی و فرهنگی متمایز ایران پدید خواهد آمد. چنین تلفیقی میتواند به ایران امکان دهد که با صدایی مستقل و مطمئن در جهان سخن بگوید و چشماندازی از دموکراسی، کرامت و عدالت ارایه کند که نهتنها در سطح جهانی طنینانداز باشد، بلکه بنیانهای اخلاقی عمیقتری را که در آغاز به زندگی سیاسی مدرن معنا و حرکت بخشیدند نیز به یاد آورد و نوسازی کند؛ بنیانهایی که امروز حتی در خود جوامع غربی با چالشهایی جدی روبرو هستند.
از این منظر، دگرگونیای که از دل پایداری و رنج و نوزایی جامعهی ایران سر برمیآورد، میتواند به احیای ارزشهای انسانگرایانهای یاری رساند که زمانی روح اخلاقی مدرنیته را شکل داده بودند. این مسیر نشان میدهد که در قلب جهان اسلام رستاخیزی در حال تکوین است؛ رستاخیزی که ارزشهای مدرنیته و تمدن غرب را پاس میدارد و آنها را با ژرفای میراث معنوی و فرهنگی ایران درهم میآمیزد.
بازتأیید ارزشهای دموکراتیک
تعهدی تازه به اصول دموکراتیک اکنون به یکی از محورهای اصلی جامعه مدنیِ در حال شکلگیری در ایران تبدیل شده است. این تحول با حمایت گسترده از جدایی دین از سیاست، احترام به حقوق بشر، آزادی بیان، آزادی عقیده و برابری همگان در برابر قانون مشخص میشود. همچنین مطالبهی عمومی برای صداقت، مسئولیتپذیری و نظارت بر عملکرد حکومت بطور فزایندهای رو به افزایش است. در عین حال، ایدئولوژیهای اقتدارگرا و تمامیتخواه، مانند فاشیسم، کمونیسم یا دیکتاتوری دینی، بتدریج در نگاه بسیاری از ایرانیان مشروعیت و اعتبار اخلاقی خود را از دست دادهاند.
ردّ ذهنیت ستمگر ـ ستمدیده
یکی دیگر از نشانههای مهم بلوغ تمدنی در ایران، گرایش فزاینده به پرهیز از آن است که وضعیت کشور و شرایط توسعهی ملی صرفا در چارچوب دوگانهی جزمی و سادهانگارانهی ستمگر و ستمدیده تفسیر شود و یا مسئولیت همهی دشواریها و مشکلات به نیروهای خارجی نسبت داده شود. بسیاری از ایرانیان بتدریج در حال کنار گذاشتن این نگرش سیاسیِ خودویرانگر هستند و بیش از پیش دریافتهاند که تغییر واقعی نمیتواند تنها بر پایهی سرزنش، گلایه یا احساس رنجش دائمی شکل گیرد.
در عوض، آگاهی عمیقتری در حال شکلگیری است مبنی بر اینکه دگرگونیِ معنادار مستلزم بلوغ ملی، شکلگیری جنبشی اجتماعی از درون خود جامعه و نیز مواجههای صادقانهتر با تاریخ است. این امر به معنای آن است که جامعه باید بطور جدی از دههها رنج و سرکوب درس بگیرد و آگاهانه راهی تازه برگزیند؛ راهی که چرخهی افول را متوقف کند، نه آنکه آن را بازتولید نماید.
گرایش به همکاری جهانی و ارزشهای عام انسانی
این بیداریِ نو نویدبخش آیندهای است که در آن ایران بسوی ارزشهای اخلاقی و مدنیِ جهانشمول گام برمیدارد؛ فراتر از ایدئولوژیهای صلب و وفاداریهای فرقهای. در چنین افقی، ایران در حال عبور از انگارههای جزمی است تا هویت ملی خود را با ضرورتهای صلحطلبانه و نیازهای جامعه جهانی پیوند زند.
در این چارچوب، ایران دیگر نه از منظر تهدید، بلکه بعنوان عضوی مسئول و متعهد در جامعهی بینالملل بازتعریف میشود؛ آیندهای که در آن قدرت نه در تقابل و رویارویی، بلکه در همکاری سازنده، گفتگو و احترام متقابل معنا مییابد. ایران با تکیه بر غنای فرهنگی و تجربههای تلخ و شیرین تاریخی خود میتواند در گفتگوهای جهانی و در اصلاح و نوسازی نهادهای بینالمللی نقشی سازنده ایفا کند.
این تحول فراتر از یک پروژهی صرفا ملی است. در واقع، میتوان آن را سهمی دانست که فرهنگ خردگرای ایرانی در مسیر همگرایی انسانی و کاستن از خشونت به جهان عرضه میکند؛ مسیری که در آن مسئولیت مشترک و همکاری جمعی جایگزین تنشهای فرساینده و تقابلهای بیپایان میشود.
آرمان یا واقعیت؟
آیا این ویژگیها صرفا آرمانیاند یا در واقعیت ریشه دارند؟
نشانههای این رنسانس ایرانی، اگرچه تحقق کاملشان مسیری تدریجی و پرفراز و نشیب را میطلبد، اما بیانگر روندی گریزناپذیر و ساختاری هستند. سرکوب ممکن است نمودهای بیرونی را کُند کند، اما نمیتواند بیداریِ رخداده در لایههای عمیق فکری را خاموش سازد؛ همانگونه که بشریت نمیتواند به دورانِ پیش از روشناییِ برق یا پیش از رسمیتِ حقوق بشر بازگردد. این آگاهی، همچون نیرویی که از حصارِ سنتهای صلب و ساختارهای کهنه رها شده، دیگر به بند کشیدنی نیست. واقعیتِ این بیداری در تغییرِ «نگرش» نهفته است؛ تغییری که حتی با ابزار خشونت نیز به پیش از خود باز نمیگردد، چرا که جامعهی ایران از نقطهی بازگشتناپذیریِ تاریخی عبور کرده است.حقیقت این است که این جن از چراغ بیرون آمده است و حتی با زور و خشونت نیز نمیتوان آن را دوباره به درون چراغ بازگرداند. این آگاهیِ رهاشده، اکنون به بخشی از زیربنای فکری و وجدانی ایرانیان تبدیل شده و هیچ حصاری توانِ به بند کشیدنِ دوبارهی فکری را ندارد که طعم بلوغ و آزادی را چشیده است.
توضیح:
«کیهان لندن» با باور به آزادی بیان بخش «دیدگاه» را برای انتشار نظرات و مطالب نویسندگان، تحلیلگران و کارشناسان فارسیزبان فراهم کرده اما مسئولیت محتوای منتشر شده با نویسنده است.

