اسب تروآ چوبی نیست، اقتصادی است؛ هدیه پایان جنگ نیست، هدیه پایان توهم است

شنبه ۲۹ فروردین ۱۴۰۵ برابر با ۱۸ آپریل ۲۰۲۶


س. روزبه – آیا جمهوری اسلامی در روزهای آتش‌بس گمان کرد که هنوز می‌تواند با همان منطق همیشگی، یعنی تهدید، رزمایش، نمایش قدرت و بازی با ترس منطقه‌ای، طرف مقابل را وادار به عقب نشینی کند؟

آیا آنچه امروز به نام محاصره و فشار دیده می‌شود، دیگر از جنس جنگ کلاسیک نیست، بلکه شکل تازه ای از خفه کردن نرم و تدریجی است که بیش از آن که با توپ و ناو پیش برود، با بانک،بیمه ،لجستیک ،روایت و فرسایش روانی کار می‌کند؟

و آیا در چنین نقطه‌ای، مسئله‌ی اصلی دیگر نه توافق‌های موقت و خریدن زمان، بلکه این است که مردم ایران بتوانند در لحظه‌ی ضعف رژیم، با اراده‌ی ملی و با هدایت شاهزاده رضا پهلوی، کار ناتمام خود را به سرانجام برسانند؟

نقشه‌ای که این روزها در شبکه‌های اجتماعی دست‌به‌دست می شود و پیرامون ایران را با نماد ناوها، جنگنده‌ها، سامانه‌های پدافندی و خطوط پروازی پر کرده، سند عملیات نیست. اینها بیشتر تصویرسازی‌هایی از داده‌های عمومی، حدس‌های تحلیلی و هیجان فضای مجازی‌اند. اما بی‌اهمیت هم نیستند. گاهی یک تصویر، پیش از آنکه واقعیت را گزارش کند، واقعیت را در ذهن جامعه می‌سازد. حکومت‌ها نیز خوب می‌دانند که جنگ همیشه با شلیک آغاز نمی‌شود؛ گاه از جایی آغاز می‌شود که جامعه باور کند راه‌های نفس کشیدن در حال بسته‌شدن است.

از همین جا باید به اصل ماجرا رسید. آنچه امروز بر سر ایران سایه انداخته، بیش از آنکه محاصره‌ی کلاسیک باشد، محاصره‌ای از نوع تازه است. در دنیای قدیم، محاصره یعنی بستن دروازه‌ها، قطع آذوقه، فرسودن شهر و شکستن آن از درون. محاصره‌ی کلاسیک نمایش قدرت عریان بود: توپ،ناو ،بارو و دروازه. اما در دنیای امروز، طناب محاصره فقط از فولاد ساخته نمی‌شود. از بیمه، پیام بانکی، بارنامه، اعتبار بندری، رصد ماهواره‌ای، ترس واسطه‌ها و هزینه‌دار شدن هر مسیر تنفس ساخته می‌شود. کشتی شاید هنوز روی آب باشد، اما پولش قفل می‌شود. محموله شاید راه بیفتد، اما بیمه‌اش از اعتبار می‌افتد. معامله شاید روی کاغذ امضا شود، اما طرف مقابل از ترس تحریم و هزینه عقب می‌کشد. این همان خفه‌کردن نرم است؛ فشاری که شاید در ظاهر بی‌صدا باشد، اما اثرش می‌تواند از یک بمباران گسترده هم عمیق‌تر باشد. حکومتی که تنها درآمد اصلی‌اش نفت است و تنها راه صادراتش در حال حاضر دریا است، خواست تنگه هرمز را ببندد؛ ولی اکنون در دام و تله‌ی خود گرفتار شده است؛ او دیگر نمی‌تواند صادرات داشته باشد.

در این مدل، قدرت اصلی نه در تعداد شناورها، بلکه در بستن گلوگاه‌های پول و لجستیک است. نقشه‌های وایرال فقط سخت افزار را نشان می‌دهند؛ ناو،هواپیما ،موشک ،پدافند. اما محاصره‌ی واقعی، نرم افزار است. یعنی ساختن وضعیتی که در آن بازار، بانک، شرکت حمل و نقل، واسطه و حتی بدنه‌ی داخلی حکومت، یک پیام واحد را دریافت کنند: زمان علیه شما کار می‌کند.

در همین نقطه است که استعاره‌ی اسب تروآ معنا پیدا می‌کند. در روایت باستان، تروآ با یورش مستقیم سقوط نکرد؛ با هدیه‌ای سقوط کرد که در لحظه شبیه پایان جنگ بود. شهر خسته بود، جنگ طولانی شده بود، و مردم می‌خواستند نفس بکشند. همین شد که دروازه را به‌روی آنچه گمان می‌کردند نشانه‌ی پایان بحران است، باز کردند. اما آن هدیه، پایان جنگ نبود؛ آغاز سقوط بود.

اسب تروآ در سیاست امروز نیز یک شیء چوبی نیست. مجموعه‌ای از وعده‌ها، معافیت‌های محدود، پنجره‌های مذاکره، توافق‌های موقت و تنفس‌های کوتاه است. ظاهرش آرام‌کننده است، اما باطنش می‌تواند مخرب باشد. چون ساختاری که برای چند روز یا چند ماه زمان خریدن، به آن پناه می برد، ناچار می‌شود بخشی از شبکه‌های پنهان خود را آشکار کند، بخشی از ابزارهای دور زدن را در معرض رصد قرار دهد و بخشی از اختلاف‌های داخلی را علنی کند. یعنی همان چیزی که به ظاهر برای نجات آمده، می‌تواند به ابزار پایان توهم تبدیل شود.

برای فهم روشن‌تر این منطق، ادبیات خود ما مثال رساتری هم پیش پایمان می‌گذارد. سعدی در گلستان حکایت مردی را می‌آورد که سنگی بر سر درویشی زد. درویش از بیم قدرت او خاموش ماند. زمان گذشت تا آن مرد خود به خشم پادشاه گرفتار شد و در چاهی افتاد. آن وقت درویش همان سنگ را برگرفت و بر سرش کوفت و گفت: از جاهت اندیشه همی‌کردم، اکنون که در چاهت دیدم، فرصت غنیمت دانستم. این فقط یک اندرز اخلاقی نیست؛ منطق قدرت است. آن که در روزگار توانایی، با اتکا به موشک و ذخایر خود، دیگران را می آزارد، گمان می‌کرد همیشه بر فراز خواهد ماند. اما روزی می‌رسد که همان قدرت ترک برمی‌دارد و همان ابزاری که برای آزار دیگران بکار‌گرفته بود، بسوی خودش بازمی‌گردد.

امروز می‌توان این منطق را در کارکرد سپاه پاسداران دید. سالها یکی از مهمترین ابزارهای فشار جمهوری اسلامی، ساختن هراس در منطقه بود: تهدید هرمز، نمایش قدرت دریایی، رزمایش‌های پر سر و صدا، بزرگ‌کردن توان اخلال در مسیر انرژی و این پیام دائمی که اگر جمهوری اسلامی آسیب ببیند، همه‌ی منطقه هزینه خواهد داد. سپاه در این میان فقط یک نیروی نظامی نبود؛ بازوی اصلی ساختن این هراس و تبدیل جغرافیا به ابزار باج‌گیری سیاسی و امنیتی بود. منطقش روشن بود: اگر جهان از ناامنی در آبراه‌ها و انفجار قیمت انرژی بترسد، شاید از فشار نهایی بر تهران عقب بنشیند.

اما اکنون همان جا که سپاه می‌خواست برای دیگران چاه ناامنی بکند، نشانه‌های افتادن خود در همان چاه دیده می‌شود. تهدیدی که قرار بود تجارت جهانی را بترساند، امروز به عاملی بدل شده که تجارت با ایران را پرهزینه‌تر و پرریسک‌تر جلوه می‌دهد. رزمایش‌های پر زرق و برق ممکن است برای چند روز تصویر قدرت را ترمیم کنند، اما نمی‌توانند مسیرهای بانکی را باز کنند، بیمه را ارزان کنند، ریسک واسطه‌ها را از میان بردارند یا سفره‌ی مردم را از فشار خالی کنند. رزمایش، پاسخ سخت‌افزار است به بحرانی که ماهیتش نرم‌افزاری است.

اینجاست که باید به درون ایران نگاه کرد. اگر ایران را شهری محاصره شده فرض کنیم، سه ستون داخلی تعیین می‌کنند که این فشار نرم به چه نتیجه‌ای برسد:

نخست، ذخیره‌ی اعتماد. حکومتی که سرمایه‌ی اعتمادش ته کشیده، هر عقب‌نشینی‌اش نیز در ذهن جامعه نه به حساب تدبیر، بلکه به حساب ناتوانی نوشته می‌شود.

دوم، انسجام درون ساختار. وقتی منابع کم می‌شود، دعوا بر سر سهم، مقصرسازی و ترس از آینده شدت می‌گیرد و شکاف‌های پنهان علنی می‌شوند.

سوم، وفاداری بدنه‌ی حقوق بگیر. این بدنه با شعار زندگی نمی‌کند؛ با حقوق، مزایا و چشم‌انداز زندگی می‌کند. وقتی تورم و سقوط ارزش پول به مرزهای خطرناک برسد، وفاداری از حالت اعتقادی به حالت معامله‌ای تبدیل می‌شود. آنجا که حقوق بی‌ارزش می‌شود، انگیزه نیز فرسوده می‌شود.

در این میان، طبقه‌ی متوسط نیز جایگاه ویژه‌ای دارد. سالها همین طبقه یکی از ستون‌های امید به زندگی معمولی، ثبات اجتماعی و امکان اصلاح تدریجی بود. اما وقتی فشار نرم، آینده را تیره، معیشت را خرد و امید به زندگی عادی را به رؤیا تبدیل می‌کند، این طبقه نیز از حالت صبر و انتظار به نقطه‌ی فرسودگی و تصمیم نزدیک می‌شود. این نقطه، برای هر حکومت فرسوده‌ای خطرناک است؛ چون نشان می‌دهد بحران دیگر فقط بحران مخالفان فعال نیست، بلکه بحران زندگی روزمره است.

از همین رو، حتی اگر جمهوری اسلامی بتواند با سازش‌های موقت و توافق‌های مقطعی، اندکی از فشار بیرونی بکاهد، مسئله اصلی همچنان پابرجا می‌ماند. رژیمی که سالها با سرکوب، ارعاب و اکنون با کشتار کوشیده بقای خود را تضمین کند، دیگر نه پشتوانه‌ی مردمی دارد و نه سرمایه‌ی سیاسی لازم برای بازسازی مشروعیت. اگر امروز ناچار می‌شود از بخشی از همان شعارها و سخت‌گیری‌های ایدئولوژیک عقب بنشیند و به خریدن زمان روی آورد، این نشانه‌ی قدرت نیست؛ نشانه‌ی فرسودگی ساختاری رژیمی است که هم در داخل پایگاه خود را از دست داده و هم در بیرون دیگر نمی‌تواند با همان زبان پیشین، طرف مقابل را به عقب‌نشینی وادارد.

در نتیجه، مسئله‌ی نهایی نه توافق است و نه آتش بس. مسئله‌ی نهایی، ایران است. این مردم ایران‌اند که باید سرنوشت خود را تعیین کنند. هیچ توافقی نمی‌تواند برای حکومتی که در میان مردم پایگاهش را از دست داده، مشروعیت تازه بخرد. هیچ تنفس کوتاهی نمی‌تواند شکاف عمیق میان رژیم و ملت را پر کند. هیچ رزمایشی نمی‌تواند خون‌های ریخته شده،کشتارها، سرکوب‌ها و ویرانی‌های این سالها را از حافظه‌ی جمعی پاک کند. هیچ نیروی نیابتی نمی‌تواند در مقابل سیل مردم بایستد.

در این لحظه، نقش مردم تعیین‌کننده است. تنها نیرویی که می‌تواند از لحظه‌ی ضعف جمهوری اسلامی بهره بگیرد و آن را به تغییر واقعی بدل کند، مردم ایران‌اند؛ مردمی که باید بدانند هر چه رژیم در بیرون سازش کند، در درون همچنان همان ساختار سرکوبگر باقی می‌ماند، مگر آنکه خود جامعه برای پایان‌دادن به آن برخیزد. اما این اراده‌ی ملی، برای آنکه پراکنده، فرسوده و بی‌هدف نماند، نیازمند محور همگرایی و هدایت است. اینجاست که نقش شاهزاده رضا پهلوی روشن می‌شود. در شرایطی که رژیم هم مشروعیت خود را از دست داده و هم کشور در خطر فرورفتن در آشوب و بی‌نظمی قرار دارد، تنها مردم با هدایت شاهزاده می‌توانند این انرژی تاریخی را به مسیر گذار،نظم ،همبستگی ملی و بازسازی ایران تبدیل کنند.

اگر امروز اسب تروآی اقتصادی، پایان توهم جمهوری اسلامی را رقم می‌زند، فردا این مردم‌اند که باید پایان خود رژیم را رقم بزنند. نه با امید بستن به سازش‌های بیرونی، نه با توهم اصلاح ساختاری، بلکه با شناختن لحظه‌ی ضعف و بهره گرفتن از آن. لحظه‌ای که رژیم در درون فرسوده، در بیرون عقب نشسته، در اقتصاد گرفتار، و در جامعه بی‌پشتوانه است. این همان لحظه‌ای است که می‌تواند به‌جای بازگشت به چرخه‌ی تعویق و فرسایش، به لحظه‌ی عبور بدل شود. و مردم امروز باید از غفلت و خواب توهم حکومت اسلامی بیرون آمده و ضربه‌ی نهایی را به رژیم بزنند. و داخل اسب تروآی فرضی به بیرون آمده و با سنگ بر سر حکومت در چاه‌افتاده بزنند.

پس جمع‌بندی روشن است: اسب تروآ چوبی نیست، اقتصادی است. هدیه‌اش نیز پایان جنگ نیست، پایان توهم است. و پس از پایان توهم، دیگر چیزی جز حقیقت باقی نمی‌ماند: این مردم ایران‌اند که باید سرنوشت خود را به دست بگیرند، و این کار تنها با همبستگی ملی و با هدایت شاهزاده رضا پهلوی می‌تواند از مرحله‌ی آرزو به مرحله‌ی عمل برسد. در غیر این صورت، هر توافقی فقط خریدن زمان برای رژیمی خواهد بود که سالهاست نه به ایران وفادار مانده، نه به مردم، و نه حتی به همان شعارهایی که زمانی با آنها بر کشور سایه انداخت. رژیمی که صرفا با کشتار،خفقان ،سانسور و اعدام و زندان به بقا ادامه داده است. پیروزی از آنچه فکر می‌کنیم نزدیکتر است و آزادی در پیش چشمان ما است.

 

 

توضیح:
«کیهان لندن» با باور به آزادی بیان بخش «دیدگاه» را برای انتشار نظرات و مطالب نویسندگان، تحلیلگران و کارشناسان فارسی‌زبان فراهم کرده اما مسئولیت محتوای منتشر شده با نویسنده است.

 

 

 

 

 

برای امتیاز دادن به این مطلب لطفا روی ستاره‌ها کلیک کنید.

توجه: وقتی با ماوس روی ستاره‌ها حرکت می‌کنید، یک ستاره زرد یعنی یک امتیاز و پنج ستاره زرد یعنی پنج امتیاز!

تعداد آرا: ۶ / معدل امتیاز: ۴٫۸

کسی تا به حال به این مطلب امتیاز نداده! شما اولین نفر باشید

لینک کوتاه شده این نوشته:
https://kayhan.london/?p=400753