نظم واقعی، اطاعت خاموش انسان‌ها نیست؛ اعتمادی است که آزادی را قابل زیستن می‌کند

دوشنبه ۲۱ اردیبهشت ۱۴۰۵ برابر با ۱۱ مه ۲۰۲۶


داستان دوم: لایو ساعت نه

دکتر مهدی میرسعیدی * – آرمان آن شب زودتر از همیشه پشت میز نشست. اتاقش روشن بود، اما نه روشنایی کامل؛ چراغ مطالعه‌ی زردرنگ روی دفترچه‌ی چرمی افتاده بود و باقی اتاق در سایه‌ای آرام فرو رفته بود. پشت پنجره، شهر در سکوت شبانه‌ی خود نفس می‌کشید. از دور صدای عبور ماشین‌ها می‌آمد، اما در اتاق، تنها صدای تیک‌تاک ساعت و لرزش گاه‌به‌گاه گوشی روی میز شنیده می‌شد.

روی صفحه‌ی گوشی، پوستر لایو اینستاگرامی باز بود:

گفت‌وگوی زنده: راست میانه یا راست نو؟

با حضور آرمان، لیلا و کامران

میزبان: رها

زیر پوستر نوشته بودند:

«امشب، ساعت ۹؛ گفت‌وگویی داریم در درباره‌ی آزادی، نظم، بازار، دولت و بحران معنا در جهان امروز.»

آرمان چند ثانیه به پوستر نگاه کرد. عکس خودش در گوشه‌ی پایین تصویر بود؛ همان عکسی که لیلا گفته بود بیش از حد جدی بنظر می‌رسید. در عکس، دست‌هایش را روی هم گذاشته بود و مستقیم به دوربین نگاه می‌کرد، انگار از پیش با مخاطبی نامرئی وارد بحثی جدی شده باشد. کنار عکس او، چهره‌ی لیلا بود؛ آرام، دقیق، با لبخندی ملیح که همیشه پیش از ورود به بحث جدی بر صورتش می‌نشیند. کامران هم در سمت دیگر پوستر بود؛ کت سرمه‌ای، لبخند کنترل‌شده، و چهره‌ای که بیشتر به سیاستمداران عملگرا شباهت داشت تا نظریه‌پردازان دانشگاهی. در مرکز تصویر، رها قرار داشت؛ میزبان برنامه، روزنامه‌نگاری جوان با صدایی گرم و پرسش‌هایی که بعضی وقتها واقعا غیر قابل پیش‌بینی بنظر می‌رسیدند.

آرمان گوشی را کنار گذاشت و دفترچه را باز کرد. صفحه‌ای را که در کافه نوشته بود، دوباره خواند:

«نظم واقعی، اطاعت خاموش انسان‌ها نیست؛ اعتمادی است که آزادی را قابل زیستن می‌کند.»

از آن روز بارانی در کافه چند هفته گذشته بود. گفت‌وگوی او و لیلا درباره‌ی راست نو در میان دوستان، دانشجویان و چند صفحه‌ی فکری در شبکه‌های اجتماعی دست‌به‌دست شده بود. بخشی از آن را رها خوانده بود و همان شب پیام داده بود: «این بحث باید زنده گفته شود. نه در مقاله؛ در گفت‌وگو.»

آرمان ابتدا تردید داشت. لایو اینستاگرامی برای او بیشتر شبیه میدان هیاهو بود تا جای اندیشه. اما لیلا گفته بود: «اگر نظریه می‌خواهد وارد زمانه‌ی خودش شود، باید از اتاق مطالعه بیرون بیاید. حتی اگر آن بیرون، صفحه‌ی گوشی باشد.»

حالا صفحه‌ی گوشی همان بیرون بود.

زمان به‌سرعت سپری شد و ساعت هشت و پنجاه و دو دقیقه رسید.

پیامی از رها آمد:

«همه آماده‌اید؟ ده دقیقه دیگر وارد می‌شویم. اول من مقدمه را می‌گویم. بعد از کامران شروع می‌کنیم، چون راست میانه را باید از زبان کسی شنید که به آن باور دارد.»

چند ثانیه بعد کامران در گروه نوشت: «آماده‌ام. فقط خواهش می‌کنم بحث تبدیل به محاکمه‌ی راست میانه نشود.» و بعد ایموجی‌های خنده یکی، دوتا، سه‌تا…

لیلا جواب داد: «اگر راست میانه بی‌گناه باشد، از محاکمه جان سالم به‌در می‌برد.»

رها یک ایموجی خنده فرستاد.

آرمان فقط نوشت: «حاضر.»

اما حاضر بودن، شاید بیان هیجانی بود برای طوفانی بزرگ در افکار آرمان. او می‌دانست امشب فقط قرار نیست درباره‌ی تفاوت دو اصطلاح حرف بزند. بحثی عمیق‌تر اتفاق خواهد افتاد. راست میانه برای بسیاری از مردم نامی آشنا بود: تعادل، قانون، اقتصاد بازار، اصلاح تدریجی، دولت محدود، سنت ملایم. اما راست نو، آن‌گونه که آرمان می‌فهمید، هنوز نامی تازه بود؛ نه حزب بود، نه برنامه‌ی انتخاباتی، نه شعار خیابانی. بیشتر شبیه تلاشی بود برای فهمیدن اینکه چرا جهان مدرن با وجود این همه آزادی، ثروت، تکنولوژی و انتخاب، این‌قدر بی‌قرار شده است.

ساعت نه شد.

گوشی لرزید. اعلان آمد:

Raha is inviting you to join the live.

آرمان نفس عمیقی کشید و وارد شد.

بعد از چند ثانیه تصویرها ظاهر شدند. اول چهره‌ی رها روی صفحه آمد. پشت سرش قفسه‌ای پر از کتاب بود، با گلدانی کوچک در گوشه و چراغی با نور گرم که صورتش را زیباتر می‌کرد. بعد تصویر کامران ظاهر شد؛ در دفتر کاری مرتب، با قفسه‌هایی از کتاب‌های اقتصاد و سیاست عمومی. لیلا کمی دیرتر وصل شد؛ پشت سرش پنجره‌ای تاریک بود و نور آباژوری قدیمی، نیم‌رخش را روشن می‌کرد. نمی‌دونم چرا، ولی او همیشه از نمایش نیم رخ چپش بیشتر راضی بود تا نیمه راستش!  آرمان آخرین نفر بود. چهار قاب کوچک کنار هم قرار گرفتند، چهار اتاق، چهار جهان، چهار نوع سکوت پیش از گفت‌وگو.

رها لبخند زد.

«دوستان عزیز، درود. امشب می‌خواهیم درباره‌ی موضوعی حرف بزنیم که شاید در ظاهر سیاسی باشد، اما در عمق خود به زندگی روزمره‌ی ما مربوط می‌شود: راست میانه و راست نو. این دو چه فرقی دارند؟ آیا راست نو ادامه‌ی راست میانه است؟ آیا واکنشی به بحران‌های جدید است؟ آیا می‌تواند پاسخی به فرسایش اعتماد، خانواده، دولت و معنا باشد؟ امشب با سه مهمان این موضوع را مورد بررسی قرار می‌دهیم. کامران، پژوهشگر سیاست عمومی و مدافع سنت راست میانه؛ لیلا، جامعه‌شناس و منتقد و حساس نسبت به فرهنگ و قدرت؛ و آرمان، پزشک، نویسنده و نظریه‌پردازی که تلاش می‌کند صورت‌بندی تازه‌ای بنام راست نو را ارایه کند.»

قلب‌های کوچک قرمز از سمت راست صفحه بالا می‌رفتند. نام‌ها یکی‌یکی وارد می‌شدند. یکی نوشت: «بالاخره بحث جدی!» دیگری نوشت: «راست نو یعنی چی اصلا؟» چند نفر فقط دست تکان دادند.

رها به دوربین نزدیک‌تر شد.

«کامران، از تو شروع کنیم. راست میانه چیست؟ چرا هنوز باید آن را جدی گرفت؟»

کامران لبخند زد. از آن لبخندهایی که مخصوص خودش بود و پیش از شروع یک دفاع جانانه، می‌زد.

«برای فهم راست میانه باید از هیاهوی زمانه کمی فاصله بگیریم. راست میانه فقط یک برچسب انتخاباتی نیست. حاصل ترکیب چند سنت مهم است: محافظه‌کاری ادموند برک، لیبرالیسم کلاسیک جان لاک و آدام اسمیت، نگاه نهادی توکویل، دموکراسی مسیحی اروپا، و تجربه‌ی اقتصاد بازار اجتماعی در آلمان پس از جنگ جهانی دوم. راست میانه از دل یک فهم تاریخی بیرون آمد؛ اینکه جامعه‌ی آزاد فقط با بازار ساخته نمی‌شود، اما با دولت همه‌کاره هم دوام نمی‌آورد.»

رها سر تکان داد.

«پس راست میانه از نظر تو نوعی تعادل است؟»

کامران گفت:

«دقیقا. راست میانه به قانون، خانواده، نهادهای مدنی، مالکیت خصوصی، مسئولیت اخلاقی و دولت کارآمد باور دارد. بازار بی‌مهار را کافی نمی‌داند. می‌خواهد آزادی اقتصادی را با حمایت اجتماعی، سنت را با اصلاح، و دولت محدود را با دولت توانمند جمع کند. جوهر آن ثبات است؛ ثبات درون دموکراسی، اقتصاد بازار، و نهادهای پایدار.»

لیلا لبخند محوی زد و گفت: «این تصویر، تصویر بسیار نجیبی از راست میانه است.»

کامران گفت:«چون راست میانه در بهترین شکلش نجیب است. مسئله‌ی اصلی آن جلوگیری از افراط است. می‌خواهد جامعه را از انقلابی‌گری چپ و بی‌مسئولیتی بازار رها کند. به تغییر تدریجی باور دارد، چون جامعه آزمایشگاه نیست که هر نسل بخواهد از نو آن را بسازد.»

رها رو به آرمان کرد.

«آرمان، تو با بخش زیادی از این تعریف موافقی. پس چرا از راست نو حرف می‌زنی؟ چه چیزی در راست میانه کافی نیست؟»

آرمان کمی مکث کرد. از پنجره‌ی کوچک تصویر خودش، چهره‌ی سه نفر دیگر را دید. حس عجیبی داشت؛ انگار در چهار اتاق جداگانه بودند، اما گفت‌وگو یک اتاق مشترک ساخته بود.

گفت: «راست میانه برای دوران ثبات ساخته شده بود. برای جهانی که هنوز خانواده، نهاد، ملت، دین، مدرسه، طبقه‌ی متوسط و اعتماد عمومی تا حدی کار می‌کردند. راست میانه می‌خواست این نظم را بهتر اداره کند. اما ما امروز با بحران عمیق‌تری روبرو هستیم. بحران فقط مالیات، تورم، مهاجرت، ناکارآمدی دولت یا نابرابری نیست. این‌ها نشانه‌اند. بحران اصلی، بحران معنا، تعلق، اعتماد، اقتدار مشروع و پیوند میان فرد، جامعه و دولت است.»

در بخش کامنت‌ها کسی نوشت:

«این جمله عالی بود: بحران تعلق.»

آرمان ادامه داد: «راست نو از این پرسش شروع می‌کند: اگر انسان مدرن از خانواده، حافظه‌ی تاریخی، نهادهای واسط، اخلاق عمومی، ملت و روایت مشترک جدا شود، آیا صرف بازار آزاد و حقوق فردی برای حفظ جامعه کافی است؟ پاسخ منفی است. جامعه فقط مجموعه‌ای از افراد مستقل و قراردادهای حقوقی نیست. جامعه یک ساختار تاریخی، فرهنگی و اخلاقی است. بدون حافظه، هویت و نظم نمادین، جامعه از درون فرسوده می‌شود.»

کامران کمی جلو آمد. «اما اینجا خطر هست، آرمان. هر وقت کسی از حافظه، هویت و نظم نمادین حرف می‌زند، باید بپرسیم چه کسی روایت رسمی را تعیین می‌کند؟ تجربه‌ی قرن بیستم نشان داده است که دولت‌ها خیلی راحت می‌توانند فرهنگ را مصادره کنند.»

لیلا بی‌درنگ گفت: «من دقیقا همین‌جا می‌خواهم وارد شوم.»

رها با دست اشاره کرد.

«لیلا، بفرما.»

لیلا نگاهش را از دوربین نگرفت. «من با تشخیص آرمان درباره‌ی بحران معنا، تنهایی، بی‌اعتمادی و فرسایش نهادها همراهی می‌کنم. اما هر نظریه‌ای که فرهنگ را در مرکز سیاست می‌گذارد، باید از ابتدا مراقب خطر قدرت باشد. فرهنگ یک موجود زنده است؛ از خانواده، زبان، هنر، خاطره، دین، مدرسه، محله و تجربه‌ی مشترک می‌آید. اما وقتی دولت تصمیم بگیرد فرهنگ را مدیریت کند، فرهنگ می‌تواند به ابزار کنترل تبدیل شود.»

آرمان گفت: «این تمایز برای من حیاتی است. راست نو باید فرهنگ را بنیان نرم نظم بداند، اما فرهنگ را اداری نکند. فرهنگ مجموعه‌ای از معناها، ارزش‌ها، عادت‌ها، روایت‌ها، نمادها و الگوهای رفتاری است که اعتماد، تعلق، مسئولیت‌پذیری و تداوم تاریخی را ممکن می‌کند. دولت می‌تواند از شرایط رشد آن محافظت کند، اما نمی‌تواند آن را مثل دستورالعمل تولید کند.»

رها گفت: «پس در راست نو، فرهنگ پیش از دولت است؟»

آرمان گفت: «فرهنگ پیش از دولت است، اما بدون نهاد و دولت ظرفیت‌مند آسیب‌پذیر می‌شود. اینجا تفاوت اصلی راست نو با راست میانه پدیدار می‌شود. راست میانه معمولا نظم را در حاکمیت قانون، امنیت، ثبات اقتصادی و کارکرد مناسب نهادها می‌بیند. اگر قانون اجرا شود، بازار کار کند، دولت پاسخگو باشد و نهادها فرو نریزند، راست میانه می‌گوید نظم برقرار است. اما راست نو نظم را چندلایه می‌فهمد. نظم فقط پلیس، دادگاه، قانون و اداره نیست. نظم از هم‌افزایی فرهنگ، نهاد و قدرت اجرایی دولت پدید می‌آید.»

کامران ابرو بالا برد. «اما این را راست میانه هم قبول دارد. برک هم از سنت حرف می‌زد. توکویل هم نهادهای مدنی را مهم می‌دانست.»

آرمان گفت: «بله، اما راست میانه در عمل بیشتر به مدیریت تعادل‌ها پرداخته است: بازار و دولت، آزادی و امنیت، سنت و اصلاح. راست نو در سطحی عمیق‌تر می‌پرسد این تعادل‌ها روی چه بنیانی ایستاده‌اند. اگر خانواده فرسوده شود، مدرسه اقتدار اخلاقی خود را از دست بدهد، رسانه‌ها اعتماد عمومی را نابود کنند، مرز میان حقیقت و نمایش از میان برود، بازار انسان را فقط مصرف‌کننده ببیند و دولت هم توان اجرا نداشته باشد، آن‌وقت تعادل‌های راست میانه روی زمین سست قرار می‌گیرند.»

در کامنت‌ها موجی از واکنش آمد.

«زمین سست! دقیقا.»

«راست نو خطرناک نیست؟»

«پس لیبرالیسم چی؟»

«کامران عالی گفت.»

«لیلا حرف دل ماست.»

رها با لبخند گفت:

«کامنت‌ها دارند داغ می‌شوند، اما اجازه بدهید بحث را منظم نگه داریم. کامران، تو از راست میانه دفاع می‌کنی. آرمان می‌گوید راست میانه برای اداره‌ی نظم موجود مناسب است، اما وقتی خود نظم موجود فرسوده شود، به چارچوب عمیق‌تری نیاز داریم. جواب تو چیست؟»

کامران لحظه‌ای سکوت کرد. انگار تصمیم می‌گرفت از دفاع نظری عبور کند و شخصی‌تر حرف بزند.

«من راست میانه را به این دلیل جدی می‌گیرم که از تجربه می‌آید. بعد از جنگ جهانی دوم، اروپا فهمید که افراط چپ و راست هر دو می‌توانند جامعه را ویران کنند. راست میانه کمک کرد بازار، دموکراسی پارلمانی، دولت رفاه محدود، نهادهای مدنی و ثبات سیاسی کنار هم بنشینند. این دستاورد کوچکی نیست. من می‌ترسم وقتی از راست نو حرف می‌زنیم، گاهی میل به بازسازی آن‌قدر بزرگ شود که ارزش نهادهای موجود دست‌کم گرفته شود.»

لیلا گفت: «این نگرانی واقعی است. زبان بازسازی همیشه می‌تواند به زبان تصفیه تبدیل شود. هرکس بگوید بنیان‌ها فرسوده‌اند، ممکن است وسوسه شود همه چیز را از نو بسازد.»

آرمان پاسخ داد: «اما اگر بنیان‌ها واقعا فرسوده باشند، مدیریت وضع موجود کافی نخواهد بود. من نمی‌گویم نهادهای موجود را کنار بگذاریم. می‌گویم باید بفهمیم چرا این نهادها اعتماد تولید نمی‌کنند. چرا مردم به پارلمان، رسانه، دانشگاه، بازار، دولت و حتی یکدیگر بی‌اعتماد شده‌اند. راست میانه می‌خواهد سیستم را بهتر اداره کند. راست نو می‌خواهد بفهمد چرا سیستم دیگر معنا تولید نمی‌کند.»

رها آرام گفت: «اینجا به نظر می‌رسد تفاوت اصلی در سطح پرسش است. راست میانه می‌پرسد چگونه حکومت بهتر اداره شود. راست نو می‌پرسد جامعه چگونه از فروپاشی معنایی، فرهنگی و نهادی دور بماند.»

آرمان گفت: «دقیقا.»

کامران گفت:«اما همین پرسش هم اگر به سیاست روزمره ترجمه نشود، در حد ادبیات باقی می‌ماند.»

رها گفت: «پس بیایید به بازار برسیم. یکی از تفاوت‌های مهم در متن‌هایی که درباره‌ی راست نو نوشته شده، نگاه به بازار است. کامران، راست میانه بازار را چگونه می‌بیند؟»

کامران بلافاصله پاسخ داد. «راست میانه مدافع اقتصاد بازار است، چون مالکیت خصوصی، کارآفرینی، رقابت و رشد اقتصادی بدون بازار آزاد آسیب می‌بینند. اما در راست میانه بازار مطلق‌گرا نیست. در برابر نابرابری شدید، بحران‌های اجتماعی و شکست‌های بازار، مداخله‌ی محدود دولت را می‌پذیرد. اقتصاد بازار اجتماعی در آلمان نمونه‌ی مهمی است؛ بازار، اما با مسئولیت اجتماعی.»

رها رو به آرمان کرد.

«و راست نو؟»

آرمان گفت:«راست نو می‌گوید بازار ابزار نیرومندی برای تولید ثروت است، اما بازار قادر به تولید معنا، هویت، وفاداری، خانواده، اخلاق و اعتماد عمومی نیست. بازار اگر از فرهنگ و دولت جدا شود، جامعه را به میدان رقابت دائمی و مصرف‌گرایی تبدیل می‌کند. انسان در چنین وضعی ممکن است آزاد به نظر برسد، اما در عمل به مصرف‌کننده‌ای تنها، مضطرب و بی‌جهت تبدیل می‌شود.»

لیلا گفت: «این قسمت را مهم می‌دانم. چون نقد بازار معمولا به چپ سپرده شده بود. اما نقد چپ از بازار اغلب به سمت دولت‌گرایی شدید می‌رفت. راست نو اگر بتواند بازار را نقد کند، بدون آنکه آزادی اقتصادی و مالکیت را قربانی کند، شاید حرف تازه‌ای داشته باشد.»

کامران گفت: «اما خطر ضدبازار شدن هم وجود دارد. بسیاری از جریان‌هایی که خود را راست جدید می‌نامند، به حمایت‌گرایی خام، پوپولیسم اقتصادی و دشمنی با تجارت آزاد می‌رسند.»

آرمان گفت: «راست نو نباید با پوپولیسم اقتصادی یکی گرفته شود. بازار باید آزاد باشد، اما درون چارچوب فرهنگی ـ ملی. یعنی اقتصاد باید به جامعه خدمت کند، نه اینکه جامعه فقط به منطق اقتصاد ترجمه شود. مالکیت در این نگاه فقط دارایی نیست؛ پیوند فرد با آینده است. کسی که سهمی از آینده دارد، مسئولیت آینده را هم بهتر می‌پذیرد.»

رها گفت: «این جمله به درد تیتر می‌خورد: مالکیت، پیوند فرد با آینده است.»

کامنت‌ها دوباره بالا رفتند.

«لطفا ذخیره کنید لایو رو.»

«این بحث باید کتاب بشه.»

«سؤال: راست نو با آزادی فردی مشکل دارد؟»

رها سؤال را دید و گفت:

«اتفاقا برویم سراغ آزادی. تفاوت راست میانه و راست نو در فهم آزادی چیست؟ لیلا، تو شروع کن.»

لیلا کمی فکر کرد.

بعد گفت: « البته این موضوع بحث کامران هستش اما از نگاه من، در راست میانه، آزادی بیشتر در چارچوب لیبرالیسم محافظه‌کار فهمیده می‌شود: حقوق فردی، مالکیت، انتخابات، قانون، جامعه‌ی مدنی، و محدودیت قدرت دولت. انسان در این نگاه موجودی عقلانی، انتخاب‌گر، مالک و مسئول است. دولت باید آزادی او را حفظ کند، امنیتش را تأمین کند و از آسیب‌پذیران حمایت کند.»

رها گفت:

«و در راست نو؟»

لیلا به آرمان نگاه کرد و گفت:

«آرمان احتمالا می‌گوید انسان فقط فرد انتخابگر نیست؛ موجودی ریشه‌دار است. به تعلق، معنا، حافظه، مرجعیت و نظم نیاز دارد.»

آرمان لبخند زد. و گفت «لیلا خیلی دقیق گفتی.»

لیلا ادامه داد:

«این نگاه می‌تواند غنی‌تر باشد، چون انسان را از سطح مصرف‌کننده و رأی‌دهنده بالاتر می‌برد. اما همان‌جا خطر هم دارد. چون وقتی از ریشه، تعلق و مرجعیت حرف می‌زنیم، باید مراقب باشیم آزادی فردی در نام جامعه قربانی نشود.»

آرمان گفت:

«من آزادی را قربانی نظم نمی‌دانم. برعکس، فکر می‌کنم آزادی برای دوام آوردن به نظم نیاز دارد. آزادی فقط رهایی از مداخله‌ی دولت نیست. آزادی یعنی امکان زیستن معنادار درون جهانی قابل اعتماد. اگر جامعه چنان بی‌ثبات شود که انسان نتواند خانواده بسازد، آینده تصور کند، به قانون اعتماد کند، در بازار منصفانه رقابت کند، و احساس تعلق داشته باشد، آزادی او به انتخاب‌های سطحی تقلیل پیدا می‌کند.»

کامران گفت: «پس تو آزادی مثبت‌تری از راست میانه ارائه می‌کنی.»

آرمان گفت: «شاید. اما آزادی مثبت به معنای دولت همه‌کاره نیست. آزادی در راست نو یعنی فرد در شبکه‌ای از اعتماد عمومی، اخلاق اجتماعی، هویت مشترک و دولت کارآمد بتواند زندگی معنادار بسازد.»

رها گفت:

«اینجا بحث دولت مهم می‌شود. کامران، راست میانه معمولا چه دولتی می‌خواهد؟»

کامران گفت: «دولت کوچک‌تر، کارآمدتر و محدودتر. دولتی که کمتر مداخله کند، مالیات را کنترل کند، امنیت و قانون را حفظ کند، و فضای فعالیت اقتصادی را باز بگذارد. البته راست میانه دولت ناتوان نمی‌خواهد. اما معمولا نسبت به قدرت زیاد دولت حساس است.»

رها به آرمان نگاه کرد.

«و راست نو؟»

آرمان گفت: «راست نو با مفهوم دولت ظرفیت‌مند کار می‌کند. دولت ظرفیت‌مند الزاما دولت بزرگ نیست. دولتی است که توان اجرا، هماهنگی، دفاع از منافع ملی، کنترل مرزها، حمایت از زیرساخت‌های حیاتی، تنظیم بازارهای مخرب و حفظ نظم اجتماعی را دارد. دولت ناتوان حتی اگر کوچک باشد، نمی‌تواند آزادی را حفظ کند. آزادی بدون امنیت، نظم و اعتماد دوام نمی‌آورد.»

لیلا گفت:

«اما دولت ظرفیت‌مند باید محدود بماند. چون اگر خودش را جای جامعه بگذارد، خانواده، فرهنگ، بازار، مدرسه و نهادهای مدنی را ضعیف می‌کند.»

آرمان گفت: «کاملا. دولت ظرفیت‌مند جایگزین جامعه نمی‌شود. وظیفه‌اش حفاظت از شرایطی است که جامعه بتواند خودش را بازتولید کند.»

رها آهسته گفت: «پس در این نگاه، دولت باغبان است، نه مالک باغ.»

لیلا لبخند زد.

«استعاره‌ی خوبی است. البته باغبان هم اگر زیادی هرس کند، درخت خشک می‌شود.»

کامران گفت:«و اگر باغبان نباشد، علف هرز همه‌جا را می‌گیرد.»

برای نخستین بار هر چهار نفر خندیدند. لایو از خشکی بحث نظری فاصله گرفت و برای چند ثانیه شبیه گفت‌وگویی دوستانه شد؛ همان چیزی که رها دنبالش بود.

اما رها می‌دانست لحظه‌ی اصلی هنوز نرسیده است. او به ساعت نگاه کرد. چهل دقیقه گذشته بود و تعداد بینندگان بیشتر شده بود. تصمیم گرفت بحث را به نقطه‌ی حساس‌تری ببرد.

«یک سؤال سخت. راست نو چه نسبتی با لیبرالیسم دارد؟ کامران احتمالا می‌گوید راست میانه درون لیبرالیسم محافظه‌کار باقی می‌ماند. آرمان، تو با لیبرالیسم چه می‌کنی؟»

آرمان دست‌هایش را روی میز گذاشت. و گفت: «لیبرالیسم دستاوردهای بزرگی دارد: حقوق فردی، قانون‌مداری، محدودیت قدرت، مالکیت، آزادی بیان، انتخابات، و جامعه‌ی مدنی. راست نو این‌ها را کنار نمی‌گذارد. اما لیبرالیسم مدرن با تأکید افراطی بر فرد خودمختار، انتخاب، قرارداد و بی‌طرفی ارزشی، پایه‌های فرهنگی خودش را فرسوده کرده است. لیبرالیسم بر منابعی زندگی می‌کند که خودش به تنهایی نمی‌تواند آن‌ها را بازتولید کند: خانواده، اعتماد، اخلاق، مسئولیت، وفاداری، سنت و حس وظیفه.»

کامران گفت:«این نقد مهم است، اما لیبرالیسم هم ظرفیت اصلاح دارد. نباید آن را فقط در نسخه‌ی فردگرای افراطی خلاصه کنیم.»

لیلا گفت: «درست است، اما بحران امروز این است که بسیاری از نهادهای لیبرال هنوز شکل خود را حفظ کرده‌اند، اما روح اعتماد از آن‌ها خارج شده است. انتخابات هست، ولی مردم نمایندگی را باور ندارند. رسانه هست، ولی حقیقت تکه‌تکه شده است. دانشگاه هست، ولی اقتدار معرفتی‌اش زیر سؤال است. بازار هست، ولی منزلت تولید نمی‌کند. خانواده هست، ولی شکننده شده است. این‌ها بحران‌های سطحی نیستند.»

رها به آرامی گفت:

«پس شاید راست نو می‌خواهد از سطح اداره به سطح ترمیم برسد.»

 

 

آرمان گفت:«بله. راست میانه، راست تعادل درون نظم موجود است. راست نو، راست بازسازی در عصر گسست است.»

این جمله چند ثانیه در سکوت ماند. حتی کامنت‌ها برای لحظه‌ای کند شدند. بعد ناگهان چند نفر آن را تکرار کردند:

«راست تعادل / راست بازسازی»

«این تقسیم‌بندی مهمه.»

«لطفا دوباره بگید.»

رها گفت:

«آرمان، این را یک بار دیگر باز کن.»

آرمان گفت: «راست میانه می‌خواهد سیستم موجود را بهتر اداره کند. راست نو می‌خواهد بنیان‌های فرسوده‌ی آن را بازتعریف کند. راست میانه بیشتر به ثبات درون نظم موجود فکر می‌کند. راست نو به امکان شکل دادن نظمی تازه در برابر بحران‌های ساختاری می‌اندیشد. راست میانه به تنظیم رابطه‌ی بازار و دولت توجه دارد. راست نو به مثلث فرهنگ، نهاد و دولت. راست میانه آزادی را عمدتا در قالب حقوق فردی و اقتصاد بازار می‌فهمد. راست نو آزادی را در پیوند با نظم، تعلق، مسئولیت و تداوم تاریخی معنا می‌کند.»

کامران گفت: «من با این صورت‌بندی مخالف نیستم، اما واژه‌ی بازسازی باید با احتیاط به کار رود. سیاست میدان محدودیت‌هاست. جامعه را نمی‌شود فقط با مفاهیم بزرگ اداره کرد.»

رها گفت:

«پس شاید تو می‌گویی راست میانه سیاست احتیاط است و راست نو فلسفه‌ی اضطرار؟»

کامران خندید. «به شرطی که اضطرار، عقل را کنار نزند.»

لیلا گفت: «و احتیاط، بحران را پنهان نکند.»

آرمان گفت: «این جمله‌ی لیلا هسته‌ی بحث است. راست میانه گاهی آن‌قدر در مدیریت وضع موجود مهارت دارد که عمق بحران را دیر می‌بیند. راست نو اگر عاقل باشد، باید بحران را ببیند، اما از هیجان تخریب فاصله بگیرد.»

رها گفت: «این همان جایی است که چهار نفر ما شاید به یک نقطه‌ی مشترک برسیم. کامران از نهادهای موجود دفاع می‌کند. لیلا مراقب قدرت و فرهنگ است. آرمان از بازسازی نظم حرف می‌زند. من هم به‌عنوان کسی که هر روز واکنش مردم را در فضای عمومی می‌بیند، می‌خواهم بگویم مردم بیش از هر چیز حس بی‌پناهی دارند. آن‌ها فقط از تورم، مهاجرت، سیاست یا رسانه خسته نشده‌اند. احساس می‌کنند جهان دیگر قابل پیش‌بینی نیست.»

برای اولین بار، رها از نقش میزبان فاصله گرفت و خودش وارد بحث شد. صدایش کمی آرام‌تر شد. «من روزانه صدها پیام می‌خوانم. آدم‌ها از کشور، خانواده، آینده، کار، فرزند، تنهایی، مهاجرت و بی‌اعتمادی می‌نویسند. بسیاری از آن‌ها حتی زبان فلسفی ندارند، اما همان چیزی را می‌گویند که شما امشب تئوریزه می‌کنید: اینکه چیزی در پیوند میان فرد و جامعه شکسته است.»

لیلا به نرمی گفت: «شاید همین‌جا داستان شروع می‌شود. نظریه وقتی واقعی می‌شود که درد مردم را به زبان دقیق تبدیل کند.»

رها گفت:

«و اگر نتواند؟»

لیلا پاسخ داد:

«می‌شود شعار.»

آرمان گفت:

«یا ایدئولوژی.»

کامران گفت:

«یا برنامه‌ی انتخاباتی توخالی.»

باز هم هر چهار نفر لبخند زدند، اما این بار خنده‌شان سنگین‌تر بود.

رها گفت:

«به پایان نزدیک می‌شویم. می‌خواهم از هرکدام یک جمع‌بندی کوتاه بگیرم. کامران، اول تو. راست میانه امروز چه حرفی برای ما دارد؟»

کامران گفت. « خوب، راست میانه یادآور این است که جامعه با تعادل زنده می‌ماند. آزادی بدون قانون، بازار بدون مسئولیت، سنت بدون اصلاح، و دولت بدون محدودیت می‌توانند آسیب‌زا شوند. راست میانه می‌گوید تغییر باید تدریجی، نهادی و سازگار با تجربه‌ی تاریخی جامعه باشد. در دوران هیجان و افراط، این صدای احتیاط هنوز ضروری است.»

رها گفت:

«لیلا؟»

لیلا گفت: «من به هر نظریه‌ای که از فرهنگ، نظم و هویت حرف می‌زند، با علاقه و احتیاط نگاه می‌کنم. علاقه، چون جامعه واقعا به معنا، اعتماد و تعلق نیاز دارد. احتیاط، چون فرهنگ اگر در دست قدرت سخت شود، می‌تواند آزادی را کوچک کند. برای من، پرسش اصلی این است: چگونه می‌توان از پیوندهای اجتماعی دفاع کرد، در حالی که پنجره‌های آزادی باز بمانند؟»

رها گفت:

«آرمان؟»

آرمان چند ثانیه سکوت کرد. روی میز، کنار گوشی، همان دفترچه‌ی چرمی باز بود. جمله‌ای که روز کافه نوشته بود، هنوز در صفحه دیده می‌شد.

گفت: «راست نو برای من تلاشی است برای پاسخ به بحران زمانه. راست میانه نظم موجود را مدیریت می‌کند؛ راست نو می‌پرسد اگر خود نظم فرسوده شده باشد، چه باید کرد. در نگاه من، آزادی، بازار و دموکراسی بدون فرهنگ، نهادهای زنده، دولت ظرفیت‌مند و اعتماد اجتماعی پایدار نمی‌مانند. انسان فقط فرد انتخابگر نیست؛ موجودی ریشه‌دار، معنادار، وابسته به تعلق و نیازمند آینده است. راست نو می‌خواهد آزادی و نظم را دوباره کنار هم بنشاند؛ نه با اطاعت، بلکه با اعتماد.»

رها آرام سر تکان داد. سپس رو به دوربین گفت: «و من امشب این‌طور می‌فهمم: راست میانه محافظه‌کاری مدیریتی است؛ راست نو محافظه‌کاری تمدنی. راست میانه می‌پرسد چگونه می‌توان حکومت را بهتر اداره کرد. راست نو می‌پرسد چگونه می‌توان جامعه را از فروپاشی معنایی، فرهنگی و نهادی دور نگه داشت. شاید پاسخ نهایی امشب داده نشد، اما پرسش دقیق‌تر شد. گاهی کار اندیشه همین است؛ اینکه سؤال را از سطح سیاست روزمره به عمق زندگی انسان ببرد.»

قلب‌ها دوباره بالا رفتند. کامنت‌ها پر شد از تشکر، مخالفت، سؤال، کنایه، تحسین و چند دعوای کوچک میان کاربران. یکی نوشت: «این بحث ادامه دارد.» دیگری نوشت: «راست نو اگر آزادی رو حفظ کنه، جذابه.» کسی دیگر نوشت: «کامران منطقی‌تر بود.» و کاربری با نام ناشناس فقط نوشت: «من تازه فهمیدم چرا این‌قدر بی‌اعتمادیم.»

رها لبخند زد.

«از هر سه مهمان عزیز ممنونم. این لایو ذخیره می‌شود. احتمالا قسمت دوم هم خواهیم داشت. شب‌تان آرام.»

صفحه برای چند ثانیه ثابت ماند. یکی‌یکی تصویرها خاموش شدند. اول کامران، بعد لیلا، بعد رها. آرمان آخرین نفری بود که از لایو خارج شد.

اتاق دوباره ساکت شد. آرمان، گوشی را روی میز گذاشت. برای چند لحظه به صفحه‌ی خاموش آن نگاه کرد. انعکاس صورت خودش را در شیشه‌ی سیاه گوشی دید؛ خسته، اما بیدار. بیرون، شهر همچنان پر ستاره بود. پنجره‌های آپارتمان‌های روبرو مثل مربع‌های کوچک زندگی در تاریکی می‌درخشیدند. پشت هرکدام کسی بود؛ خانواده‌ای، دانشجویی، پیرمردی تنها، مادری خسته، جوانی در حال مهاجرت ذهنی، کودکی در خواب، مردی که قبض‌ بدهی‌ها را حساب می‌کرد، زنی که از آینده می‌ترسید.

آرمان دفترچه را به طرف خود کشید. صفحه‌ی تازه‌ای باز کرد و نوشت: «داستان دوم از جایی شروع شد که چهار تصویر کوچک روی صفحه‌ی گوشی کنار هم نشستند؛ چهار نفر در چهار اتاق جداگانه، اما همه گرفتار یک پرسش مشترک: در زمانه‌ای که نظم قدیم فرسوده شده و آزادی بی‌خانه مانده است، چه چیزی می‌تواند دوباره اعتماد بسازد؟»

مداد را زمین گذاشت.

چند دقیقه بعد، پیامی از لیلا آمد:

«خوب بود. اما هنوز باید بیشتر درباره‌ی خطرهای راست نو بنویسی.»

آرمان لبخند زد و جواب داد:

«می‌نویسم. بدون تو نظریه بیش از حد مطمئن می‌شود.»

پیام بعدی از کامران بود:

«با بخشی از حرف‌هایت مخالفم، اما بحث لازم بود. راست میانه را زود دفن نکن.»

آرمان نوشت:

«دفن نمی‌کنم. از روی آن عبور هم نمی‌کنم. جایگاهش را دقیق‌تر می‌کنم.»

آخرین پیام از رها آمد:

«قسمت بعدی: رفاه، مالکیت و بحران منزلت؟»

آرمان به صفحه نگاه کرد. بیرون، باد آرامی پرده را تکان داد. او دوباره به جمله‌ی آخر لایو فکر کرد: محافظه‌کاری مدیریتی و محافظه‌کاری تمدنی. این تقسیم‌بندی شاید فقط یک اصطلاح نبود. شاید راهی بود برای فهمیدن تفاوت میان سیاستی که می‌خواهد چرخ‌های ماشین را بهتر روغن‌کاری کند و اندیشه‌ای که می‌پرسد چرا خود ماشین دیگر انسان را به مقصد نمی‌رساند.

او چراغ مطالعه را خاموش نکرد. هنوز شب تمام نشده بود.

در صفحه‌ی دفترچه، زیر جمله‌ی اول، خط دیگری نوشت:

«راست میانه می‌خواست تعادل را حفظ کند؛ راست نو می‌خواهد بپرسد تعادل، بر چه زمینی ممکن است.»

بعد مکث کرد و جمله‌ی دیگری اضافه کرد:

«در عصر گسست، مسئله فقط انتخاب میان چپ و راست نیست؛ مسئله این است که جامعه چگونه دوباره خانه، حافظه، اعتماد و آزادی را در یک سقف جمع کند.»

آرمان دفترچه را بست.

در سکوت اتاق، صدای اعلان‌های باقی‌مانده از گوشی هنوز می‌آمد. لایو تمام شده بود، اما گفت‌وگو نه. بیرون از قاب‌های کوچک اینستاگرام، جهان همچنان همان پرسش را تکرار می‌کرد؛ در خانه‌ها، خیابان‌ها، دانشگاه‌ها، بازارها، مرزها، مدرسه‌ها، و در دل آدم‌هایی که حس می‌کردند چیزی از دست رفته است، اما هنوز نامش را پیدا نکرده‌اند.

آرمان نامی برایش گذاشته بود:

بحران نظم.

و پاسخی که می‌خواست بنویسد، هنوز در حال شکل گرفتن بود:

راست نو؛ تلاشی برای بازگرداندن معنا به آزادی.

 


*دکتر مهدی میرسعیدی، استاد دانشگاه و پژوهشگر فلسفه و علوم اجتماعی

 

 

 

برای امتیاز دادن به این مطلب لطفا روی ستاره‌ها کلیک کنید.

توجه: وقتی با ماوس روی ستاره‌ها حرکت می‌کنید، یک ستاره زرد یعنی یک امتیاز و پنج ستاره زرد یعنی پنج امتیاز!

تعداد آرا: ۶ / معدل امتیاز: ۴٫۸

کسی تا به حال به این مطلب امتیاز نداده! شما اولین نفر باشید

لینک کوتاه شده این نوشته:
https://kayhan.london/?p=401813