بن‌بست پدیده‌ی «دولت» در تجربه ایران پس از انقلاب اسلامی۵۷

- پس از نزدیک به نیم قرن به نظر نمی‌رسد که رژیم ایران الگوی تازه‌ای از دولت یا روایتی سیاسی پدید آورده باشد که دین را با هویت ایرانی درهم آمیخته و به ابزاری برای دولت مدرن تبدیل کرده یا مثلا تلاشی برای حرکت به سوی مدرنیته کرده باشد؛ بلکه تمام دغدغه‌ی جمهوری اسلامی تلاش برای احیای نوعی «امپراتوری» با باورهای گذشته بوده که دیگر جایگاهی در جهان امروز ندارند.
- نوروز به عنوان جشنی ریشه‌دار در تاریخ ایران، جایگاهی بسیار گسترده در حیات اجتماعی و فرهنگی مردم ایران داشته و به یک محیط فرهنگی‌ تعلق دارد که آیین قدیم زرتشت در آن شکل گرفته. حتی در مناسبت‌های خانوادگی، مانند مراسم ازدواج، سنت گستردن «سفره» همچنان پابرجاست... چنین جزئیاتی نشان می‌دهد که هویت فرهنگی ایرانی نه در پروژه اسلامی و نه در گفتمان انقلابی جدید حل نشده... آنچه امروز مشاهده می‌شود، آمیزه‌ای از تنش‌های هویتی است که میان ایرانگرانی و اسلامگرایی سیاسی معلق مانده‌اند.
- پایداری در روایت اسلام سیاسی، رابطه ایران امروز را با مدرنیته به رابطه‌ای گزینشی تبدیل کرده است... به این ترتیب که مدرنیته‌ی ابزارها پذیرفته شده، اما مدرنیته اندیشه سیاسی نه! از همینجا یکی از مهم‌ترین تناقض‌های تجربه‌ی انقلاب ۵۷ در ایران شکل می‌گیرد. دولت برای مقابله با رقبای خود به صنعت، دانش و فناوری نیاز دارد، اما همزمان به تداوم فضای تقابل نیز نیازمند است تا بتواند استمرار گفتمان انقلاب را توجیه کند. از این رو، تنش با جهان خارج صرفاً نتیجه اختلاف منافع نیست، بلکه بخشی از ساز و کار عملکرد نظام به شمار می‌آید. هرگاه زمینه‌های رویارویی کاهش یابد، این روایت ناگزیر است دلایل تازه‌ای برای ادامه خود تولید کند.
- انقلاب اسلامی ۵۷ پس از نزدیک به نیم قرن، بیش از آنکه در ساختن یک الگوی سیاسی متناسب با تحولات زمانه موفق باشد، در حفظ و تداوم خود کامیاب بوده است. به این ترتیب نمی‌توان آینده‌ای برای دولتی متصور شد که حافظه‌ای متعارض و متناقض آن را از درون به کشاکش و نزاع کشیده است.

سه شنبه ۲۳ تیر ۱۴۰۵ برابر با ۱۴ ژوئیه ۲۰۲۶


الشرق الاوسط – آیا تجربه ایران پس از سال ۱۹۷۹ را می‌توان الگویی از مدرنیته سیاسی مبتنی بر دین دانست، یا آن را باید روایتی دانست که میان پوپولیسم مدرن و ساختارهای سنتی اجتماعی و سیاسی در حال نوسان؟ این پرسشی است که همچنان بی‌پاسخ مانده است؛ زیرا نزدیک شدن به فهمیدن «ایران» پس از انقلاب اسلامی، فرآیندی پیچیده است که در آن اعتقادات با ناسیونالیسم، میراث ایرانی باستان با سنت اسلامی، شعارها با منافع، و کنش سیاسی با میراث تاریخی درهم می‌آمیزند.

طرح از کیهان لندن KayhanLondon©

پس از نزدیک به نیم قرن به نظر نمی‌رسد که رژیم ایران الگوی تازه‌ای از دولت یا روایتی سیاسی پدید آورده باشد که دین را با هویت ایرانی درهم آمیخته و به ابزاری برای دولت مدرن تبدیل کرده یا مثلا تلاشی برای حرکت به سوی مدرنیته کرده باشد؛ بلکه تمام دغدغه‌ی جمهوری اسلامی تلاش برای احیای نوعی «امپراتوری» با باورهای گذشته بوده که دیگر جایگاهی در جهان امروز ندارند.

با آنکه عنوان رسمی کشور «جمهوری اسلامی» است، هر کسی که با جامعه ایران از نزدیک آشنا شود- خواه دیپلمات‌های عرب و خارجی که در ایران خدمت کرده‌اند و خواه پژوهشگرانی که این تجربه را از نزدیک دیده‌اند- با تناقضی چشمگیر روبرو می‌شود. جلوه‌های اجتماعی «ماه رمضان» یا «اعیاد فطر و قربان» در شهرهای بزرگ، آن حضوری را در آن نمی‌بیند که یک بازدیدکننده از کشوری که خود را «جمهوری اسلامی» می‌نامد انتظار دارد. در مقابل، نوروز که به عنوان جشنی ریشه‌دار در تاریخ ایران، جایگاهی بسیار گسترده در حیات اجتماعی و فرهنگی مردم ایران داشته، به یک محیط فرهنگی‌ تعلق دارد که آیین قدیم زرتشت در آن شکل گرفته. حتی در مناسبت‌های خانوادگی، مانند مراسم ازدواج، سنت گستردن «سفره» همچنان پابرجاست؛ سفره‌ای آیینی با ریشه‌های کهن ایرانی که مجموعه‌ای از خوراکی‌ها و نمادهای سنتی ایران باستان را در بر می‌گیرد و در شکلِ پس از اسلامِ آن، تنها نسخه‌ای از «قرآن» به آن افزوده شده است. چنین جزئیاتی نشان می‌دهد که هویت فرهنگی ایرانی نه در پروژه اسلامی و نه در گفتمان انقلابی جدید حل نشده است، بلکه همچنان یکی از پایه‌های اصلی آن، در کنار گفتمان دینی، باقی مانده است. آنچه امروز مشاهده می‌شود، آمیزه‌ای از تنش‌های هویتی است که میان ایرانگرانی و اسلامگرایی سیاسی معلق مانده‌اند.

در عرصه سیاست، تصویر حتی پیچیده‌تر است. دولت شعار اسلام را سر می‌دهد، اما در عمل عمدتاً در چارچوب یک مذهب مشخص که در جهان اسلام نیز در اقلیت است، حرکت می‌کند. همکاری با گروه‌های اهل سنت همواره محدود و استثنایی بوده و غالباً انگیزه‌ای تاکتیکی داشته است، نه استراتژیک. از همین رو، سخن گفتن از پروژه‌ای فراگیر برای جهان اسلام با واقعیتی روبرو می‌شود که نشان می‌دهد مذهب، نه امت اسلامی، ابزار اصلی گسترش نفوذ منطقه‌ای بوده است.

در اینجا پرسش دیگری مطرح می‌شود: آیا اساساً با یک انقلاب به معنای تاریخی آن روبرو هستیم؟ اگر انقلاب ۵۷ در ایران با انقلاب بلشویکی یا انقلاب چین مقایسه شود، تفاوت‌های بنیادینی آشکار می‌شود. آن انقلاب‌ها با ایدئولوژی‌هایی سختگیرانه آغاز شدند، اما هنگامی که الزامات توسعه، اقتصاد و روابط بین‌الملل اقتضا کرد، بسیاری از باورهای اولیه خود را مورد بازنگری قرار دادند. در مقابل، انقلاب اسلامی در ایران تا حد زیادی به روایت اولیه خود وفادار مانده است؛ تا جایی که حفظ این روایت به بخشی از مشروعیت نظام تبدیل شده و استمرار گفتمان، از بازنگری در نتایج آن مهم‌تر تلقی می‌شود.

همین پایداری در روایت اسلام سیاسی، رابطه ایران امروز را با مدرنیته به رابطه‌ای گزینشی تبدیل کرده است. حکومت ایران فناوری را رد نمی‌کند، بلکه در آن سرمایه‌گذاری می‌کند و می‌کوشد توانمندی‌های نظامی، موشکی و هسته‌ای خود را توسعه دهد؛ زیرا می‌داند اینها ابزارهای ضروری قدرت در جهان مدرن برای بقای دولت هستند. اما در همان حال، نسبت به بسیاری از ارزش‌های مدرنیته سیاسی، مانند گردش مسالمت‌آمیز قدرت، شفافیت نهادها، استقلال قوه قضائیه، حقوق بشر و تقدم منافع ملی بر ملاحظات ایدئولوژیک، رویکردی محتاطانه یا حتی منفی دارد. بدین ترتیب، مدرنیته‌ی ابزارها پذیرفته شده، اما مدرنیته اندیشه سیاسی نه!

از همینجا یکی از مهم‌ترین تناقض‌های تجربه‌ی انقلاب ۵۷ در ایران شکل می‌گیرد. دولت برای مقابله با رقبای خود به صنعت، دانش و فناوری نیاز دارد، اما همزمان به تداوم فضای تقابل نیز نیازمند است تا بتواند استمرار گفتمان انقلاب را توجیه کند. از این رو، تنش با جهان خارج صرفاً نتیجه اختلاف منافع نیست، بلکه بخشی از ساز و کار عملکرد نظام به شمار می‌آید. هرگاه زمینه‌های رویارویی کاهش یابد، این روایت ناگزیر است دلایل تازه‌ای برای ادامه خود تولید کند.

این تناقض در مدیریت روابط بین‌المللی نیز آشکار است. بسیاری از کسانی که با مقام‌های ایرانی در نهادهای بین‌المللی یا در جریان مذاکرات مختلف ارتباط داشته‌اند، از تفاوت میان مواضع رسمی و گفتگوهای خصوصی سخن گفته‌اند. آنچه در برابر رسانه‌ها بیان می‌شود، گاه با آنچه در جلسات غیرعلنی مطرح می‌شود تفاوت دارد؛ بازتابی از فرهنگی سیاسی که کارگزاران رژیم را به تبعیت از خود وامی‌دارد، حتی اگر در خلوت خود استدلالی متفاوت داشته باشند. افزون بر این، تفسیر توافق‌های بین‌المللی نیز اغلب بیش از آنکه بر قواعد تثبیت‌شده حقوق بین‌الملل استوار باشد، با قرائت‌های ایدئولوژیک انقلابی رژیم هماهنگ می‌شود.

از این رو، فهم ایران پس از انقلاب ۵۷ تنها با خواندن قانون اساسی یا دنبال کردن سخنرانی‌های زمامداران آن ممکن نیست، بلکه مستلزم درک رابطه پیچیده میان سه عنصر اساسی است: میراث ایرانی، مشروعیت دینی و الزامات دولت مدرن. این سه عنصر همواره در هماهنگی با یکدیگر عمل نمی‌کنند، بلکه در رقابتی دائمی قرار دارند؛ رقابتی که بسیاری از تناقض‌های سیاست داخلی و خارجی ایران تحت حکومت جمهوری اسلامی را توضیح می‌دهد.

شاید دقیق‌ترین توصیف این تجربه آن باشد که نه پروژه‌ای برای مدرنیته دینی است و نه بازگشتی کامل به سنت؛ بلکه روایتی سیاسی است که دین، ناسیونالیسم و پوپولیسم را در یک چارچوب گرد آورده و در عین بهره‌گیری از فناوری‌های نوین، فلسفه مدرنیته را نپذیرفته است. از همین رو، انقلاب اسلامی ۵۷ پس از نزدیک به نیم قرن، بیش از آنکه در ساختن یک الگوی سیاسی متناسب با تحولات زمانه موفق باشد، در حفظ و تداوم خود کامیاب بوده است.

به این ترتیب نمی‌توان آینده‌ای برای دولتی متصور شد که حافظه‌ای متعارض و متناقض آن را از درون به کشاکش و نزاع کشیده است.

*نویسنده: دکتر محمد الطمیحی پژوهشگر و استاد جامعه‌شناسی سیاسی در دانشگاه کویت و سردبیر سابق مجله «العربی»
*منبع : الشرق الاوسط
*ترجمه و تنظیم از کیهان لندن

 

برای امتیاز دادن به این مطلب لطفا روی ستاره‌ها کلیک کنید.

توجه: وقتی با ماوس روی ستاره‌ها حرکت می‌کنید، یک ستاره زرد یعنی یک امتیاز و پنج ستاره زرد یعنی پنج امتیاز!

تعداد آرا: ۸ / معدل امتیاز: ۴٫۴

کسی تا به حال به این مطلب امتیاز نداده! شما اولین نفر باشید

لینک کوتاه شده این نوشته:
https://kayhan.london/?p=404663