رفیق خوری (ایندیپندنت عربی) – تاریخآفرینی در شرایط نامساعد کار آسانی نیست، حتی اگر محاسبات سیاسی در نگاه نخست وسوسهانگیز به نظر برسند. «حماس» نیز تنها سازمان مسلح ایدئولوژیکی نیست که پس از دههها تجربه فلسطینی و عربی در عرصه گزینههای نظامی و سیاسی، تلاش کرده است چنین نقشی را ایفا کند.

اما آنچه این جنبش با عملیات «توفان الاقصی» در هفتم اکتبر ۲۰۲۳ آغاز کرد و خود آن را «موفقیتی فراتر از انتظار» میدانست، سرانجام به شکستی انجامید که معادلات سراسر خاورمیانه را تغییر داد.
حماس اکنون به آخرین مرحله بازیِ خریدن زمان رسیده است؛ تا آنجا که با تحویل سلاحهای خود در چارچوب پروتکل شرمالشیخ و در قالب «صلح» مورد نظر ترامپ موافقت کرده است. تنها شرط باقیمانده، عقبنشینی اسرائیل از غزه پیش از تحویل سلاحهاست؛ در حالی که بنیامین نتانیاهو بر تحویل سلاحهای «حماس» پیش از عقبنشینی نیروهای اسرائیلی اصرار دارد.
این بنبست نمیتواند برای مدت طولانی ادامه یابد؛ به ویژه در شرایطی که از یکسو فشارهای عربی و بینالمللی، نیازهای مردم غزه و مشوقهای «شورای صلح» وجود دارد و از سوی دیگر ۵۷ درصد از نوار غزه در اشغال اسرائیل است.
بنابراین دیگر نیازی به آنچه مارکس از آن با عنوان «تسریع زایش دردهای تاریخی» یاد میکرد نیست؛ چرا که دردهای تاریخی فلسطین از قرن بیستم تا کنون ادامه داشته است.
در شرایط دشوار کنونی، جایی برای ماجراجویی با هدف شتاب بخشیدن به روند تاریخ وجود ندارد. هنگام آغاز عملیات «توفان الاقصی»، محمد ضیف فرمانده نظامی «گردانهای قسام»، از «فرزندان امت عرب و اسلامی» خواست به سوی فلسطین حرکت کنند و در «آزادسازی مسجدالاقصی» مشارکت داشته باشند.
یحیی سنوار رئیس شورای سیاسی «حماس» نیز خواهان چیزی شد که نشریه بریتانیایی «اکونومیست» آن را «جنگی زلزلهوار برای بازسازی خاورمیانه» توصیف کرد.
عاموس یادلین رئیس پیشین اطلاعات نظامی اسرائیل، معروف به «امان»، نیز اذعان کرد که در هفتم اکتبر، دکترین امنیتی تثبیتشده اسرائیل که توسط بنگوریون تدوین و بعدها توسعه یافته بود، فرو ریخت. این دکترین بر چهار ستون اساسی استوار بود: بازدارندگی، هشدار زودهنگام، دفاع و پیروزی قاطع.
به گفته او، بازدارندگی و هشدار زودهنگام شکست خوردند؛ ارتش اسرائیل نیز با تکیه بر دیوارهای زیرزمینی و سامانههای فناورانه، آمادگی لازم را نداشت و در نتیجه اسرائیل متحمل ضربه ۷ اکتبر شد.
اما عملیات«توفان الاقصی» که اسرائیل را غافلگیر کرد، به پاسخی بسیار قاطع از سوی اسرائیل انجامید که کل غزه را ویران کرد و به یک تغییر استراتژیک انجامید: حرکت از بازدارندگی به سمت قاطعیت و از انتظار برای وقوع تهدید به حمله پیشگیرانه علیه آن، پیش از آنکه بزرگتر شود.
جنگی هم که «حزبالله» در لبنان به رهبری حسن نصرالله در هشتم اکتبر و در حمایت از غزه آغاز کرد، در نهایت به اشغال پنج تپه استراتژیک در جنوب لبنان توسط اسرائیل انجامید. همچنین خود حسن نصرالله و جانشین او هاشم صفیالدین و فرماندهان ردههای اول، دوم و سوم ساختار نظامی حزبالله کشته شدند.
اما جنگ دوم در حمایت از رژیم ایران، که سقوط نظام بشار اسد در سوریه پیش از آن رخ داده بود، به گسترش عملیات اشغالی اسرائیل تا رود لیتانی، تخریب کامل روستاهای خط مقدم و تخریب جزئی بسیاری از روستاهای جنوب لبنان و آوارگی یک میلیون نفر انجامید؛ و اینها جدا از ویرانی گستردهای است که در نتیجه جنگ آمریکا و اسرائیل علیه جمهوری اسلامی برجای مانده است.
در مجموع، آنچه از منظر ژئوپلیتیک و استراتژیک رخ داد، حرکت آمریکا برای بازطراحی خاورمیانه بود؛ درست برخلاف آنچه یحیی سنوار و محمد ضیف که مورد حمایت رژیم ایران بودند، تصور میکردند.
هیچکس نمیداند آیا جنگ ناتمام با جمهوری اسلامی ایران در چارچوب توافقی دشوار با آمریکا همچنان ناتمام باقی خواهد ماند یا نه. اما همه میدانند که اگر تصمیم به ادامه جنگ گرفته شود، از خلیج فارس تا دریای مدیترانه چه تغییراتی در انتظار منطقه خواهد بود؛ به گونهای که چهره ایران، نیروهای نیابتی رژیم آن و کل خاورمیانه به شکلی بیسابقه دگرگون خواهد شد.
درست است که تهران تلاش میکند کنترل تنگه هرمز را به عنوان اهرمی در اختیار خود حفظ کند و بر حفظ بخش نظامی و محرمانه برنامه هستهای، نیروهای نیابتی و برنامه موشکی خود اصرار دارد؛ اما واقعیت این است که در صورت ادامه و تکمیل جنگ، هیچیک از اینها پایدار نخواهد ماند و همین مسئله خود میتواند یکی از عوامل ادامه جنگ باشد.
درست است که خشونت اسرائیل در جنگ غزه، در میان افکار عمومی و محافل سیاسی اروپا و آمریکا، نوعی همبستگی با آرمان فلسطین- و نه با «حماس»- ایجاد کرده؛ اما در عین حال، «توفان الاقصی» باعث شد میانهروها و لیبرالهای اسرائیلی خواهان صلح با فلسطینیها، از ترس توافقی که به تشکیل کشوری فلسطینی با حکومتی مانند جمهوری اسلامی یا مشابه غزه منجر شود، به راستگرایان ملیگرا و مذهبیهای تندرو اسرائیلی نزدیک شوند.
افزون بر این، جنگهای «حزبالله» در حمایت از غزه و رژیم ایران، دولت لبنان را واداشت فعالیتهای نظامی و امنیتی این حزب را خارج از چارچوب قانون اعلام کند. در پی آن، ژوزف عون رئیس جمهور لبنان ناچار شد برای نجات کشور و پایان دادن به اشغال اسرائیل که پس از مقاومت «حزبالله» شکل گرفته بود، با میانجیگری آمریکا وارد مذاکرات مستقیم با اسرائیل شود.
از سوی دیگر، دولت عراق نیز پایان ماه سپتامبر آینده را آخرین مهلت برای جمعآوری سلاحهای سازمانهای وابسته به «حشد الشعبی» تعیین کرده است.
آنچه در سوریه فرو ریخت، «هلال شیعی» بود؛ و آنچه در جنگ با جمهوری اسلامی به پایان میرسد، پروژه منطقهای رژیم ایران برای تغییر چهره خاورمیانه و سلطه بر آن است.
در نهایت، این پرسش مطرح میشود: آیا سازمانهای مسلح وابسته به رژیم ایران دریافتهاند که باید این مرحله را از اساس مورد بازنگری قرار دهند و نه اینکه فقط سلاحهای خود را کنار بگذارند؟ یا همچنان بر «مقاومت اسلامی»ای حساب میکنند که نه قادر است مانع اشغال سرزمینها توسط اسرائیل شود و نه میتواند آنها را با زور آزاد کند؟
چگونه میتوان پس از آنچه بر سر غزه آمده، همچنان بر آزادسازی فلسطین از طریق زور و از داخل نوار غزه حساب کرد؟ و چگونه میتوان انتظار داشت یک پروژه منطقهای با ماهیت مذهبی و وابسته به جمهوری اسلامی ایران در منطقهای که با آن تفاوتهای بنیادین دارد، همچنان به حیات خود ادامه دهد؟
پاسخ واقعبینانه این است که آنچه «توفان الاقصی» در غزه و سراسر منطقه به وجود آورد، به بهترین شکل با تعبیر «موفقیت فاجعهبار» توصیف میشود؛ اصطلاحی که لورنس فریدمن، متخصص و نظریهپرداز استراتژی بریتانیایی، برای چنین وضعیتی به کار میبرد.
*منبع: ایندیپندنت عربی
*نویسنده: رفیق خوری تحلیلگر لبنانی
*ترجمه و تنظیم از کیهان لندن




