خمینی همچون تیری بود که پرتاب شد و ایران را قرنها به عقب راند. ( محمد حسنین هیکل)
بهزاد پرنیان– استعارهای که محمد حسنین هیکل با این جمله دربارهی روحالله خمینی به کار برد، اگرچه در ظاهر بیانی ادبی است، اما در عمق خود دلالتی تمدنی نیز دارد. این تعبیر را میتوان نه صرفا نقدی سیاسی، بلکه توصیفی از نوعی انقطاع تاریخی دانست؛ لحظهای که در آن، پیوند یک جامعه با روند درونی تحول خود گسسته میشود و افق آیندهاش زیر سیطرهی بازخوانی ایدئولوژیک گذشته قرار میگیرد.
برای نسلی از ایرانیان، این انقطاع، نه آنکه واژهای نظری، بلکه تجربهای زیسته بود. مدرسهها و آموزشگاهها تغییر کردند، کتابها بازنویسی شدند، تصاویر حذف و زبان رسمی کشور رنگ و معنایی دیگر یافت. آنچه دگرگون شد تنها ساختار قدرت نبود؛ تعریف زندگی جمعی بود.
و این حقیقتی است که رخداد ۱۳۵۷ در این خوانش، صرفا جابجایی قدرت سیاسی نبود؛ بلکه تغییر در بنیان مشروعیت و بازتعریف منبع اقتدار بود.
انتقال از حاکمیتی مبتنی بر دولت ملی مدرن به ساختاری که اقتدار خود را از تفسیر خاصی از امر قدسی استخراج میکرد.
در این دگرگونی، ملت بهمثابه سوژهی سیاسی و حامل حاکمیت ملی، جای خود را به پیکرهای اعتقادی داد که ذیل عنوان امت بازتعریف شد. ارادهای که از تجربه مشترک سرزمینی و حافظهی تمدنی برمیخاست، در منظومهای ایدئولوژیک مستحیل گردید. نتیجه آن بود که انسان عادی، پیش از آنکه شهروند باشد، باید در قالب تعریفی اعتقادی از خود بازشناخته میشد.
اگر با ریچارد رورتی به مسئله بنگریم، واژگان نهایی آن دسته از مفاهیماند که یک جامعه از طریق آنها جهان و خویشتن را فهم میکند؛ مفاهیمی که در وضعیت آیرونیستی، همواره امکان بازنگری و جایگزینی دارند. آیرونیست میداند که واژگانش نهاییاند، اما مطلق نیستند و میتواند بگوید «شاید»؛ شاید تعبیر دیگری ممکن باشد، شاید روایت تازهای شکل گیرد.
اما آنچه در جمهوری اسلامی رخ داد، نه گشودن این امکان، بلکه تثبیت اجباری یک دستگاه واژگانی بود. ایدئولوژی فقه سیاسی، با در اختیار گرفتن ابزارهای فرهنگی، آموزشی و رسانهای، کوشید افق معنایی جامعه را مهندسی کند؛ بهگونهای که واژگان دینی و ایدئولوژیک نه در میدان رقابت آزاد معنا، بلکه در مقام حقیقت نهایی و غیرقابل تردید بنشینند. در چنین فضایی، آیرونی نه تشویق، بلکه مهار شد؛ و جامعهای که امکان آیرونی را از دست میدهد، در واقع امکان گفتن «شاید» را از دست داده است.
این تغییر صرفا نظری نبود. کافی است برای روشنتر شدن این معنا، به درون یک خانواده ایرانی بنگریم. در خانوادهای که من به آن تعلق دارم، نامها چنیناند: علی، فرنگیس، گلآرا، مسعود، مریم، سجاد، بردیا و بهزاد. در یک خانه، هم پژواک سنت دینی شنیده میشود و هم یادگار ایران باستان. این همنشینی نه حاصل تضاد، بلکه حاصل تاریخ است؛ تاریخی که هویت ایرانی را همواره چندلایه ساخته. اما آنچه پس از ۱۳۵۷ رخ داد، نه همزیستی این لایهها، بلکه تلاش برای یکدستسازی آنها بود؛ ترجیح یک روایت بر تمامی روایتهای دیگر.
پیش از این گسست، ایران در دهههای پایانی حکومت پادشاه فقید محمدرضا شاه پهلوی در مسیر پروژهای قرار داشت که میتوان آن را در چارچوب نظریههای نوسازی تحلیل نمود. عرفیسازی تدریجی حقوق، گسترش آموزش عالی، توسعهی صنعتی، حضور فعالتر زنان در عرصهی عمومی و پیوند با اقتصاد جهانی. این پروژه تلاشی برای تعریف ایران در نسبت با جهان معاصر بود، نه در تقابل هویتی با آن.
شورش ۱۳۵۷ این روند را متوقف ساخت و با استقرار جمهوری اسلامی، منطق مشروعیت دگرگون شد. قانون که در مسیر عرفیسازی حرکت میکرد، به فقه سیاسی سپرده شد؛ آموزش از افق دانش جهانی به میدان بازتولید ایدئولوژی بدل گردید؛ هنر و ادبیات زیر نظارت ارزشی محدود شدند. این جابهجایی را میشد در کلاس درس، در سانسور یک کتاب، در حذف یک تصویر از تاریخ و در تردید یک هنرمند برای گفتن یک جمله دید.
در حقیقت آنچه رخ داد، فقط تغییر حکومت نبود؛ تعریف امر عمومی تغییر کرد.
اگر با هانا آرنت سخن بگوییم، جایی که مشروعیت افول میکند، خشونت جای قدرت را میگیرد و سیاست به حوزهای امنیتی تقلیل مییابد.
با این حال، تاریخ خطی و یکسویه نیست. آنچه در نوروز ۱۴۰۴ در پاسارگاد و پیرامون آرامگاه کوروش بزرگ دیده شد، تنها یک تجمع نبود؛ نشانهای از بازگشت حافظهی تاریخی به عرصهی عمومی بود. جوانانی که ایران پیش از انقلاب را ندیدهاند، زیر آفتاب پاسارگاد ایستادند و نام کوروش را فریاد زدند؛ نه از سر نوستالژی، بلکه در جستوجوی بنیانی اخلاقی و غیرایدئولوژیک برای تعریف خویش.
در نگاهی دقیق به رخدادهای دیماه ۱۴۰۴ (که از منظر ساختاری میتوان آن را نمونهای از یک انقلاب پویا و در حال تکوین دانست) ، بهروشنی میتوان دریافت که خاستگاه این خیزش صرفا معیشتی نبود؛ بلکه بیش از هر چیز، نزاعی نمادین بر سر روایت ایران بود، نزاعی که همچنان استمرار دارد.
در بستر همین تحولات، برافراشتهشدن پرچم شیروخورشید در خیابانها، دانشگاهها و جایجای شهرها و روستاها، بهتنهایی نشانهی تلاشی آگاهانه برای بازیابی پیوندی تاریخی است که در مقطعی از سیر تحولات معاصر گسسته شد. در این میان، نام رضا شاه دوم پهلوی برای بخشی از جامعهی ایرانی به نماد امکانی برای پیوند گذشته و آینده بدل شده است؛ نه صرفا بهعنوان یک کنشگر سیاسی، بلکه بهمثابهی حامل ایدهی دولت ملیِ سکولار، قانونمدار و مبتنی بر حاکمیت ملت.
اگر ۱۳۵۷ لحظهی انقطاع بود، تحولات ۱۴۰۴ را میتوان تلاشی برای بازیابی تداوم تاریخی دانست؛ تلاشی که پیش از آنکه صرفا سیاسی باشد، فرهنگی است. بازگشت به شاهنامه و بازاندیشی در مفهوم ایران بهعنوان یک کل تاریخی، نشانهی جستجوی دوباره برای تعریف خویش است.
در این معنا، «تیرِ انقلابِ شیروخورشید» استعارهای برای پرتاب به گذشته و رجعتی ارتجاعی نیست؛ بلکه نمادی است از بازگشت به روندی تاریخی که در آن، ایران میتواند همزمان ملی، سکولار و همگام با جهان مدرن باشد. این تیر، اگر درست فهم شود، نه گسست از اکنون، بلکه تلاشی برای ترمیم انقطاعی است که در برههای از تاریخ معاصر بر ما تحمیل شد.
با اینهمه، اینبار مسئولیت تنها بر دوش یک نام یا یک نماد نیست. همهی ما ایرانیان، اعم از شهروندان عادی و نیز گروهها و سازمانهای سیاسی، باید آگاه باشیم، تیری که از چلّهی اراده ملتی ایرانگرا، به دست کماندار خود، رهبر انقلاب شیروخورشید، رضا شاه دوم پهلوی، رها شده است، اگر در کشاکش منازعات ایدئولوژیک، سهمخواهیهای تنگنظرانه یا انحرافهای قومیتی کژتاب شود، جامعه بار دیگر با تراژدیِ انقطاع و تعلیق تاریخی مواجه خواهد شد.
چنانکه در سنت حماسی ما هشدار دادهاند:
«که ناید باز، تیری که بِشُد از شَست.»
*«کیهان لندن» با باور به آزادی بیان بخش «دیدگاه» را برای انتشار نظرات و مطالب نویسندگان، تحلیلگران و کارشناسان فارسیزبان فراهم کرده اما مسئولیت محتوای منتشر شده با نویسنده است.




