احسان تارینیا* – برای ما که در این سرزمین زیستهایم و سالها سایهی جمهوری اسلامی را بر زندگی و سرنوشت کشورمان دیدهایم، سخن گفتن از تغییر رهبر در این نظام تنها یک تحلیل نظری یا دانشگاهی نیست. این روایت تجربهای تاریخی است که با زندگی روزمرهی ما گره خورده است. نسلی از ایرانیان در فضایی رشد کردهاند که در آن آزادیهای مدنی محدود، اقتصاد فرسوده، و سیاست خارجی ماجراجویانه بخش جداییناپذیر واقعیت اجتماعی بوده است. اکنون پس از کشته شدن علی خامنهای در جریان جنگ و علیرغم تهدیدهای آمریکا و اسرائیل برای حذف دوبارهی جانشینهای رهبری، اعلام مجتبی خامنهای به عنوان رهبر جدید از سوی مجلس سالمندان خبرگان، بیارزشترین خبری است که میتواند آیندهی کشور را به شکل عمیقی تحت تأثیر قرار دهد.
آنچه در این لحظهی تاریخی رخ داده است صرفا انتقال قدرت از فردی به فرد دیگر نیست. مسئله در حقیقت آشکار شدن بحران ساختاری نظامی است که طی چهار دههی گذشته میان ادعای مشروعیت دینی و واقعیت اقتدار امنیتی گرفتار بوده است. انتخاب مجتبی خامنهای به عنوان رهبر جدید در شرایطی صورت گرفته که کشور درگیر جنگ، بحران اقتصادی و شکاف عمیق میان حکومت و جامعه است. همین امر این پرسش بنیادین را در برابر ما قرار میدهد که آیا چنین انتقالی میتواند نظام سیاسی را از بحران مشروعیت نجات دهد یا آن را عمیقتر خواهد کرد.
رهبری موروثی و تناقض تاریخی جمهوری اسلامی
انقلاب اسلامی سال ۱۳۵۷ با شعارهای بزرگ سیاسی آغاز شد. یکی از مهمترین این شعارها مخالفت با حکومت موروثی و تمرکز قدرت در یک خانواده بود. جمهوری اسلامی قرار بود نظامی باشد که در آن قدرت بر اساس سازوکارهای سیاسی و دینی تعیین شود نه بر اساس پیوند خانوادگی. اکنون اما پس از گذشت بیش از چهار دهه، انتقال قدرت از پدر به پسر در رأس همین ساختار رخ داده است و تصوری از بازسازی حکومت خلافتی اسلامی را تداعی میکند.
برای بسیاری از ایرانیان این صحنه نه تنها تناقضی سیاسی بلکه نمادی از فرسایش ایدئولوژی اولیهی نظام است. حکومتی که خود را جایگزین نظام ملی پادشاهی معرفی میکرد اکنون با انتقال قدرت در درون خانوادهی رهبر پیشین، در برابر یکی از بزرگترین تناقضهای تاریخی خود قرار گرفته است.
در فلسفهی سیاسی، مشروعیت قدرت به پذیرش اجتماعی آن وابسته است. ماکس وبر جامعه شناس آلمانی توضیح میدهد که هر حکومت برای بقا به نوعی مشروعیت نیاز دارد. اگر این مشروعیت از میان برود حکومت ناچار میشود برای حفظ خود به ابزارهای زور و کنترل امنیتی متکی شود. تجربهی جمهوری اسلامی در دهههای اخیر نشان داده است که این نظام به تدریج به سمت همین الگو حرکت کرده است.
مجتبی خامنهای و ساختار قدرت در سایه
نام مجتبی خامنهای برای جامعهی ایران نامی تازه نیست. سالهاست که در فضای سیاسی کشور از او به عنوان یکی از چهرههای تأثیرگذار در پشت صحنه قدرت یاد میشود. در حالی که مقام رسمی مشخصی در دولت نداشت، گزارشهای متعددی از نفوذ او در شبکههای سیاسی و امنیتی منتشر شده است.
در علوم سیاسی به چنین پدیدهای قدرت غیررسمی گفته میشود. در این وضعیت فردی که مسئولیت رسمی ندارد از طریق شبکههای سیاسی یا امنیتی بر تصمیمهای مهم اثر میگذارد. چنین الگویی معمولا در نظامهایی شکل میگیرد که ساختار قدرت در آنها شفاف و پاسخگو نیست.
مجتبی خامنهای طی سالهای گذشته به عنوان چهرهای شناخته میشد که ارتباط نزدیکی با برخی حلقههای قدرت در سپاه پاسداران دارد. به همین دلیل بسیاری از تحلیلگران انتخاب او به عنوان رهبر را نشانهای از رسمی شدن قدرتی میدانند که پیش از این در پشت صحنه عمل میکرد.
سپاه پاسداران و توازن واقعی قدرت
هیچ تحلیل واقعبینانهای از سیاست ایران بدون توجه به نقش سپاه پاسداران کامل نیست. این نهاد در طول چهار دههی گذشته از یک سازمان نظامی به یکی از قدرتمندترین بازیگران اقتصادی و سیاسی کشور تبدیل شدهاست. بسیاری از پروژههای اقتصادی بزرگ ایران در اختیار شرکتهای وابسته به سپاه قرار دارند و نفوذ این نهاد در ساختار سیاسی نیز افزایش یافته است.
در چنین شرایطی هر رهبر جدیدی برای تثبیت موقعیت خود ناچار است با این ساختار قدرت تعامل داشته باشد. این وابستگی میتواند سیاست کشور را بیش از پیش امنیتی کند و فضای رقابت سیاسی را محدودتر سازد.
از منظر روانشناسی سیاسی نیز چنین ساختاری خطرناک است زیرا رهبر به جای آنکه مشروعیت خود را از رضایت مردم بگیرد به حمایت نهادهای امنیتی متکی میشود.
روانشناسی قدرت در شرایط بحران
یکی از مهمترین ابعاد تحلیل رهبری مجتبی خامنهای شرایطی است که او در آن به قدرت رسیده است. جنگ، فشارهای بینالمللی و از دست دادن اعضای خانواده میتواند تأثیر عمیقی بر ذهنیت هر رهبر سیاسی بگذارد.
در روانشناسی سیاسی مفهومی وجود دارد به نام ذهنیت محاصره. این ذهنیت زمانی شکل میگیرد که رهبر جهان را به عنوان میدان نبرد دائمی ببیند و تصور کند که کشور در معرض تهدید مداوم قرار دارد. در چنین شرایطی حتی مخالفتهای داخلی نیز به عنوان بخشی از همان تهدید خارجی تلقی میشود.
هانا آرنت فیلسوف سیاسی قرن بیستم در تحلیل نظامهای اقتدارگرا مینویسد که حکومتهایی که مشروعیت اجتماعی ندارند برای حفظ قدرت به خشونت متکی میشوند. اما او تأکید میکند که خشونت هرگز نمیتواند جایگزین مشروعیت شود.
برای کشوری مانند ایران که با مشکلات اقتصادی و اجتماعی گسترده روبرو است، چنین ذهنیتی میتواند به تشدید بحرانها منجر شود زیرا به جای حل مسائل واقعی جامعه سیاست به میدان دائمی تقابل تبدیل میشود.
جامعهی ایران و بحران نمایندگی
جامعهی ایران در دهههای اخیر تغییرات عمیقی را تجربه کردهاست. نسل جوان ایران دارای سطح بالاتری از آموزش، دسترسی به اطلاعات و ارتباط با جهان خارج است. چنین جامعهای انتظار مشارکت سیاسی و آزادیهای مدنی بیشتری دارد.
در نظریههای علوم سیاسی هنگامی که فاصله میان حکومت و جامعه افزایش یابد بحران نمایندگی شکل میگیرد. در چنین وضعیتی بخش بزرگی از شهروندان احساس میکنند که حکومت نمایندهی واقعی خواستها و منافع آنها نیست.
ژان ژاک روسو در قرارداد اجتماعی مینویسد که حاکمیت از آن مردم است و هر حکومتی باید بر اساس ارادهی عمومی عمل کند. اگر این پیوند میان حکومت و مردم از بین برود مشروعیت سیاسی نیز از میان میرود.در ایران امروز بخش بزرگی از شهروندان دقیقا با چنین احساسی روبروهستند.
ایران فراتر از جمهوری اسلامی
اعلام مجتبی خامنهای به عنوان رهبر جدید از سوی مجلس سالمندان خبرگان، بیارزشترین خبری است که شاید هر ایرانی شنیده باشد، رهبری چند روزه یا چند ماهه رهبری نیست که ارزش توجه داشته باشد، زیرا همهی ما به خوبی میدانیم که مجتبی خامنهای به عنوان رهبر جمهوری اسلامی هدف مشروع موشکهای آمریکا و اسرائیل است. اما در این حال با وجود تمام بحرانها نباید یک حقیقت تاریخی را فراموش کرد. ایران بسیار بزرگتر و عمیقتر از هر حکومت موقتی است. این سرزمین تمدنی چند هزار ساله دارد و فرهنگ آن ریشههایی عمیق در تاریخ جهان دارد.
ملیگرایی ایرانی بر این باور استوار است که منافع ایران باید بالاتر از هر ایدئولوژی سیاسی قرار گیرد. کشور ما نیازمند حکومتی است که در خدمت ملت باشد نه حکومتی که ملت را در خدمت بقای خود قرار دهد.
در تاریخ معاصر ایران تلاش برای محدود کردن قدرت و ایجاد حکومتی مبتنی بر قانون سابقهای طولانی دارد. انقلاب مشروطه در آغاز قرن بیستم تلاشی برای ایجاد چنین نظمی بود که در آن قانون اساسی و ارادهی ملت اساس حکومت باشد.
در سالهای اخیر اعتراضات گسترده در ایران نشان داده است که بخش بزرگی از جامعه خواهان تغییرات اساسی در ساختار سیاسی کشور است. این اعتراضات تنها واکنش به مشکلات اقتصادی نیست بلکه بیانگر نوعی نارضایتی عمیق از شیوهی حکمرانی است.
برای بسیاری از ایرانیان مسئله اصلی نه نام یک رهبر بلکه ساختار قدرتی است که امکان مشارکت واقعی مردم را محدود کرده است. این خواست برای تغییر در حقیقت ادامهی همان آرزویی است که در طول تاریخ معاصر ایران بارها مطرح شده است.
جانشینی مجتبی خامنهای در لحظهای رخ داده است که جمهوری اسلامی با مجموعهای از بحرانهای سیاسی، اقتصادی و اجتماعی روبرواست. انتقال قدرت در درون خانوادهی رهبر پیشین نه تنها این بحرانها را حل نمیکند بلکه پرسشهای عمیقتری درباره ماهیت ساختار قدرت در ایران ایجاد میکند.
در سطح نظری این رخداد نشانهای از فرسایش عمیق مشروعیت سیاسی در ساختار جمهوری اسلامی است. در سطح روانشناسی سیاسی نیز شرایط جنگ، بحرانهای پیدرپی و فشارهای امنیتی میتواند ذهنیت رهبر جدید را، اگر امکان ادامه حضور در قدرت را داشته باشد، بیش از پیش به سوی امنیتی کردن سیاست و تفسیر همهی مسائل در چارچوب تهدید و بقا سوق دهد.
اما تاریخ ایران نشان داده است که این سرزمین بارها از بحرانهای بزرگ عبور کردهاست. ایران کشوری است با مردمی آگاه و فرهنگی کهن. آیندهی این سرزمین در نهایت نه در دست یک فرد بلکه در ارادهی ملت ایران شکل خواهد گرفت.
*احسان تارینیا، روانشناس بالینی، روزنامهنگار، مترجم، نویسنده در لوکزامبورگ
*«کیهان لندن» با باور به آزادی بیان بخش «دیدگاه» را برای انتشار نظرات و مطالب نویسندگان، تحلیلگران و کارشناسان فارسیزبان فراهم کرده اما مسئولیت محتوای منتشر شده با نویسنده است.




