دکتر علی سرکوهی *- آیندهی سیاسی ایران بیش از هر عامل دیگری به تحولات درونی جامعه و نحوهی تعامل نهادهای قدرت وابسته است، اما جایگاه ژئوپلیتیک کشور این آینده را در تلاقی با منافع منطقهای و جهانی قرار داده است. پرسش اصلی این است که ساختار قدرت در ایران پس از رهبری شخصمحور چگونه شکل خواهد گرفت و آیا جهان واقعا از دموکراسی در ایران حمایت خواهد کرد؟
در نظامهای متمرکز، رهبر تنها یک مقام اجرایی نیست، بلکه محور تعادل میان نهادها و نماد استمرار نظم سیاسی بهشمار میآید. در حکومت اسلامی ایران، رهبر در نهایت هم روابط بینالمللی را تنظیم میکند، هم روابط میان نهادهای امنیتی، نظامی و روحانیت سیاسی و هم شکلگیری ثبات و مشروعیت سیاسی. حذف یا تغییر این نقطهی ثقل موجب خلأ قدرت و تشدید رقابت میان نهادهای مختلف میشود. حتی اگر رهبر جدید از درون ساختار انتخاب شود، ممکن است کاریزما و پذیرش اجتماعی مشابه نداشته باشد و این امر باعث بازتوزیع قدرت و تشدید کشمکشهای درونی خواهد شد.
جامعه نیز در واکنش به این گذار دچار تغییرات روانی پیچیدهای میشود. رهبران ایدئولوژیک به نمادهای هویتی تبدیل میشوند و تضعیف چنین نمادهایی میتواند اضطراب جمعی ایجاد کند. بخش بزرگی از جامعه که نه حامی فعال حکومت است و نه مخالف سازمانیافته («طیف خاکستری»)، میتواند نقش تعیینکنندهای در مسیر تحولات ایفا کند و توازن اجتماعی و سیاسی را به سمت اصلاحات تدریجی، ثبات نسبی یا تغییرات گسترده هدایت کند.
در سطح بینالمللی، نگاه بازیگران منطقهای و جهانی عمدتا بر جنبههای عملی و ژئوپلیتیک متمرکز است. کشورهای منطقه بیش از شکل دقیق نظام سیاسی ایران، پیامدهای احتمالی بیثباتی آن را مد نظر دارند. چین و روسیه، ایران را بیشتر به عنوان یک شریک راهبردی در موازنههای جهانی میبینند و بر ثبات سیاسی آن بیش از نوع نظام حکمرانی تمرکز دارند. حتی دولتهای غربی، هرچند از دموکراسی سخن میگویند، در عمل اولویت اصلیشان ثبات منطقهای و منافع ژئوپلیتیک خودشان است.
اپوزیسیون داخل و خارج نیز با محدودیتهای جدی مواجه است. پراکندگی سیاسی، اختلافات ایدئولوژیک و نبود برنامهی مشترک متأسفانه مانع از شکلگیری آلترناتیوی منسجم و قابل اتکا برای آیندهی سیاسی ایران شدهاست. بخشی از این جریانها، هرچند انگیزهها و آرمانهای روشنی دارند، اما بنظر میآید بیشتر بر بال آرزوها و ایدهآلهای بلندپروازانهی خود استوارند تا بر واقعیتها و تجربهی تاریخی. این امر قدرت آنها را در ارائه راهکارهای عملی محدود میکند. در چنین فضایی، محتملترین مسیر تحولات سیاسی شامل اصلاحات تدریجی درون ساختار موجود یا بازتوزیع قدرت میان نهادهای حاکم خواهد بود. همزمان، امید میرود تعامل سازندهای میان نیروهای مترقی و آزادیخواه اپوزیسیون در داخل و خارج از کشور شکل گیرد تا خرد جمعی، تجربهی عملی تاریخی و آرمانها همسو شوند و مسیر تغییرات از سطح آرزوها فراتر رود.
با توجه به این شرایط، میتوان گفت که ساختار قدرت شاید در کوتاهمدت به سمت فروپاشی ناگهانی حرکت نکند و بازتوزیع قدرت و تعادلهای تازه میان نهادها برقرار شود، هرچند ایدهآل اپوزیسیون و بخش بزرگی از جامعه هنوز تحقق نیافته است. همچنین حمایت خارجی از دموکراسی، هرچند در سطح گفتمان قابل مشاهده است، اما در عمل بیشتر با منافع ژئوپلیتیک آنها و ثبات منطقهای همسوست. بنابراین، پایداری دموکراسی بیش از هر عامل خارجی، وابسته به فرآیندهای درونی جامعه است، بویژه به میزان بلوغ فکری، انگیزه و توانایی افراد و گروههای سیاسی در شکلدهی و تقویت نهادهای دموکراتیک.
سرنوشت سیاسی ایران در نهایت به توانایی جامعه و نخبگان سیاسی برای ایجاد همگرایی و تعامل واقعی برای حرکت بسوی آزادی، دموکراسی، عدالت و رعایت حقوق بشر بستگی دارد. تغییرات پایدار زمانی رخ میدهند که آموزش مدنی، تجربهی جمعی و فرهنگ گفتگو در جامعه تقویت شود. تنها در چنین فضایی است که مفاهیمی مانند دموکراسی، عدالت و استقلال میتوانند به ارزشهایی نهادینه و پایدار در زندگی سیاسی ایران تبدیل شوند.
*دکتر علی سرکوهی، روانشناس، سوئد
*«کیهان لندن» با باور به آزادی بیان بخش «دیدگاه» را برای انتشار نظرات و مطالب نویسندگان، تحلیلگران و کارشناسان فارسیزبان فراهم کرده اما مسئولیت محتوای منتشر شده با نویسنده است.




