آزادی هرکس شرط آزادی همه است!

دوشنبه ۴ خرداد ۱۴۰۵ برابر با ۲۵ مه ۲۰۲۶


داستان پنجم: خانه‌ای برای آزادی

دکتر مهدی میر‌سعیدی *- خانه‌ اردشیر در یکی از خیابان‌های آرام در شهری در شمال بود؛ خیابانی با درختان بلند، چمن‌های کوتاه‌شده، صندوق‌های پست یک‌شکل و چراغ‌هایی که شب‌ها نور زرد و ملایمی روی پیاده‌رو می‌انداحتند. از بیرون، خانه ترکیبی از سادگی مدرن و سلیقه‌ی ایرانی داشت؛ آجرها با رنگی کمی روشن‌تر از حد معمول، پنجره‌هایی بزرگ، گلدان‌هایی بزرگ و  زیبا کنار در ورودی، و یک در چوبی تیره که نازنین (همسر اردشیر) روی آن حلقه‌ای از شاخه‌های خشک درخت زیتون آویزان کرده بود.

آرمان وقتی ماشینش را کنار خیابان پارک کرد، برای چند لحظه همان‌جا نشست. موتور را خاموش کرد، از پشت شیشه، سایه‌هایی را که از پشت پرده‌ها حرکت می‌کردند را می‌دید. صدای خنده‌ای از داخل خانه شنیده می‌شد؛ صدایی که پیش از ورود، حس خوبی به آدم می‌داد.

اردشیر دوست دوران دانشگاه آرمان بود؛ از آن دوستی‌هایی که سال‌ها فاصله، شغل، مهاجرت و ازدواج هم نتوانسته بود رشته ارتباطی آنها را قطع کند. در دانشگاه، اردشیر همیشه دیر به کلاس می‌رسید، اما زودتر از همه بحث را به هم می‌ریخت و حسابی گردوخاک راه می‌‌انداخت. حالا مردی شده بود با موهای جوگندمی، شکمی کمی جلوآمده، و همان لبخند قدیمی که انگار هنوز پشتش یک شوخی با‌مزه خوابیده.

همسرش نازنین، برعکس او، آدمی آرام و دقیقی بود. دکترای اقتصاد داشت و در یک مرکز پژوهشی در دانشگاه کار می‌کرد. وقتی حرف می‌زد، آدم حس می‌کرد پشت هر جمله‌اش عددی، یا نموداری نشسته است. نه از آن اقتصاددان‌هایی بود که جهان را فقط با ریاضی می‌بینند، نه از آن‌هایی که اقتصاد را با اخلاق اشتباه می‌گیرند. برای همین آرمان همیشه حرف زدن با او را دوست داشت؛ می‌توانست یک بحث فلسفی را با یک مثال از نرخ بهره، قیمت مسکن یا مالیات قابل لمس‌تر کند.

آن شب، اردشیر و نازنین چند نفر از دوستان را دعوت کرده بودند: آرمان، لیلا، و شیرین. شیرین دوست مشترک آنها بود که آرمان سال‌ها ندیده بود. شیرین در دانشگاه حقوق خوانده بود، و سر از مشاوره‌ی سیاست‌گذاری کلان درآورده بود، و حالا یکی از سرسخت‌ترین مدافعان راست کلاسیک در جمع‌های دوستانه محسوب می‌شد. تند‌و‌جسورانه حرف می‌زد،قدرت قضاوت بالایی داشت، و وقتی بحث به چپ می‌رسید، براحتی می‌شد برق چشم‌هایش را دید؛ برقی ساخته شده از خشم، شوخ‌طبعی و لذت حمله به طرف مقابل.

آرمان زنگ را به‌صدا در آورد.

اردشیر در را باز کرد؛ با پیراهنی آبی رنگ، آستین‌های بالا زده، و لیوانی در دست.

گفت: «بالاخره آمدی، دکتر نظریه‌پرداز! بیا زودتر تو قبل از اینکه شیرین انقلاب صنعتی را به جرم زمینه سازی تولد مارکس محاکمه کند.»

آرمان خندید و وارد شد. بوی برنج زعفرانی، خورشت آلو اسفناج، سبزی نعنا و از همه مهمتر بوی محبت و عشق در تمام خانه پیچیده بود. از سمت آشپزخانه، نازنین با پیش‌بند سفید بیرون آمد و گفت:

«آرمان، خوش آمدی. لیلا همین چند دقیقه پیش رسید. شیرین هم از همان لحظه‌ی ورود اعلام کرده امشب اجازه نمی‌دهد کسی از چپ دفاع کند…»

از گوشه‌ی سالن، صدای شیرین آمد:

«من فقط گفتم چپ معمولا آزادی را با مصادره شروع می‌کند و با کمیته‌ی مرکزی تمام می‌کند. دفاع من، دفاع از عقل سلیم است، نه یک حمله.»

لیلا که روی مبل کنار پنجره نشسته بود، بدون اینکه سرش را از فنجان چای بلند کند، گفت:

«و راست هم معمولا آزادی را با مالکیت شروع می‌کند و با فراموش کردن بی‌خانمان‌ها تمام می‌کند.»

اردشیر دست‌هایش را بالا برد وبا لبخندی گفت:

«ببینید، هنوز شام نخورده‌ایم. لطفا بحث انقلاب فرانسه، استالین و فروپاشی نظم جهانی را بگذارید بعد از دسر.»

همه خندیدند. آرمان کت خود را درآورد و کنار در آویزان کرد. در سالن، نور ملایم آباژور روی دیوار افتاده بود. یک قالی کرک‌وابریشم زیبای طرح نایین زیر میز وسط اتاق پهن بود؛ قالی‌ای با زمینه‌ی صورتی و حاشیه‌ی سرمه‌ای. روی دیوار، چند عکس خانوادگی دیده می‌شد: اردشیر و نازنین در ونیز، پدر و مادرشان در یک عروسی قدیمی، و عکسی سیاه‌وسفید از دانشگاه تهران که معلوم نبود به کدام نسل تعلق داشت.

شام با یک شوخی شروع شد و با خاطرات دانشگاه ادامه یافت. اردشیر از داستان آشنایی خودش با آرمان در کلاس یک واحد اختیاری گفت. در کلاس فلسفه‌ی سیاسی بود، که آرمان به استاد گفته بود «هابز بیشتر از آنکه از انسان بترسد، از تنهایی انسان می‌ترسید» و استاد هم بدون اینکه چیزی بگوید فقط سه دقیقه نگاهش کرده بود.

لیلا گفت: البته بنظر من آن جمله آرمان هنوز هم پر بار‌تر از بسیاری مقالات فلسفی امروزی است.

شیرین گفت: هابز دست‌کم فهمیده بود اگر دولت نباشد، آدم‌ها همدیگر را می‌خورند؛ برخلاف رمانتیک‌های چپ که فکر می‌کنند بشر اگر آزاد شود، حتما شعر می‌گوید و تعاونی تأسیس می‌کند.

نازنین آرام گفت:

«بشر اگر گرسنه باشد، اول نان می‌خواهد. اگر بترسد، اول امنیت. اگر تحقیر شود، منزلت. اما مسئله این است که بسیاری از مکاتب سیاسی تنها یکی از این‌ها را اصل می‌گیرند و بقیه را فرع.»

آرمان به او نگاه کرد.

گفت: «این جمله را باید جایی بنویسی.»

نازنین لبخند زد.

«من اقتصاددانم. ما جمله‌های خوب را خراب می‌کنیم و تبدیلش می‌کنیم به مدل.»

بعد از شام، اردشیر ظرف‌های چای را آورد؛ استکانی‌های کمر باریک، قندان نقره‌ای اصفهان، چند تکه باقلوا، خرما، و کاسه‌ای کوچک از گز پسته‌ای که آرمان عاشق آن بود. بخار چای در هوای خانه بالا می‌رفت و پشت پنجره، شب آرام‌تر از همیشه به نظر می‌رسید. صدای دوردست ماشینی که از خیابان می‌گذشت، گاهی از لای لحظه‌ای سکوت وارد خانه می‌شد و دوباره محو می‌شد.

بعد از شام همه در اتاق نشیمن نشستند. اردشیر روی صندلی راحتی کنار شومینه جا خوش‌کرد، نازنین روی دسته‌ی مبل تکیه داد، لیلا کنار پنجره بود، شیرین روبروی آرمان نشست، پاهایش را روی هم انداخت و فنجان چای را با دو انگشت دستش گرفت.

چند دقیقه‌ای درباره‌ی سفر، کار، قیمت خانه  و سخت‌شدن زندگی برای نسل جوان حرف زدند. تا اینکه ناگهان شیرین رو به آرمان گفت: «من هنوز از بحث هفته‌ی پیش شما درباره‌ی مالکیت ناراحتم.»

آرمان فنجان را پایین آورد و با کمی تعجب گفت: «از کدام قسمتش شیرین جان؟»

شیرین: «از اینکه زیادی به چپ میدان دادی. ببین آرمان، من می‌فهمم فقر بد است، نابرابری بد است، سوءاستفاده بد است. اما چپ از همان اول با یک سوءتفاهم شروع شد که اگر کسی چیزی ندارد، حتما مقصر کسی است که چیزی دارد.»

لیلا لبخند سردی زد و گفت: «تو هم راست کلاسیک را از جایی شروع می‌کنی که انگار همه مالک‌‌ها با کار و زحمت سرمایه‌دار شدند. تاریخ را که نمی‌شود از وسط آن شروع کرد.»

اردشیر آهی کشید و به نازنین گفت:

«گفتم که به استکان چای دوم نرسیده، جنگ شروع میشه.»

نازنین گفت:

«نه، اتفاقا بحث خوبی است. آزادی بدون اینکه معلوم کنیم از چه حرف می‌زنیم، فقط یک کلمه‌ی است زیبا.»

شیرین رو به آرمان کرد و گفت:

«تو بگو. بالاخره معنی آزادی چیه؟ از نگاه چپ شروع کن، چون لیلا احتمالا بعدش می‌یاد و نظرات اصلاحی خودش رو مطرح می‌کنه.»

لیلا گفت:

«من اگر لازم باشد اصلاح می‌کنم. مشتاقم گوش کنم تا ببینم چقدر آرمان چپ رو می‌خواهد خراب ‌کند.»

آرمان فنجان چای را روی نعلبکی گذاشت. نگاهش لحظه‌ای روی بخار چای جا ماند. بحث آزادی، بر خلاف ظاهرش، همیشه خطرناک بود؛ چون هرکس با شنیدن آن، چیزی از زندگی خودش را به یاد می‌آورد. کسی از دولت می‌ترسید، کسی از بازار، کسی از خانواده، کسی از تنهایی، کسی از فقر، کسی از بی‌معنایی.

آرمان گفت: «برای چپ کلاسیک، آزادی از کارخانه شروع می‌شود، نه از پارلمان.»

شیرین ابرو بالا برد و گفت: «این از همین اولش مشکل دارد.»

آرمان خندید.

گفت: «بگذار جمله‌ام را تمام کنم. اواخر قرن هجدهم و اوایل قرن نوزدهم، اروپا در اوج انقلاب صنعتی بود. شهرها پر شده بود از کارگرانی که از روستا دل کنده بودند. کارخانه‌ها آدم‌ها را به ساعت، دستمزد، خستگی و تکرار تبدیل کرده بودند. لیبرال‌ها می‌گفتند آزادی یعنی دولت مزاحمت نشود؛ یعنی بتوانی قرارداد ببندی، مالکیت داشته باشی، حرف بزنی، کار کنی. اما چپ به کارگری نگاه می‌کرد که دوازده ساعت کار می‌کرد، چیزی نداشت، و از نظر حقوقی آزاد بود. آزاد بود کار کند، آزاد بود قرارداد ببندد، و حتی آزاد بود تا اگر قرارداد جدید نبندد گرسنه بماند.»

لیلا آرام گفت:

«و همچنین آزاد بود زیر پل بخوابد.»

آرمان سر تکان داد.

«دقیقا. از نظر چپ کلاسیک، این آزادی صوری بود. روی کاغذ وجود داشت، اما در زندگی واقعی چیزی نبود. مارکس از همین جا وارد شد. او آزادی را فقط در نبود مانع قانونی نمی‌دید. می‌پرسید انسان چیست؟ و جواب می‌داد انسان موجودی است که از طریق کار خودش را می‌سازد. کار برای او فقط تامین نان نبود؛ شکل دادن به جهان و شکل دادن بود به خود.»

شیرین با تندی گفت: «و بعد همین ایده در ظاهر “انسانی”به اردوگاه کار اجباری ختم شد.»

لیلا سرش را بلند کرد.

 

«شیرین، هر نقدی را که نمی‌شود با کولاک کردن شروع کرد. بگذار اول بفهمیم بحث نظری آرمان چیست.»

شیرین گفت:

«اتفاقا باید با نتیجه‌اش شروع کرد. نظریه‌ای که به نام آزادی، مالکیت را می‌گیرد و دولت را همه‌کاره می‌کند، باید از همان اول، مشکوک در نظرش گرفت.»

آرمان دستش را کمی بالا آورد.

گفت: «حق داری که نتیجه‌ی تاریخی برایت مهم باشد. اما اگر بخواهیم منصف باشیم، باید اول بفهمیم مسئله‌ای که چپ دید چه بود. مارکس می‌گفت کارگر در کارخانه از محصول کارش جدا می‌شود، از فرآیند کارش جدا می‌شود، از دیگران جدا می‌شود، و در نهایت از خودش جدا می‌شود. این را بیگانگی می‌نامید. از نگاه او آزادی یعنی غلبه بر این بیگانگی؛ یعنی انسان دوباره با کارش، با محصولش، با دیگران و با خودش پیوند پیدا کند.»

نازنین چای تازه ریخت و گفت:

«در زبان اقتصادی، می‌شود گفت مارکس می‌خواست انسان از ابزار تولید جدا نباشد. اما مشکل این بود که وقتی ابزار تولید را به دولت سپردند، انسان دوباره جدا شد؛ این بار نه توسط سرمایه‌دار، بلکه توسط سیستم بوروکراسی.»

آرمان به نازنین اشاره کرد و گفت:

«دقیقا همین نقطه‌ی تراژدی است. چپ کلاسیک بین آزادی صوری و آزادی واقعی فرق گذاشت. گفت اگر درهای رستوران به روی همه باز باشد، اما کسی پول غذا نداشته باشد، این آزادی کامل نیست. آزادی واقعی یعنی داشتن شرایط مادی برای اعمال آزادی. یعنی نه فقط کسی جلویت را نگیرد؛ بلکه واقعا بتوانی به رستوران بروی.»

لیلا گفت:

«و این نقد هنوز زنده است. کسی که بیمه ندارد، خانه ندارد، آموزش ندارد، یا از ترس اخراج نمی‌تواند حرف بزند، آزادی‌اش ناقص است.»

شیرین پاسخ داد:

«اما چپ برای کامل کردن آزادی، معمولا آزادی را از بین می‌برد. می‌گوید چون تو شرایط کافی نداری، من دولت را می‌آورم که برایت شرایط بسازد. بعد همان دولت تعیین می‌کند چه بخوانی، چه بگویی، چه تولید کنی، چه داشته باشی و در یک کلمه، کی باشی.»

لیلا گفت:

«این نقد به دولت سوسیالیستی درست است. ولی نقد فقر را با نقد استالینیسم دفن نکن.»

اردشیر که تا آن لحظه ساکت بود، گفت:

«من همیشه فکر می‌کنم آزادی مثل شام است. اگر نان نباشد، حرف زدن از طعم بی‌معناست. اما اگر یکی بیاید و بگوید چون نان مهم است، از این به بعد همه باید غذای یکسان بخورند، آن هم فاجعه است.»

نازنین خندید.

«این عمیق‌ترین جمله‌ی اقتصادی تو در بیست سال گذشته بود.»

اردشیر با لبخند و شیطنت تعظیم کوتاهی به جمع کرد.

آرمان ادامه داد:

«در ادامه حرف اردشیر، چپ کلاسیک از نقطه شروع اشتباه پیش رفت، چون اگر کارخانه‌داری نباشد و تمام سرمایه، استعداد و توان خود را برای تاسیس یک کارخانه خرج نکند، “کارگری” تعریف نمی‌شود تا ادعای حق داشته باشد. بنابراین گفتمان ادبی چپ کلاسیک که انسان را موجودی اجتماعی می‌بیند و می‌‌گوید آزادی من بدون آزادی دیگران ممکن نیست در واقع یک شعار ادبی است تا معنایی اقتصادی. این جمله هم شعاری است که تا وقتی طبقه‌ای استثمار می‌شود، آزادی جامعه ناقص است. حتی سرمایه‌دار هم به نوعی اسیر منطق انباشت و رقابت است. از همین جا بود که جمله‌ی معروف آمد: آزادی هرکس شرط آزادی همه است.»

شیرین با تندی گفت:

«عالی بود آرمان جان! و بعد هرکس که با تعریفی که حزب از آزادی دارد مخالف باشد، می‌شود دشمن آزادی، درسته؟»

آرمان گفت:

«بله، این یک خطر واقعی است. چپ کلاسیک وقتی آزادی جمعی را اصل گرفت، فرد را قربانی کرد. آنارشیست‌ها و بهتر بگوییم آنارکومی‌ها این را زودتر دیدند. باکونین و کروپوتکین می‌گفتند اگر دولت ابزار رهایی شود، خودش به زنجیر تازه تبدیل می‌شود. برای آنارشیست‌ها، آزادی یعنی نبود هر اقتدار تحمیل‌شده؛ نه سرمایه، نه دولت، نه کلیسا، نه سلسله‌ مراتب اجباری.»

شیرین گفت:

«آنارشیسم هم نهایتا روی کاغذ زیباست. در زندگی واقعی، یا هرج‌ومرج می‌شود یا دوباره قدرتی تازه سر برمی‌آورد.»

لیلا گفت:

«همین را می‌شود درباره‌ی بازار مطلق هم گفت. بازار هم اگر رها شود، قدرت تولید می‌کند. فقط اسمش دولت نیست.»

سکوت کوتاهی نشست. بیرون، بادی ملایم شاخه‌های درخت چنار جلوی خانه را تکان داد. سایه‌ی برگ‌ها روی پرده افتاد؛ مثل خطوطی لرزان، شبیه دست‌خط کسی که جمله‌ای را هنوز کامل ننوشته است.

نازنین گفت:

«پس چپ کلاسیک آزادی را به شرایط مادی پیوند زد. اما چپ نو چه کرد؟»

آرمان جرعه‌ای چای نوشید و گفت.

«چپ نو از دل بحران چپ کلاسیک بیرون آمد. دهه‌های پنجاه و شصت میلادی استالینیسم چهره‌ی زشتی از سوسیالیسم نشان داده بود. جنبش کارگری در غرب تا حدی در دولت رفاه ادغام شده بود. اما جریانات تازه‌ای مانند جنبش حقوق مدنی، فمینیسم، جنبش ضدجنگ ویتنام، و جنبش دانشجویی اتفاق افتادند. چپ کلاسیک همه چیز را از طبقه می‌دید. چپ نو گفت ستم فقط طبقاتی نیست.»

لیلا گفت:

«اینجا چپ نو حق داشت. زنی که در خانه تحت کنترل است، فقط با افزایش دستمزد آزاد نمی‌شود. سیاه‌پوستی که قانون و فرهنگ او را تحقیر می‌کند، فقط با مالکیت ابزار تولید آزاد نمی‌شود. بدن، زبان، جنسیت، نژاد، و هنجار همه میدان قدرت‌اند.»

شیرین آهی کشید.

«و از همین‌جا رسیدیم به دانشگاه‌هایی که هر کلمه‌ای را سرکوب می‌دانند و هر اختلاف نظری را خشونت می بینند.»

لیلا با آرامش گفت:

«افراط هست. اما اصل مسئله را نمی‌شود با افراط توضیح داد. فوکو نشان داد قدرت فقط در دولت نیست؛ در مدرسه، بیمارستان، زبان، دانش، حتی در تعریف طبیعی و غیرطبیعی هم هست. این نگاه جهان را پیچیده‌تر کرده است.»

شیرین گفت:

«پیچیده‌تر یا پارانوییدتر؟ اگر قدرت همه‌جا باشد، پس آزادی کجاست؟ هر جمله‌ای می‌شود ابزار سلطه، هر سنتی می‌شود سرکوب، هر خانواده‌ای می‌شود زندان.»

آرمان گفت:

«این همان نقد مهم به چپ نو است. چپ نو آزادی را از طبقه فراتر برد و به هویت، بدن، زبان و فرهنگ رساند. هربرت مارکوزه می‌گفت جامعه‌ی مصرفی انسان را با رضایت سرکوب می‌کند؛ با نیازهای کاذب، رسانه، سرگرمی، و فرهنگ توده‌ای. فمینیسم گفت امر شخصی، سیاسی است؛ یعنی آزادی فقط در قانون و کارخانه نیست، در خانه و رابطه و در بدن هم هست. فوکو گفت قدرت همه‌جا کار می‌کند، پس مقاومت هم باید همه‌جایی باشد.»

نازنین گفت:

«این حرف‌ها از نظر تحلیلی مهم‌اند، اما از نظر سیاست‌گذاری مشکل‌ساز می‌شوند. وقتی ستم همه‌جا باشد، سیاست هم همه‌جا می‌رود. آن وقت هیچ فضای غیرسیاسی باقی نمی‌ماند؛ حتی آشپزخانه، شوخی، زبان عاشقانه، و حتی تربیت فرزند.»

لیلا گفت:

«اما اگر واقعا قدرت آنجاها عمل کند چه؟»

نازنین جواب داد:

«حتما عمل می‌کند. اما سؤال این است که آیا هر رابطه‌ی انسانی را باید با منطق قدرت تحلیل کرد؟ اگر همه‌چیز قدرت باشد، اعتماد کجا می‌رود؟ عشق کجا می‌رود؟ خطاهای معمولی انسان کجا می‌رود؟»

این بار لیلا سکوت کرد. شاید جوابی می‌توانست در قالب بحث به او بدهد اما به‌نظر داشت سؤالات نازنین را با عمق بیشتری مورد بررسی قرار می‌داد.

آرمان گفت:

«در نگاه چپ نو، آزادی یعنی انسان بتواند خود را تعریف کند، بی‌آنکه قدرت‌های پنهان و آشکار جامعه، از اقتصاد و فرهنگ گرفته تا جنسیت، زبان و نهادهای اجتماعی، پیشاپیش به او بگویند که کیست و چگونه باید زندگی کند. این تعریف از نظر اخلاقی جذاب است. اما اگر بی‌حد شود، انسان را از هر ریشه، هر سنت، هر تعلق و هر نظم مشترک جدا می‌کند. نتیجه ممکن است فردی باشد که آزاد است خود را هر روز از نو تعریف کند، اما دیگر نمی‌داند به کجا تعلق دارد.»

شیرین  با خنده گفت:

«بالاخره یک جمله گفتی که من همین حالا امضا می‌کنم.»

لیلا با شیطنت گفت:

«و در یک قاب طلایی کنی و برود روی دیوار خانه‌ی اردشیر.»

اردشیر گفت:

«فقط اگر هزینه‌اش زیاد نشود…»

همه خندیدند. و بعدش همچون وزیدن نسیمی بهاری، فضا اتاق لطیف‌تر شد.

بعد نازنین، که تا آن لحظه چای می‌ریخت و گاهی با احتیاط  وارد بحث می‌شد، پرسید:

«آرمان جان، سوسیالیسم مذهبی را کجای این نقشه می‌گذاری؟ چون در ایران، بدون آن نمی‌شود تاریخ آزادی را مورد تحلیل قرار داد.»

آرمان فنجان را کمی چرخاند. چای کمی خنک‌تر شده بود.

گفت: «سوسیالیسم مذهبی، در جاهای مختلف جهان، تلاش کرد آزادی را از دل ایمان به بیرون بکشد. در آمریکای لاتین، الهیات رهایی‌بخش ادعا کرد که کتاب مقدس را باید از چشم فقرا خواند. موسی فقط پیامبر نبود؛ رهبر برده‌هایی بود که از فرعون رهانیده شده بودند. فرعون هم فقط چهره‌ای تاریخی نبود؛ می‌توانست الیگارشی زمین‌دار، دیکتاتوری نظامی یا حتی شرکتی چندملیتی باشد. گوتیرز ، کشیش پرویی، و دیگران گفتند فقر فقط بدبختی فردی نیست؛ گاهی گناه ساختاری است. نظامی که فقر تولید می‌کند، خودش گناهکار است.»

لیلا آرام گفت:

«این بخش همیشه برایم تکان‌دهنده بوده. اینکه دین بتواند در کنار فقیر بایستد، نه کنار قدرت.»

شیرین با احتیاط گفت:

«اما دین وقتی سیاسی ‌شود، خطرناک هم می‌شود. ما ایرانیان که بهتر از هرکسی این موضوع را تجربه کرده‌ایم.»

آرمان در حالی که آخرین جرعه چایی را می‌نوشید به نشانه تایید سری تکان داد و گفت:

«درست است. در جهان اسلام هم، شریعتی تلاشی مشابه کرد نا پدر الهیات آزادی‌بخش ایران شود.او اسلام صفوی را از اسلام علوی جدا کرد. مستضعف را فقیر منفعل ندید، بلکه انسانی دید که به ضعف کشیده شده است. مستکبر را صاحب قدرتی دانست که از حد خود گذشته است.و طاغوت را هر قدرتی دید که انسان را از مقام خلیفه‌اللهی پایین می‌کشد. آزادی برای او یعنی بازگشت انسان به مقام مسئول، خلاق و الهی‌اش.»

اردشیر گفت:

«اینجوری شد که هرکس بعدها ادعا کرد که نماینده‌ی همان مقام الهی است.»

شیرین گفت:

«و بعد آزادی می‌شود اطاعت از تفسیر درست دین.»

لیلا گفت:

«بله، خطرش بوده و هنوز هست. اما نباید فراموش کنیم که برای بسیاری از جوامع، آزادی بدون زبان بومی، دینی یا فرهنگی ریشه نمی‌دواند. آزادی وارداتی اگر اعتقاد مردم را نفهمد، تبدیل می‌شود به شعار نخبگان.»

آرمان گفت:

«دقیقا. شاید مهمترین چیزی که سوسیالیسم مذهبی به بحث آزادی افزود همین بود: آزادی ریشه دارد. از هیچ نمی‌روید. و در کنار فرهنگ، حافظه، رنج مشترک و زبان مردم، از دین آنها هم بیرون می‌آید. اسقف رومرو وقتی کشته شد، فقط سیاستمدار نبود؛ کشیشی بود که آزادی را از محراب به خیابان برد. شریعتی هم سعی کرد آزادی را در سوسیالیسم مذهبی با حافظه‌ی کربلا، مستضعفین و عدالت پیوند بزند. کاری که نتیجه آن شد زجر و ستم چندین دهه‌ای مردم ایران توسط یک رژیمی مذهبی.»

نازنین گفت:

«تجربه تاریخی نشان می‌دهد که هر سنتی وقتی به قدرت می‌رسد، آزمون واقعی‌اش شروع می‌شود.»

آرمان گفت:

«بله. ایده‌ها در اپوزیسیون زیباترند. قدرت، عاملی است که واقعیت آنها را عریان ‌می‌کند.»

برای لحظه‌ای همه ساکت شدند. صدای ملایم یخچال از آشپزخانه شنیده می‌شد. در آن سکوت، خانه اردشیر شبیه جزیره‌ای کوچک بود؛ جزیره‌ای پر از بوی چای و هل، در میان شهری که بیرون از پنجره زندگی جاری بود. و انگار حرف از آزادی، از میان کتاب‌ها، انقلاب‌ها، دولت‌ها و کارخانه‌ها، ناگهان به همین خانه رسیده بود: به اینکه پنج نفر بتوانند بی‌آنکه از هم دل‌خور شوند، با هم اختلاف نظر داشته باشند.

شیرین سکوت را شکست و گفت:

«حالا نوبتی هم اگر باشه نوبت ماست، راست کلاسیک. و با خنده‌ای ادامه داد، بیایید تا بالاخره کمی عقل به موضوع آزادی اضافه کنیم.»

لیلا گفت:

«بفرمایید، عقل با مالکیت خصوصی وارد می‌شود.»

واقعا بنظر می‌رسید که حرفهای لیلا گاهی طعنه‌‌‌آمیز است. البته اینکه شیرین هم دست کمی از لیلا نداشت.

شیرین بی‌توجه به طعنه لیلا، فنجانش را روی میز گذاشت.

و گفت: «تفکر راست کلاسیک در مورد آزادی از یک حقیقت ساده شروع می‌کند: آزادی بدون نظم، خودش را می‌خورد و نابود می‌کند. چپ همیشه فکر می‌کند آزادی یعنی رهایی از محدودیت. اما انسان بدون نهاد، بدون قانون، بدون سنت، بدون مالکیت، آزاد نمی‌شود بلکه آواره می‌شود.»

آرمان گفت: «این بهترین دفاع از نگاه برک است.»

شیرین گفت: «برک انقلاب فرانسه را دید و فهمید آزادی انتزاعی چقدر خطرناک است. وقتی آدم‌ها فکر کنند می‌توانند تاریخ را از صفر شروع کنند، معمولا اول سرها را قطع می‌کنند و بعد تقویم را عوض می‌کنند. جامعه قرارداد ساده‌ی چند فرد زنده نیست. پیوندی است میان مردگان، زندگان، و هنوز متولدنشدگان. آزادی واقعی در همین پیوند رشد می‌کند، نه در ویرانه‌هایش.»

لیلا گفت: «اما همین پیوند گاهی زنجیر می‌شود. سنت همیشه حکمت نیست؛ گاهی فقط روش ستمگری به سیاق گذشته است.»

شیرین گفت: «درست. اما راه اصلاح سنت، نابودی همه‌چیز نیست. راست کلاسیک می‌گوید نهادها مثل درخت‌اند، نه مثل میز. نمی‌شود هر صبح یکی ساخت و شب عوضش کرد.»

نازنین گفت: «این تشبیه‌ خوبی بود. اقتصاد هم همین را می‌گوید. اعتماد نهادی سرمایه‌ای است که سریع خرج می‌شود و به آهستگی ساخته می‌شود.»

آرمان ادامه داد: «در سنت راست کلاسیک، آزادی منفی اهمیت مرکزی دارد. مفهومی که آیزایا برلین آن را به‌معنای نبود مانع، دخالت یا اجبار از سوی دیگران صورت‌بندی کرد. در این نگاه، انسان زمانی آزاد است که دولت، جامعه، اکثریت یا هر قدرت بیرونی دیگری او را وادار نکند برخلاف اراده‌ی خود زندگی کند. بنابراین آزادی بیش از آنکه به توانایی واقعی فرد برای رسیدن به هدف‌هایش مربوط باشد، به نبود اجبار و مداخله مربوط است.

همین‌جاست که راست کلاسیک از چپ جدا می‌شود. چپ می‌پرسد آیا فرد واقعا امکان استفاده از آزادی را دارد، اما راست کلاسیک می‌پرسد چه کسی حق دارد جلوی انتخاب فرد را بگیرد؟ آزادی یعنی نبود مداخله‌ی دیگران، به‌ویژه دولت. هیچ‌کس حق ندارد تو را مجبور کند آنچه نمی‌خواهی باشی. مالکیت خصوصی هم در این سنت فقط دارایی تو نیست؛ بلکه پناهگاه فرد در برابر قدرت دولت است.»

شیرین گفت: «دقیقا. بدون مالکیت، آزادی در برابر دولت بی‌دفاع است. اگر خانه‌ات، کارت، درآمدت و آینده‌ات همه دست دولت باشد، حق آزادی بیانت هم شوخی است.»

لیلا گفت: «و اگر همه قدرت دست بازار باشد، چه؟ اگر صاحب‌خانه بتواند تو را بیرون کند، کارفرما بتواند با یک ایمیل آینده‌ات را نابود کند، شرکت بیمه بتواند سرنوشت درمانت را تعیین کند، چه؟ آن وقت آزادی‌ات کامل است؟»

شیرین کمی مکث کرد. برای نخستین‌بار آن شب از تندی‌اش کم شده بود.

و گفت: «نه، کامل نیست. اما راه‌حلش این نیست که دولت را خدای زمین کنیم.»

آرمان گفت: «نقش هایک همین جا به میان می‌آید. برای او آزادی یعنی نبود اجبار از سوی اراده‌ی دیگران. می‌گفت فقر، بیماری یا جهل لزوما نقض آزادی نیستند، چون نتیجه‌ی اراده‌ی مستقیم کس دیگری نیستند. اما اگر دولت یا فردی تو را مجبور کند، آنجاست که آزادی نقض شده است. این دقیقا نقطه‌ی اختلاف با چپ است؛ چپ می‌گوید فقر هم آزادی را بی‌معنا می‌کند، حتی اگر کسی مستقیم باعث آن  نشده باشد.»

نازنین گفت:

«در اقتصاد، اینجا تفاوت میان محدودیت (constraint) و اجبار (coercion) است. محدودیت یعنی فقر، بیماری، کمبود مهارت یا نبود فرصت، که میدان انتخاب آدم را کوچک می‌کند. اما اجبار یعنی اراده‌ی کسی دیگر، دولت، کارفرما، حزب یا هر قدرت بیرونی، تو را وادار می‌کند خلاف خواست خودت عمل کنی. راست کلاسیک بیشتر از اجبار می‌ترسد؛ چپ از محدودیت‌ مادی هم نگران است و معتقد است که آزادی را تحت تاثیر عمده قرار  می‌‌دهد. اگر کسی پول دارو ندارد، شاید برایش مهم نباشد که آزادی‌اش را طبیعت گرفته یا بازار یا دولت.»

شیرین گفت: « البته این یک مسئولیت است که فردی تصمیم‌های درست مالی برای زندگی خود بگیرد، اما با این وجود، باید سازمان‌های خیریه، خانواده، جامعه‌ی مدنی و بازار رقابتی کار‌آمد باشند تا حمایت از این افراد را انجام دهند، نه یک دولت متمرکز بزرگ.»

لیلا گفت: «ولی اگر کار نکردند؟»

شیرین گفت: «پس باید اصلاح شوند. اما با احتیاط. نه با یک دگرگونی بزرگ.»

آرمان گفت: «راست کلاسیک آزادی را در سه‌گانه‌ی سنت، نظم و قانون اینگونه تعریف می‌کند: خانواده، مالکیت خصوصی، و حکومت قانون. و با دموکراسی هم رابطه‌ای محتاط دارد، چون از استبداد اکثریت می‌ترسد. اگر اکثریت رأی بدهند دارایی اقلیت مصادره شود، آیا این آزادی است؟ راست کلاسیک می‌گوید، نه.»

لیلا گفت: «من این نگرانی را می‌فهمم. اما راست کلاسیک باید بپذیرد که گاهی همین حقوق غیرقابل نقض، می‌توانند به سپری برای امتیازهای غیرعادلانه تبدیل شوند.»

شیرین گفت: «قبول. اما چپ هم باید بپذیرد که یکسان‌سازی جامعه، آزادی را می‌بلعد.»

اردشیر گفت: «امشب جالب شد. دو طرف در یک جمله قبول کردند طرف مقابل یک نگرانی واقعی دارد.»

نازنین گفت: «برای همین باید دسر بیاورم. این یک لحظه‌ تاریخی است.»

او از آشپزخانه بشقابی نسبتا بزرگ از کیک زعفرانی و بستنی آورد. همه می‌دانستند که اردشیر آشپزی است چیره دست و نازنین هنرمندی بی‌بدیل در شیرینی‌پزی. به همین دلیل، بحث برای چند دقیقه با صدای قاشق‌ها، تعارف‌های ایرانی، و مخالفت‌های کوتاه بر سر اینکه «من کم می‌خورم» متوقف شد. شیرین برخلاف تعارف اولیه‌اش دو بار ظرف خود را با بستنی پر‌کرد. لیلا به او نگاه کرد و گفت:

«آزادی واقعی یعنی بتوانی بستنی دوم را هم بخوری بدون اینکه راست کلاسیک قضاوتت کند.»

شیرین گفت: «به شرط اینکه با پول خودم خریده باشم، بله.»

اردشیر گفت: «اگر با پول من باشد چطور؟»

شیرین جواب داد: «آن وقت دولت رفاه است و باید مراقب سوءاستفاده باشی.»

همگی زدند زیر خنده و فضای شب پر شد از دوستی و شیرینی که نازنین آورده بود.

بعد از دسر، بحث به راست نو رسید. نازنین چراغ کنار شومینه را کم کرد. بیرون، شب کامل نشسته بود بر گلها و‌ درختان خانه. در شیشه‌ی پنجره، تصویر خودشان افتاده بود؛ پنج نفر دور یک میز، با فنجان‌های نیمه‌خالی، بشقاب‌های دسر کاملا تمیز شده، و بحث‌هایی که از اروپا و آمریکای لاتین و انقلاب فرانسه شروع شده و به خانه اردشیر و نازنین رسیده بود.

اردشیر گفت: «حالا راست نو. از تاچر تا ترامپ. اینجا احتمالا شیرین و آرمان از هم جدا می‌شوند.»

شیرین گفت: «من از تاچر دفاع می‌کنم. از ترامپ نه همیشه.»


* دکتر مهدی میر‌سعیدی، استاد دانشگاه و‌پژوهشگر فلسفه و علوم اجتماعی

 

 


توضیح:
«کیهان لندن» با باور به آزادی بیان بخش «دیدگاه» را برای انتشار نظرات و مطالب علاقمندان، نویسندگان، تحلیلگران و کارشناسان فارسی‌زبان فراهم کرده اما مسئولیت محتوای منتشر شده با نویسنده است.

 

 

 

 

 

برای امتیاز دادن به این مطلب لطفا روی ستاره‌ها کلیک کنید.

توجه: وقتی با ماوس روی ستاره‌ها حرکت می‌کنید، یک ستاره زرد یعنی یک امتیاز و پنج ستاره زرد یعنی پنج امتیاز!

تعداد آرا: ۲ / معدل امتیاز: ۵

کسی تا به حال به این مطلب امتیاز نداده! شما اولین نفر باشید

لینک کوتاه شده این نوشته:
https://kayhan.london/?p=402473