عظیم بادامدوست * – جنگی که خاورمیانه را درگیر کرده است، اگر فقط از زاویه حملات نظامی، مذاکرات، اختلافات رهبران و جابجاییهای تاکتیکی قدرت دیده شود، معنای اصلی خود را پنهان میکند. آنچه در زیر سطح این جنگ در جریان است، صرفا یک رویارویی میان چند بازیگر منطقهای نیست؛ آزمونی است برای معماری قدرتی که قرار است پس از این بحران بر خاورمیانه حاکم شود.
از این منظر، پرسش اصلی دیگر این نیست که چه کسی در یک عملیات نظامی پیروز شده یا چه کسی امتیاز بیشتری گرفته است. پرسش اصلی این است که پس از پایان مرحله نظامی، چه کسی قادر خواهد بود قواعد بازی را تعیین کند و این قواعد بر چه نوع توزیع قدرتی استوار خواهند بود.
برای فهم این آینده باید از یک خطای بنیادی پرهیز کرد: «جمهوری اسلامی را نباید با ایران یکی گرفت.»
جمهوری اسلامی یک نظام سیاسی است؛ ایران یک کشور، یک جامعه تاریخی، یک جغرافیای راهبردی و مجموعهای از ظرفیتهای بالقوه قدرت است. بنابراین تضعیف یا تغییر جمهوری اسلامی لزوما به معنای تضعیف ایران نیست، همانگونه که تغییر نظام سیاسی نیز به خودی خود به معنای تبدیل فوری ایران به یک قدرت باثبات و مؤثر منطقهای نخواهد بود.
آنچه آینده را تعیین میکند، رابطه میان تغییر سیاسی، ظرفیت دولت و توان ایران برای تبدیل جغرافیا و منابع خود به قدرت ملی خواهد بود.
از همین نقطه باید معادله بزرگتر را بازسازی کرد.
آمریکا در خاورمیانه با دو ضرورت همزمان روبروست. از یک سو نمیتواند اجازه دهد منطقهای که انرژی، مسیرهای دریایی، کریدورهای تجاری و موقعیت اتصال اروپا و آسیا را در اختیار دارد، به حوزه نفوذ انحصاری رقیب تبدیل شود. از سوی دیگر، رقابت راهبردی با چین بهتدریج مرکز ثقل سیاست جهانی آمریکا را به هند-اقیانوسیه منتقل میکند.
این دو ضرورت در ظاهر متناقضاند، اما میتوانند یکدیگر را تکمیل کنند. آمریکا برای حفظ موقعیت خود در خاورمیانه الزاما به حضور مستقیم و پرهزینه گذشته نیاز ندارد؛ میتواند شکل حضور خود را تغییر دهد، در حالی که برتری راهبردی خود را حفظ میکند.
اینجاست که راهبرد دفاع ملی آمریکا در سال ۲۰۲۶ (۲۰۲۶ National Defense Strategy) اهمیت پیدا میکند. این سند رسمی وزارت دفاع آمریکا، در کنار قرار دادن چین و هندـاقیانوسیه در مرکز ثقل رقابت راهبردی، بر تقسیم بار امنیتی و افزایش سهم متحدان و شرکا تأکید میکند. بنابراین، کاهش نسبی مسئولیت مستقیم آمریکا در برخی مناطق را نمیتوان بهسادگی معادل خروج آمریکا از آن مناطق دانست.
از این منظر، سیاست واشنگتن را باید بخشی از یک بازتنظیم بزرگتر دانست؛ حفظ قدرت سخت آمریکا، در کنار توزیع بخش بیشتری از مسئولیت امنیتی میان شرکا.
اگر این روند ادامه یابد، آمریکا میتواند بخشی از منابع و ظرفیت راهبردی خود را برای رقابت با چین آزاد کند، بدون آنکه اجازه دهد خلأ قدرتی در خاورمیانه ایجاد شود که رقیبان بتوانند آن را تصاحب کنند.
بنابراین هدف محتمل واشنگتن نه «خروج از خاورمیانه» است و نه بازگشت به الگوی حضور مستقیم گذشته؛ بلکه تبدیل بخشی از هژمونی مستقیم به هژمونی شبکهای است.
اما همینجا نخستین تناقض پدیدار میشود.
هرچه آمریکا مسئولیت بیشتری به متحدان و شرکای منطقهای واگذار کند، آنها نیز ناچار خواهند شد ظرفیتهای دفاعی، اطلاعاتی و راهبردی مستقلتری ایجاد کنند. هرچه این ظرفیتها مستقلتر شوند، انحصار آمریکا بر مدیریت امنیت منطقه کاهش مییابد. و هرچه این انحصار کاهش یابد، واشنگتن برای حفظ نفوذ خود بیش از گذشته به شبکهای از روابط امنیتی، تسلیحاتی، اطلاعاتی و اقتصادی متکی خواهد شد.
بنابراین کاهش حضور مستقیم آمریکا الزاما به معنای کاهش قدرت آمریکا نیست.
این یکی از مهمترین تفاوتهای نظم آینده با نظم گذشته خواهد بود.
اما همین سیاست میتواند نتیجهای را ایجاد کند که واشنگتن باید آن را مدیریت کند. متحدان قدرتمندتر، الزاما متحدان مطیعتر نیستند.
هرچه کشورهای منطقه توان بیشتری برای دفاع از خود پیدا کنند، توان بیشتری نیز برای دنبال کردن محاسبات مستقل خواهند داشت. بنابراین سیاست تقسیم بار، همزمان که هزینه آمریکا را کاهش میدهد، میتواند پیچیدگی نظام منطقهای را افزایش دهد.
در اینجا اسرائیل به یکی از مهمترین متغیرهای معادله تبدیل میشود.
برای اسرائیل مسئله صرفا حفظ یک نظم آمریکایی نیست. مسئله اصلی، جلوگیری از بازتولید تهدیدی است که بتواند در آینده امنیت اسرائیل را به چالش بکشد.
از همین رو، میان افق آمریکا و افق اسرائیل میتواند یک تفاوت ساختاری شکل بگیرد.
واشنگتن به دنبال آن است که پیروزی نظامی را به یک نتیجه سیاسی قابل مدیریت تبدیل کند.
اسرائیل ممکن است نتیجه سیاسی را تنها زمانی کافی بداند که ظرفیت بازسازی تهدیدکننده عملا از میان رفته یا بهشدت محدود شده باشد.
این تفاوت را نباید صرفا اختلاف شخصی میان دونالد ترامپ و بنیامین نتانیاهو دانست. اختلاف رهبران میتواند آن را تشدید کند، اما ریشه مسئله عمیقتر است، تفاوت در تعریف امنیت و تفاوت در افق زمانی آن.
برای واشنگتن، مسئله ایران بخشی از معماری بزرگتر رقابت جهانی است؛ برای اسرائیل، ظرفیتهای نظامی و هستهای ایران مستقیما با محاسبه بقای امنیتی آن گره خورده است.
ادبیات راهبردی اسرائیل نیز این تفاوت را قابل مشاهده میکند. مؤسسه مطالعات امنیت ملی اسرائیل، INSS، در سند خود با عنوان Principles for an Israeli Strategy to Address the Iranian Nuclear Challenge in 2026 تأکید میکند که اسرائیل باید بر برچیدن کامل زیرساخت غنیسازی اورانیوم و قابلیتهای فناورانه مرتبط اصرار کند. این موضع نشان میدهد که در بخشی از تفکر راهبردی اسرائیل، مسئله صرفا توقف موقت برنامه هستهای نیست؛ مسئله جلوگیری از بازسازی ظرفیت آن است.
از این منظر، اختلاف میان واشنگتن و اورشلیم را باید در سطحی بالاتر از اختلاف میان دو دولت یا دو رهبر دید.
آمریکا به دنبال مدیریت آینده است؛ اسرائیل میخواهد آینده تهدید را تا حد امکان از پیش محدود کند.
این تفاوت میتواند در مرحله پس از جنگ اهمیت بیشتری پیدا کند.
اگر آمریکا به توافقی برسد که از نظر واشنگتن بحران را مهار کند، اما اسرائیل آن را صرفا فرصتی برای بازسازی ظرفیتهای ایران بداند، پایان جنگ نظامی الزاما به معنای پایان منازعه راهبردی نخواهد بود.
در چنین شرایطی، جنگ میتواند از میدان نظامی به میدان سیاسی منتقل شود.
و همین انتقال، حلقه بازخورد بعدی را فعال خواهد کرد.
هرچه اسرائیل احتمال بازسازی قدرت ایران را بیشتر احساس کند، فشار برای حفظ آزادی عمل نظامی افزایش خواهد یافت. هرچه آزادی عمل نظامی اسرائیل بیشتر شود، کشورهای منطقه نیز نااطمینانتر خواهند شد. هرچه نااطمینانی افزایش یابد، سرمایهگذاری دفاعی و ترتیبات امنیتی مستقلتر رشد خواهد کرد. و هرچه امنیت منطقهای چندمرکزیتر شود، آمریکا برای مدیریت این شبکه پیچیدهتر همچنان به حضور اطلاعاتی، نظامی و سیاسی خود نیاز پیدا خواهد کرد.
در نتیجه، تلاش آمریکا برای کاهش هزینه مستقیم حضورش میتواند در شرایط خاص، به افزایش پیچیدگی نقش آن منجر شود.
همینجا نظریه ساده «آمریکا میرود و چین میآید» فرو میریزد.
چین الزاما نمیخواهد جای آمریکا را در تأمین امنیت خاورمیانه بگیرد. چنین نقشی هزینههای سنگین سیاسی و نظامی دارد و با الگوی توسعه نفوذ چین نیز کاملا منطبق نیست.
پکن میتواند از امنیتی که آمریکا فراهم میکند استفاده کند، روابط اقتصادی خود را توسعه دهد، انرژی دریافت کند، در زیرساختها سرمایهگذاری کند و روابط دیپلماتیک خود را گسترش دهد، بدون آنکه مسئولیت کامل امنیت منطقه را بر عهده گیرد.
برای چین این یک مزیت است.
اما برای آمریکا نیز یک هشدار است.
اگر واشنگتن بخش عمده قدرت سخت و امنیتی را تأمین کند و چین بخش مهمی از شبکه اقتصادی و اتصال منطقهای را توسعه دهد، نظم آینده میتواند بهصورتی شکل بگیرد که در آن آمریکا قدرت سخت و چین بخشی از قدرت اقتصادی و ژئواکونومیک منطقه را در اختیار داشته باشند.
این الزاما انتقال قدرت از آمریکا به چین نیست.
ممکن است شکل جدیدی از رقابت باشد که در آن دو قدرت بزرگ، بدون تقسیم رسمی منطقه، در حوزههای متفاوتی نفوذ داشته باشند.
اینجاست که مفهوم مرکزی این تحلیل شکل میگیرد؛ نظم چندمرکزی تحت برتری سخت آمریکا.
آمریکا همچنان مهمترین قدرت نظامی خارجی باقی میماند، اما دیگر تنها سازماندهنده روابط منطقهای نخواهد بود. چین عمق اقتصادی و دیپلماتیک خود را افزایش خواهد داد. قدرتهای منطقهای ظرفیتهای دفاعی و سیاسی مستقلتری پیدا خواهند کرد. اسرائیل همچنان یک قدرت نظامی و فناورانه مهم باقی خواهد ماند. اروپا نیز برای حفظ منافع خود در انرژی، تجارت، کریدورها و امنیت دریایی تلاش خواهد کرد.
در چنین نظمی، هیچ قدرتی به تنهایی مالک خاورمیانه نیست.
اما آمریکا همچنان در صورت بروز یک بحران بزرگ، بیشترین ظرفیت خارجی برای مداخله نظامی و شکلدهی به توازن را در اختیار خواهد داشت.
این ترکیب از بسیاری از سناریوهای «خروج آمریکا» یا «جانشینی چین» محتملتر است.
اروپا نیز باید در همین چارچوب دیده شود.
بریتانیا و دیگر کشورهای اروپایی منافع عمیقی در خاورمیانه دارند، اما فاصله میان «داشتن منافع» و «داشتن قدرت تعیین قواعد» بسیار زیاد است.
Strategic Defence Review 2025 بریتانیا نشان میدهد که لندن در حال بازتنظیم نقش دفاعی خود در برابر محیط امنیتی جدید است و در کنار حوزه یوروـآتلانتیک، خاورمیانه و هندـاقیانوسیه را نیز در محاسبات راهبردی خود جای میدهد. این سند همچنین بر اهمیت شبکه روابط دفاعی و همکاری با متحدان و شرکای
دولت بریتانیا تاکید دارد.
بنابراین مسئله بریتانیا لزوما خروج از منطقه نیست؛ مسئله، تغییر وزن آن در معماری قدرت است.
اگر آمریکا در چارچوب راهبرد جدید خود بخشی از بار امنیتی را به شرکا منتقل کند و بریتانیا نیز برای حفظ منافع خود ناچار به تقویت شبکههای دفاعی و دیپلماتیک شود، اروپا ممکن است همچنان حضور داشته باشد، اما بدون ظرفیت مستقل کافی برای تعیین قواعد اصلی منطقه.
در نتیجه، کاهش نقش اروپا بیشتر به معنای کاهش ظرفیت تعیین قواعد خواهد بود تا حذف کامل اروپا از منطقه.
اما اینجا نیز همان تناقض بازمیگردد.
هرچه آمریکا بخواهد بار بیشتری بر دوش شرکای خود بگذارد، آنها برای حفظ منافعشان ناچار به سرمایهگذاری بیشتر خواهند شد؛ و این سرمایهگذاری میتواند استقلال آنها را افزایش دهد.
بنابراین سیاست آمریکا برای کاهش هزینههای خود، در بلندمدت میتواند به پیدایش بازیگرانی منجر شود که دیگر صرفا تابع طراحی آمریکایی نیستند.
آمریکا برای حفظ برتری خود ناچار است دیگران را قدرتمندتر کند؛ اما قدرت گرفتن دیگران، انحصار آمریکا را کاهش میدهد.
اکنون باید ایران را وارد این سیستم کرد.
ایران در اینجا فقط یکی از بازیگران نیست؛ یکی از متغیرهایی است که میتواند وضعیت کل سیستم را تغییر دهد.
اگر جمهوری اسلامی باقی بماند و بتواند ظرفیتهای نظامی خود را بازسازی کند، اسرائیل تهدید را حلشده تلقی نخواهد کرد. آمریکا نیز احتمالا برای جلوگیری از بازگشت بحران به سمت ترتیبات محدودکنندهتر حرکت خواهد کرد. کشورهای عربی نیز به افزایش توان دفاعی خود ادامه خواهند داد.
در این مسیر، منطقه به سمت نوعی جنگ سرد حرکت خواهد کرد که در آن ایران یکی از کانونهای بازدارندگی و تهدید خواهد بود.
اما اگر جمهوری اسلامی دچار تغییر بنیادی شود، معادله تغییر خواهد کرد.
با این حال، تغییر سیاسی به تنهایی هیچ آینده مطلوبی را تضمین نمیکند.
آنچه برای ژئوپلیتیک آینده ایران تعیینکننده است، صرفا پایان جمهوری اسلامی نیست؛ کیفیت دولت پس از جمهوری اسلامی است.
اگر دولت جدید بتواند اقتدار سرزمینی، نظم حقوقی، امنیت، اقتصاد و روابط خارجی را بهسرعت بازسازی کند، ایران میتواند از یک «مسئله امنیتی» به یک «بازیگر نظمساز» تبدیل شود.
در آن صورت، آمریکا با ایران بهعنوان یک قدرت بالقوه باثبات و شریک احتمالی روبرو خواهد شد، نه صرفا یک تهدید.
اسرائیل نیز ناچار خواهد شد تعریف خود از امنیت ایران را بازنویسی کند.
کشورهای عربی با یک قدرت بزرگ و متعارف در برابر خود مواجه خواهند شد.
چین بازار و شریک مهمی پیدا خواهد کرد.
اروپا با یکی از بزرگترین فرصتهای اقتصادی و ژئوپلیتیکی خود در منطقه روبرو خواهد شد.
و ایران میتواند موقعیت جغرافیایی خود را به اهرمی برای برقراری روابط متوازن با چند مرکز قدرت تبدیل کند.
اما اگر تغییر سیاسی به خلأ قدرت منجر شود، همان جغرافیا میتواند نتیجهای کاملا معکوس ایجاد کند.
در چنین شرایطی، هر قدرت خارجی برای حفظ منافع خود بهدنبال تأثیرگذاری بر بخشی از معادله خواهد رفت. انرژی، کریدورها، مرزها، امنیت دریایی و ظرفیتهای نظامی، همگی به موضوعات رقابت خارجی تبدیل خواهند شد.
از این رو، بزرگترین متغیر آینده ایران سرعت و کیفیت بازسازی دولت است.
اگر ایران پس از تغییر سیاسی سریعا به یک دولت باثبات تبدیل شود، احتمال شکلگیری نظم چندمرکزی افزایش مییابد؛ زیرا وجود یک ایران قدرتمند و باثبات، خود میتواند بخشی از توازن قدرت منطقهای را ایجاد کند.
اگر ایران ضعیف و بیثبات باقی بماند، قدرتهای منطقهای و جهانی برای پر کردن خلأ آن فعالتر خواهند شد و احتمال شکلگیری نظم رقابتی و امنیتی افزایش خواهد یافت.
بنابراین ایران فقط تابع نظم آینده نیست؛ میتواند یکی از علل شکلدهنده آن باشد.
اکنون میتوان آینده را نه بهصورت یک پیشبینی قطعی، بلکه بهصورت مسیرهایی دید که هرکدام به مجموعهای از شروط وابستهاند.
در مسیر نخست، آمریکا موفق میشود پیروزی نظامی را به ترتیبات سیاسی تبدیل کند؛ اسرائیل به یک بازدارندگی پایدار رضایت میدهد؛ کشورهای منطقه مسئولیت بیشتری میپذیرند؛ چین نفوذ اقتصادی خود را افزایش میدهد اما وارد رقابت مستقیم امنیتی با آمریکا نمیشود؛ و ایران یا جمهوری اسلامیِ محدودشده یا دولت پساجمهوری اسلامیِ باثبات، تهدید فوری را کاهش میدهد.
نتیجه، نظم چندمرکزی تحت برتری سخت آمریکا خواهد بود.
این مسیر از نظر ساختاری برای واشنگتن مطلوبترین حالت است؛ زیرا هم با ضرورت رقابت با چین سازگار است و هم امکان حفظ نفوذ آمریکا را بدون بازگشت به حضور مستقیم و پرهزینه گذشته فراهم میکند.
اما این مسیر شکننده است.
شکست توافق سیاسی، بازسازی سریع توان نظامی ایران، اختلاف جدی میان آمریکا و اسرائیل یا بیثباتی در یکی از کشورهای کلیدی منطقه میتواند آن را به مسیر دوم منحرف کند.
در مسیر دوم، جنگ پایان مییابد اما مسئله حل نمیشود.
ایران ظرفیت خود را بازسازی میکند، اسرائیل آزادی عمل نظامی خود را حفظ میکند، آمریکا حضور بازدارنده خود را افزایش میدهد و قدرتهای منطقهای به مسابقه تسلیحاتی و ترتیبات دفاعی مستقلتر روی میآورند.
نتیجه، جنگ سرد منطقهای خواهد بود.
این مسیر در صورت فقدان توافق سیاسی عمیق و پایدار تقویت میشود.
اما مسیر سوم از همه مهمتر است؛ زیرا در آن، یکی از متغیرهای اصلی سیستم تغییر میکند.
اگر جمهوری اسلامی وارد تغییر بنیادی شود و دولت ایران بتواند بهسرعت خود را بازسازی کند، ساختار منطقهای با یک شوک ژئوپلیتیکی مواجه خواهد شد. ایران میتواند به جای موضوع مهار، بخشی از توازن قدرت شود.
اما اگر همان تغییر با فروپاشی نهادی همراه شود، شوک معکوس خواهد بود و ایران میتواند به بزرگترین میدان رقابت قدرتهای منطقهای و جهانی تبدیل شود.
در نتیجه، حتی درباره ایران نیز «تغییر» به تنهایی یک پیشبینی نیست.
نوع تغییر، سرعت انتقال، ظرفیت دولت و توان حفظ تمامیت سرزمینی، متغیرهای واقعی آیندهاند.
این نکته ما را به بخش مهم دیگری از پیشبینی میرساند.
در سالهای آینده نباید فقط به تعداد نیروهای آمریکایی در منطقه یا تعداد عملیات اسرائیل نگاه کرد. باید به نشانههای تغییر معماری توجه کرد.
اگر آمریکا به جای استقرار مستقیم، شبکههای امنیتی منطقهای را گسترش دهد، نشانه حرکت بهسوی هژمونی شبکهای خواهد بود.
اگر کشورهای عربی و ترکیه ظرفیتهای مستقل دفاعی و فناوری نظامی خود را افزایش دهند، نشانه چندمرکزی شدن امنیت است.
اگر چین بدون افزایش متناسب حضور نظامی، نفوذ اقتصادی و دیپلماتیک خود را گسترش دهد، نشانه تقسیم کار غیررسمی میان قدرتهای بزرگ خواهد بود.
اگر اسرائیل از عملیات پیشگیرانه گسترده به سمت مهار بلندمدت حرکت کند، نشانه عبور تدریجی از منطق جنگ دائمی خواهد بود.
و اگر ایران وارد دوره بازسازی دولت شود، باید انتظار داشت که تقریبا تمام محاسبات قدرتهای منطقهای دوباره تنظیم شود.
در مقابل، اگر حضور مستقیم آمریکا افزایش یابد، عملیات اسرائیل تداوم پیدا کند، ظرفیت نظامی ایران بازسازی شود و مسابقه تسلیحاتی منطقه شدت بگیرد، باید نتیجه گرفت که سیستم به سمت جنگ سرد منطقهای حرکت میکند.
اینها صرفا فرضیههای نظری نیستند؛ شاخصهای قابل مشاهده مسیر آیندهاند.
در چنین چارچوبی، افق ۲۰۳۰ را میتوان نه بهعنوان یک تاریخ جادویی، بلکه بهعنوان یک نقطه ارزیابی در نظر گرفت.
تا آن زمان روشنتر خواهد شد که آیا آمریکا توانسته است هزینه امنیت خاورمیانه را میان شبکهای از شرکا تقسیم کند، آیا چین توانسته نفوذ اقتصادی خود را به نفوذ راهبردی تبدیل کند، آیا اسرائیل از جنگ دائمی به بازدارندگی پایدار عبور کرده است، آیا اروپا توانسته جایگاه خود را حفظ کند، و از همه مهمتر، آیا ایران توانسته از وضعیت «موضوع امنیتی» خارج شود و به یک «بازیگر فعال» تبدیل شود یا خیر.
اگر پاسخ به این پرسشها عمدتا مثبت باشد، خاورمیانه وارد نظمی خواهد شد که با نظم قرن بیستم تفاوت اساسی دارد؛ نظمی چندمرکزی که در آن قدرتها به جای مالکیت کامل منطقه، حوزههای نفوذ خود را در شبکهای متقاطع مدیریت میکنند.
اگر پاسخ منفی باشد، منطقه احتمالا وارد دورهای طولانیتر از بازدارندگی، رقابت تسلیحاتی و بحرانهای دورهای خواهد شد.
و اگر در همین فاصله ایران دچار خلأ قدرت شود، هیچیک از این محاسبات بدون بازتعریف جایگاه ایران معتبر نخواهد بود.
در نهایت، آنچه از دل این معادله بیرون میآید، یک نتیجه ساده اما عمیق است.
آمریکا احتمالا خاورمیانه را ترک نخواهد کرد؛ اما شکل حضور خود را تغییر خواهد داد.
چین احتمالا آمریکا را از منطقه بیرون نخواهد راند؛ اما میتواند بخشی از خلأ اقتصادی و سیاسی ناشی از تغییر نقش آمریکا را پر کند.
اسرائیل احتمالا از اهمیت نظامی خود نخواهد کاست؛ اما برای تبدیل پیروزی نظامی به امنیت پایدار ناچار به انتخاب میان جنگ دائمی و ترتیبات سیاسی خواهد شد.
اروپا احتمالا از منطقه حذف نخواهد شد؛ اما بدون افزایش ظرفیت مستقل، نقش آن بیشتر در حفظ منافع خواهد بود تا تعیین قواعد.
و ایران میتواند یا بزرگترین موضوع امنیتی نظم جدید باشد، یا یکی از ستونهای آن.
این دو آینده به یک چیز وابسته است: «توان ایران برای ساختن دولتی که بتواند قدرت ملی را تولید و از موقعیت ژئوپلیتیکی کشور استفاده کند.»
از این منظر، بزرگترین خطای راهبردی برای ایران آن خواهد بود که تصور کند پایان یک نظام سیاسی، خودبهخود آغاز قدرت ملی است.
نیست.
فاصله میان این دو، همان فاصله میان خلأ قدرت و دولت است.
و شاید همین نکته کلید فهم آینده خاورمیانه باشد.
جنگ کنونی ممکن است در ظاهر جنگ بر سر موشک، مسئله هستهای، امنیت اسرائیل یا جمهوری اسلامی باشد؛ اما در سطح عمیقتر، جنگ بر سر این است که چه کسی معماری قدرت بعدی را طراحی خواهد کرد.
آمریکا میخواهد این معماری را طوری بازسازی کند که بتواند هم خاورمیانه را کنترلپذیر نگه دارد و هم خود را برای رقابت با چین آماده کند.
اسرائیل میخواهد آن را طوری شکل دهد که تهدید علیه آن دیگر نتواند بهسرعت بازسازی شود.
چین میخواهد در معماری جدید سهم بیشتری از اقتصاد، انرژی و اتصال منطقهای داشته باشد، بدون آنکه هزینه کامل امنیت را بپردازد.
قدرتهای منطقهای میخواهند از وابستگی مطلق به هر قدرت خارجی فاصله بگیرند.
اروپا میخواهد منافع خود را حفظ کند، حتی اگر نتواند به تنهایی قواعد امنیتی را تعیین کند.
و ایران، اگر بخواهد از موضوع رقابت دیگران به یکی از طراحان نظم جدید تبدیل شود، باید پیش از هر چیز دولت خود را بازسازی کند.
بنابراین آینده هنوز نوشته نشده است.
اما کاملا هم نامعلوم نیست.
مسیرهای آن را نیروهایی تعیین میکنند که امروز قابل مشاهدهاند؛ و تغییر مسیر آنها نیز به نشانههایی وابسته است که میتوان آنها را دنبال کرد.
در میان این مسیرها، محتملترین آینده نه خروج آمریکا و نه جانشینی چین است؛ بلکه نظمی چندمرکزی است که در آن آمریکا همچنان برتری سخت خود را حفظ میکند، اما انحصار مدیریت منطقه را از دست میدهد.
بزرگترین خطر، تبدیل این نظم به جنگ سرد منطقهای است.
و بزرگترین متغیر ناشناخته، آینده ایران است.
اگر ایران در لحظه بازنویسی نظم منطقهای بتواند دولت ملی، ثبات و قدرت خود را بازسازی کند، جغرافیایی که دههها یکی از منابع بحران بوده است، میتواند به بزرگترین مزیت راهبردی آن تبدیل شود.
اما اگر چنین دولتی شکل نگیرد، دیگران برای ایران تصمیم نخواهند گرفت چون به ایران علاقه دارند؛ برای ایران تصمیم خواهند گرفت چون منافع خود را در جغرافیای ایران جستجو میکنند.
پس مسئله تاریخی ایران در این لحظه فقط این نیست که چه چیزی بر جمهوری اسلامی خواهد گذشت؛ مسئله این است که آیا ایران خواهد توانست پیش از آنکه دیگران معماری آینده منطقه را کامل کنند، از یک موضوع ژئوپلیتیکی به یک فاعل ژئوپلیتیکی تبدیل شود.
این پرسش، بیش از سرنوشت هر جنگ، هر دولت و هر رهبر، تعیین خواهد کرد که خاورمیانه در دهه آینده چه شکلی خواهد داشت.
*عظیم بادامدوست، تحلیلگر سیاسی و پژوهشگر روابط بین الملل
توضیح:
«کیهان لندن» با باور به آزادی بیان بخش «دیدگاه» را برای انتشار نظرات و مطالب علاقمندان، نویسندگان، تحلیلگران و کارشناسان فارسیزبان فراهم کرده اما مسئولیت محتوای منتشر شده با نویسنده است.

