راغده درغام (النهار) – با فرارسیدن اواسط ماه اوت، استراتژی دولت دونالد ترامپ در مورد جنگ با جمهوری اسلامی وارد مرحله تازهای از نوسان شده است؛ مرحلهای که اینبار میزان نفوذ جناحهای رقیب برای متقاعد کردن رئیس جمهوری آمریکا به انجام یک اقدام مشخص، تعیینکننده است.

در هفته اخیر، کفه ترازو از تیم طرفدار توافق به سمت تیم امنیت ملی ایالات متحده سنگینتر شده و در کنار آن، یک استراتژی مبتنی بر فشار حداکثری اقتصادی و نظامی شکل گرفته است؛ در حالی که دیپلماسی همچنان به عنوان ابزاری فرعی باقی میماند و نه راهی برای فرار از تصمیم نهایی.
نقش تیمی که هفته گذشته ترامپ را به «اعلام پیروزی» و یافتن راهی برای خروج از جنگ از طریق تفاهمنامههای مبهم با رژیم ایران سوق میداد که ممکن است محرمانه یا بنا بر شرایط حتی نوعی تسلیم باشد، کاهش یافته است. استیو ویتکاف، جرد کوشنر و جی. دی. ونس معاون وی تلاش کردند ترامپ را متقاعد کنند که دیپلماسی میتواند او را از تنگنای جمهوری اسلامی خارج کند. البته تهران نیز خود به تضعیف این تیم کمک کرد؛ زیرا از ارائه امتیاز خودداری کرد و عملاً اصرار داشت این ترامپ است که باید رفتار خود را تغییر دهد، نه جمهوری اسلامی ایران!
پیت هگسِت وزیر جنگ ایالات متحده که نهادهای نظامی و تیم امنیت ملی را نمایندگی میکند بار دیگر به صحنه بازگشته؛ همان تیمی که مارکو روبیو وزیر خارجه و مشاور امنیت ملی نیز در آن حضور دارند. تحول مهم جدید، ورود قدرتمندانه اسکات بسنت، وزیر خزانهداری، به این جناح است. آمادگی نظامی اکنون با آمادگی اقتصادی همراه شده است؛ هدف آن عبور از تحریمهای سنتی و حرکت به سوی یک استراتژی برای انزوا و خفقان مالی رژیم ایران است؛ استراتژیای که میتواند دردناکترین فشار اقتصادی علیه جمهوری اسلامی از زمان آغاز جنگ باشد.
حرکت ناو هواپیمابر «جرج واشنگتن» به سمت خاورمیانه برای جایگزینی «آبراهام لینکلن» بیانگر اینست که پنتاگون برای کاهش تنش و خروج از درگیری آماده نمیشود. اعلام هگست درباره توانایی نیروی دریایی آمریکا برای حفظ محاصره دریایی ایران برای مدتی نامحدود، نشان میدهد که ابزار نظامی در خدمت خفهکردن اقتصاد رژیم قرار گرفته است. بسنت وزیر خزانهداری آمریکا نیز وعده اقدامات اقتصادی بیسابقهای داده است. اینها نشانههای مدیریت پایان جنگ نیستند، بلکه تلاشی برای تغییر شرایط و قواعد آن هستند.
بسنت از پشتوانه قانونی مناسبی برای پیشبرد این سیاست برخوردار است. سنای آمریکا با اکثریتی چشمگیر طرح تحریمهای مرتبط با نام «لیندزی گراهام» علیه دولتهای روسیه و ایران را تصویب کرده است و اکنون این طرح در انتظار آرای مجلس نمایندگان است. اهمیت این طرح تنها به ایران محدود نمیشود، بلکه کشورها و نهادهایی را نیز در بر میگیرد که مسیرهای مالی و تجاری رژیم ایران را تأمین میکنند. جمهوری خلق چین در قلب این معادله قرار دارد؛ نه فقط به دلیل روابط اقتصادیاش با جمهوری اسلامی، بلکه از این جهت که فشار بر چین، تحریمهای آمریکا را از محاصره مستقیم ایران به محاصره مسیرهای فرار از تحریم تبدیل میکند.
طرح اقتصادی گستردهتر همچنین در پی هدف قرار دادن روشهای غیرسنتی حکومت ایران برای دور زدن نظام مالی است؛ از جمله ارزهای دیجیتال، شبکههای واسطه، شرکتها و مجموعههای پوششی. هدف فقط افزودن نامهای جدید به فهرست تحریمها نیست، بلکه کاهش توانایی رژیم ایران برای جابجایی و دسترسی به منابع مالی و استفاده از آنها برای تأمین مالی دولت، سپاه پاسداران انقلاب اسلامی و شبکههای خارجی آنهاست.
البته چین دشوارترین آزمون خواهد بود. فشار بیش از حد آمریکا بر چین هزینههای استراتژیک سنگینی در روابط واشنگتن و پکن خواهد داشت، اما کنار گذاشتن چین از این معادله، بخش مهمی از استراتژی خفقان اقتصادی را بیاثر میکند. پیامی که قرار است به پکن منتقل شود اینست که ادامه نجات اقتصادی حکومت ایران دیگر از رویارویی آمریکا و چین جدا نیست؛ به ویژه پس از آنکه تهران حاضر نشد چیزی را که ترامپ برای توجیه بازگشت به مذاکرات نیاز دارد، در اختیار او قرار دهد.
مهمتر از تحریمها، ادامه محاصره دریایی بنادر ایران است. هرگونه شکاف در این محاصره به نفع استراتژی سپاه پاسداران در تنگه هرمز خواهد بود. هرگونه آمادگی آمریکا برای رفع محاصره، در تهران به عنوان نشانهای از موفقیت جمهوری اسلامی در گروگان گرفتن اقتصاد جهانی از طریق تنگه هرمز و وادار کردن رئیس جمهور آمریکا به عقبنشینی تلقی خواهد شد. بنابراین، رفع محاصره در برابر وعدههای رژیم ایران، بار دیگر همان اهرمی را به آن بازمیگرداند که واشنگتن تلاش میکند از آن سلب کند.
جمهوری اسلامی در جایگاه یک پیروزمند که قادر به تحمیل شروط خود باشد قرار ندارد، اما ثابت کرده است که توانایی ایجاد اختلال و جلوگیری از تبدیل برتری نظامی آمریکا به یک پیروزی سیاسی را دارد. تناقض اینجاست که جنگی که در ابتدا برای تنگه هرمز آغاز نشده بود، اکنون سرنوشتاش به این تنگه گره خورده است؛ در حالی که موضوعاتی که اساساً رویارویی برای حل آنها آغاز شده بود، به تعویق افتادهاند.
حکومت ایران احتمالاً اعلام خواهد کرد که آماده از سر گرفتن مذاکرات است. ممکن است تلاش کند تفاهمنامهای را که تیم ویتکاف– کوشنر– ونس روی آن سرمایهگذاری کرده بود، دوباره زنده کند. مشکل اینجاست که این تفاهمنامه اکنون بیشتر به یک دام برای ترامپ شبیه شده است؛ زیرا به تهران اجازه میدهد بدون کنار گذاشتن برنامه هستهای، موشکها، پهپادها و نیروهای نیابتی خود، زمان را مدیریت کند، در حالی که گشایش نسبی تنگه هرمز را به عنوان یک امتیاز استراتژیک عرضه میکند.
در این میان، نبرد جمهوری اسلامی فقط دیپلماتیک نیست. سپاه پاسداران انقلاب اسلامی در عراق، لبنان و یمن برای حفظ جغرافیای نفوذی که طی دههها ایجاد کرده نیز مبارزه میکند. در عراق، نیروی قدس بر گروههای مسلح به عنوان ابزاری برای نفوذ و تصمیمگیری سیاسی اصرار دارد و در برابر تلاشهای دولت عراق برای بازگرداندن حاکمیت خود و بازسازی روابط آن با کشورهای عربی، از جمله عربستان سعودی سنگاندازی میکند. شبهنظامیان عراقی وابسته به تهران جزئی فرعی از استراتژی رژیم ایران نیستند، بلکه یکی از خطوط دفاعی از خود نظام محسوب میشوند.
در لبنان، نبرد مستقیمتر است. سپاه پاسداران و حزبالله تلاش میکنند مانع تحقق اصل انحصار سلاح در دست دولت شوند و مسیری را که میتواند به تثبیت حاکمیت ملی در لبنان و مذاکره با اسرائیل با میانجیگری آمریکا و حمایت اعراب و اروپا منجر شود، ناکام بگذارند. باقی ماندن حزبالله در تونلها لزوماً آن را نجات نمیدهد؛ بلکه ممکن است آن را به سرنوشتی شبیه آنچه حوثیها با آن مواجهاند سوق دهد؛ یعنی زمانی که یک نیروی نیابتی از ابزار نفوذ به وسیلهای برای فرسایش و سپس سوختی برای رویارویی تبدیل میشود.
یمن خطرناکترین آزمون است. حوثیها زرادخانهای از جمهوری اسلامی در اختیار دارند که قادر است کشتیرانی در بابالمندب در دریای سرخ را تهدید کند و به تازگی نیز بار دیگر توانایی خود برای حمله به کشتیها نشان دادهاند. موفقیت حوثیها در بستن یا مختل کردن گسترده این تنگه، دولت ترامپ را با تصمیمی مواجه خواهد کرد که تحریمها قادر به پاسخگویی به آن نیستند: آیا آمریکا از قدرت نظامی خود برای باز نگه داشتن این مسیر استفاده میکند یا اجازه میدهد رژیم ایران تجربه هرمز را در بابالمندب نیز تکرار کند؟
در اینجا این تصور که دیپلماسی به تنهایی میتواند رویارویی را مدیریت کند، فرو میریزد. کارنامه تیم ویتکاف و کوشنر در ارتباط با ایران، غزه و اوکراین دلیل قانعکنندهای ارائه نمیدهد که توافقهای جزئی بتوانند راه حلهای استراتژیک ایجاد کنند. سفر مورد انتظار کوشنر به اسرائیل و مصر رسماً بر غزه متمرکز خواهد بود، اما اسرائیل طبیعتاً به دنبال اطلاع از مسیری است که ترامپ در مرحله بعدی جنگ با حکومت ایران انتخاب خواهد کرد.
زمان از جنبه مسائل داخلی نیز بر رئیس جمهور آمریکا فشار میآورد. بازگشت کنگره پس از تعطیلات تابستانی، جنگ، هزینههای آن و سیاست در مورد ایران را دوباره به مرکز نبرد سیاسی خواهد آورد؛ در حالی که انتخابات میاندورهای نیز نزدیک میشود و جمهوریخواهان به یک استراتژی نیاز دارند که بتوان آن را برای رأیدهندگان آمریکایی توضیح داد. تصویر دولتی دچار اختلاف و رئیس جمهوری که میان قاطعیت و دام توافق در نوسان است، به یک بار سیاسی تبدیل شده و دیگر صرفاً مشکلی در سیاستگذاری خارجی ایالات متحده نیست.
امروز کفه کسانی که در چند ماه آینده انتظار توافق واقعی با رژیم ایران را ندارند، سنگینتر است. از این رو، نقش اسکات بسنت فراتر از وزارت خزانهداری رفته است. مأموریت او فراهم کردن راه خروج ترامپ از مذاکراتی است که برای او پیروزی به همراه نداشته و تبدیل عقبنشینی از مذاکرات به یک استراتژی فشار است؛ استراتژیای که رئیس جمهور بتواند آن را به عنوان تصمیمی از موضع قدرت، و نه اعتراف به شکست، ارائه کند.
کشورهای خلیج فارس ترجیح میدهند بجای یک جنگ نظامی جدید و ویرانگر، فشار و خفگی اقتصادی علیه جمهوری اسلامی اعمال شود؛ این موضع قابل درک است. اما آنها تصمیمگیرنده سیاست آمریکا نیستند. دونالد ترامپ تصمیمگیرنده نهایی درباره ادامه یا رفع محاصره، گسترش یا کاهش فشارها و استفاده یا عدم استفاده از قدرت نظامی است. او نمیتواند برای مدت طولانی پشت توصیهها یا مخالفتهای متحدان و یا وعدههای میانجیها پنهان شود.
جمهوری اسلامی روی نوسان و تردید او حساب باز کرده است. تیم طرفدار توافق بر تمایل ترامپ به اعلام یک پیروزی سریع حساب میکند. تیم امنیت ملی نیز بر توانایی او برای اینبار مقاومت در برابر هر دو وسوسه حساب باز کرده است. آزمون واقعی نه در تعداد تحریمهای جدید است و نه در تعداد ناوهای هواپیمابر. آزمون این است که آیا ترامپ فشار اقتصادی و نظامی را به یک استراتژی منسجم تبدیل خواهد کرد، یا بار دیگر به سپاه پاسداران فرصتی را میدهد که برای تبدیل مذاکرات به ابزاری، نه جهت فرسایش جمهوری اسلامی بلکه برای فرسایش آمریکا، نیاز دارد.
*منبع: روزنامه لبنانی النهار
*نویسنده: راغده درغام تحلیلگر لبنانی
*ترجمه و تنظیم از کیهان لندن




