ضعف‌های نگاه چپ و اثر آن بر ساختار حکمرانی

پنج شنبه ۲۴ اردیبهشت ۱۴۰۵ برابر با ۱۴ مه ۲۰۲۶


داستان سوم: نور سرد استودیو

دکتر مهدی میرسعیدی *- آرمان تازه از اتاق آخرین بیمار بیرون آمده بود. راهروی بیمارستان بوی الکل، قهوه‌ی مانده و خستگی شیفت شب را می‌داد. چند جمله‌ی آخر را در پرونده نوشت، گوشی‌اش را از جیب روپوش بیرون آورد و برای لحظه‌ای همان‌جا ایستاد؛ میان صدای مانیتورها، قدم‌های پرستاران و نگاه‌های نگران خانواده‌ها.

پیام از شماره‌ای ناشناس بود:

«آقای آرمان، از دفتر برنامه‌ی خانم آیدا پیام می‌دهیم. ایشان مایل‌اند شما مهمان برنامه‌ی پنجشنبه باشید. موضوع گفت‌وگو: ضعف‌های نگاه چپ و اثر آن بر ساختار حکمرانی.»

آرمان پیام را چند بار خواند. نام آیدا برای او نامی عادی نبود. آیدا فقط یک مجری تلویزیونی معمولی نبود؛ در ذهن بسیاری از مخاطبان، او به زنی تبدیل شده بود که می‌توانست بحث‌های دشوار فلسفی ـ سیاسی را از میان گردوغبار شعار بیرون بکشد و به گفت‌وگویی زنده تبدیل کند. صدایش آرام بود، اما پرسش‌هایش عمیق. هیچ‌وقت فریاد نمی‌زد، اما می‌توانست با یک جمله، فریاد مهمانش را در آورد. او محبوب بود، چون با مخاطب خودش مثل تماشاگر ساده رفتار نمی‌کرد؛ تفاوتش با بقیه در این بود که معتقد بود مردم توان فکر کردن دارند و به‌جای تحریک احساساتشان، باید برایشان پنجره‌ای به دروازه‌های تفکری باز کند.

آرمان موبایل را روی میز گذاشت و به دفترچه‌ی چرمی‌اش نگاه کرد. همان دفترچه‌ای که در کافه، کنار پنجره، از دلش بحث راست نو بیرون آمده بود؛ همان دفترچه‌ای که بعد از لایو اینستاگرامی، جمله‌ی «راست میانه راست تعادل است؛ راست نو راست بازسازی» در آن نشسته بود. حالا صفحه‌ی تازه‌ای باز کرد و بالای آن نوشت: «ضعف‌های نگاه چپ و اثر آن بر ساختار حکمرانی.»

سپس مداد را پایین گذاشت.

برای نوشتن این جمله، ذهنش آماده بود؛ اما برای گفتنش در تلویزیون، شاید هنوز نه!

شب برنامه، هوا سرد بود و هیجان شهر را فراگرفته بود. آرمان در تاکسی، از پشت شیشه‌ی بخارگرفته، شهر را نگاه می‌کرد. مغازه‌های بسته، داروخانه‌ی شبانه‌روزی، مردی با کیسه‌ی خرید، زنی که دست کودکش را گرفته بود، کارگری که با لباس خاکی کنار ایستگاه اتوبوس ایستاده بود. همه‌ی این‌ها برای او فقط صحنه‌های شهری نبودند. هرکدام پرسشی بودند درباره‌ی موضوعاتی همچون عدالت، مالکیت، کار، امید، و دولت.

راننده تاکسی که مرد میانسالی بود رادیو را کم کرد و از آینه به او نگاه کرد و گفت: «شما همونی نیستید که اون شب تو لایو درباره‌ی راست نو حرف می‌زدید؟»

آرمان کمی جا خورد. «شاید.»

راننده لبخند زد. «من نصفش رو دیدم. راستش زیاد از این حرف‌ها سر درنمیارم، ولی اونجاش که گفتید آدم فقط مصرف‌کننده نیست، خوشم اومد.»

آرمان گفت: «همان یک جمله اگر درست فهمیده شود، نصف بحث است.»

راننده گفت: «پس امشب هم بحث سنگینه؟»

آرمان که کمی دست‌‌پاچه شده بود گفت: «آره، کمی.»

راننده پرسید «در مورد چی هستش حالا؟»

آرمان لحظه‌ای فکر کرد.

«در مورد اینکه نیت خوب برای ساختن جامعه‌ی خوب کافی نیست.»

راننده در حالی که پشت چراغ قرمز منتظر فرمان حرکت بود، سرش را تکان داد و گفت. «این رو مردم خیلی خوب می‌فهمن. خیلی‌ها به اسم کمک، زندگی آدم رو سخت‌تر می‌کنن.»

آرمان به بیرون نگاه کرد. و با خودش فکر کرد که گاهی فلسفه، پیش از آنکه به کتابها برسد، با آینه‌ی یک تاکسی گفتمان می‌شود.

ساختمان تلویزیون از دور پیدا شد؛ مکعبی بزرگ از شیشه و بتن، با نورهای آبی و سفید که از پنجره‌های بلندش بیرون می‌زد. جلوی در، چند نفر با کارت‌های شناسایی از کنار دروازه عبور می‌کردند. داخل ساختمان بوی عجیبی داشت؛ ترکیبی از کابل داغ، چوب صحنه، عطر گریم، و کمی هم بوی اضطراب. همه‌چیز منظم بود، اما این نظم شبیه نظم کتابخانه نبود بیشتر شبیه نظم اتاق عمل بود. هرکس نقشی داشت. هر حرکت باید در زمان خودش رخ می‌داد. و هر سکوت هم بخشی از اجرا بود.

دستیار جوانی به نام نازنین به استقبالش آمد.

«دکتر آرمان امیری؟ خوش آمدید. خانم آیدا ده دقیقه دیگر تشریف می‌آورند. اول گریم مختصر، بعد اتاق انتظار.»

آرمان خواست بگوید «گریم لازم نیست»، اما قبل از آنکه جمله کامل شود، نازنین با لبخند حرفه‌ای گفت: «نور استودیو بی‌رحم است. همه احتیاج دارند.»

اتاق گریم کوچک بود، با آینه‌ای بزرگ که دورش لامپ‌های گرد روشن بود. در آینه، صورت آرمان کمی خسته‌تر از آن چیزی به نظر می‌رسید که خودش حس می‌کرد. مردی میانسال با موهای سفید، پیرایش‌گر، بدون آنکه چیزی بگوید ‌لایه‌ای پودر روی پیشانی‌اش زد. پشت سر او، تلویزیون کوچکی بی‌صدا روشن بود و تصویر استودیو را نشان می‌داد: دو صندلی روبروی هم، میزی کوتاه میان آنها، پس‌زمینه‌ای تیره با خطوطی طلایی که مثل نقشه‌ی خیابان‌های شهری قدیمی در تاریکی می‌درخشید. روی دیوار استودیو، عنوان برنامه دیده می‌شد: «آستانه» با آیدا راد

آرمان همیشه از این نام خوشش می‌آمد. برای خودش فکر می‌کرد که آستانه یعنی جایی میان داخل و بیرون، گذشته و آینده، امنیت و خطر؛ جایی که آدم پیش از ورود، مکث می‌کند.

چند دقیقه بعد، خانم نازنین او را به اتاق انتظار برد. اتاق ساکت بود. روی میز، چند بطری آب، فنجان‌های کاغذی، و نسخه‌ی چاپ‌شده‌ی محورهای برنامه قرار داشت. آرمان برگه را برداشت و آرام زیر لب شروع به خواندن کرد:

۱. آیا نقد چپ به معنای بی‌اعتنایی به عدالت است؟

۲. انسان‌شناسی چپ و مسئله انگیزه

۳. خطای اطلاعاتی در اقتصاد برنامه‌ریزی‌شده

۴. دولت بزرگ، تمرکز قدرت و بوروکراسی

۵. شوروی، کوبا، چین مائو، ونزوئلا

۶. اسکاندیناوی؛ سوسیالیسم یا سرمایه‌داری رفاهی؟

۷. سنگاپور، سوئیس و دولت کارآمد

۸. جمع‌بندی: عدالت، آزادی و حکمرانی خوب

بعد آرمان با خودش گفت: «آیدا همه‌چیز را در نظر گرفته.»

در همین لحظه در باز شد. آیدا وارد شد.

با اینکه حضورش آرام بود، اما جو اتاق را تغییر داد. پالتوی بلند خاکستری پوشیده بود و شالی آبی تیره دور گردنش انداخته بود. موهایش کوتاه، مرتب و ساده بود. چهره‌اش آن زیبایی تلویزیونیِ بی‌نقص را نداشت. جذابیتش از دقت نگاهش می‌آمد. دقیق و پایبند زمان و وقت بود.

دستش را دراز کرد.

«آرمان، خوش آمدید. بالاخره از لایو اینستاگرام رسیدیم به نورهای تلویزیونی.»

آرمان لبخند زد گفت: « سپاسگزارم که دعوت کردید، البته بگم که نورهای تلویزیون از لایو ترسناک‌ترند.»

هر دو از شوخی آرمان کمی خندیدند و سنگینی فضا برای آرمان قابل تحمل‌تر شد.

آیدا بعد گفت: «نگران نور نباشید. من همیشه نگران ایده‌هایی هستم که مبهم، پر سرو صدا ولی تو خالی هستند.»

این جمله را با لبخند گفت، اما آرمان متوجه شد که او اصلا اهل شوخی نیست.

آیدا نشست.

«می‌خواهم برنامه امشب حمله به چپ به نظر نرسد. حمله آسان است. ما باید تشریح کنیم. شما در متن‌تان از یک نقطه‌ی مهم شروع می‌کنید: چپ درد را می‌بیند. این انصاف باید حفظ شود.»

آرمان که کمی خودش را گم کرده بود گفت: «دقیقا. نقد چپ از انکار فقر و نابرابری شروع نمی‌شود. از تفاوت میان تشخیص درد و طراحی درمان شروع می‌شود.»

آیدا سر تکان داد. «خوب است. همین را اول برنامه بگویید. مخاطب باید بفهمد شما با عدالت دشمنی ندارید؛ با تبدیل عدالت به تمرکز قدرت مسئله دارید.»

صدای کارگردان از بلندگوی کوچک اتاق آمد: «خانم آیدا، پنج دقیقه تا آنتن.»

آیدا برخاست و رو به آرمان گفت: «بفرمایید. آستانه منتظر شما‌ست.»

راهروی منتهی به استودیو نیمه‌تاریک بود. کابل‌ها مثل رگ‌های سیاهرنگ از کنار دیوار عبور می‌کردند. از پشت در استودیو صدای آرام کارکنان شنیده می‌شد. کسی می‌گفت: «نور سه کمی پایین‌تر.» دیگری پاسخ داد: «میکروفن مهمان چک شد.» مانیتورها روشن بودند. در یکی از آنها آرمان خودش را دید؛ در قاب تلویزیونی، آرام‌تر از آن چیزی که درونش بود.

استودیو سردتر از اتاق انتظار بود. نورهای سفید از بالا می‌تابیدند و صندلی‌ها در مرکز صحنه مثل دو جزیره‌ی روشن در دریایی تاریک بنظر می‌رسیدند. پشت صحنه، دیوار عظیمی بود با تصویر محوی از شهری در شب؛ برج‌ها، خیابان‌ها، پنجره‌ها، و خطی طلایی که از میان آنها می‌گذشت؛ انگار اندیشه راهی بود که از میان همین شهر عبور می‌کرد.

آیدا روی صندلی سمت چپ نشست. آرمان روبرویش. میان آنها میز کوچکی بود با دو لیوان آب و چند برگه کاغذ. هیچ چیز اضافی وجود نداشت. حتی قد و اندازه سکوت هم طراحی شده بود.

کارگردان شمارش معکوس را شروع کرد.

«ده، نه، هشت…»

آرمان دست‌هایش را روی زانو گذاشت.

در شماره هفت، به راننده تاکسی فکر کرد.

در شماره شش، به پیک خیس در کافه.

در شماره پنج، به مادر زیر چتر.

در شماره چهار، به شوروی، صف‌های طولانی، کارخانه‌های عظیم، ویترین‌های خالی.

در شماره سه، به کودکی در ونزوئلا که روی ثروت نفتی به دنیا آمده، اما آینده‌اش چقدر در فقر گذشت.

در شماره دو، به کلمه‌ای که همه‌چیز از آن شروع می‌شد: عدالت.

و در شماره یک، چراغ قرمز دوربین روشن شد.

آیدا به دوربین نگاه کرد.

«بینندگان عزیز، امشب در برنامه‌ی آستانه به یکی از بحث‌های دشوار اما ضروری سیاست مدرن می‌پردازیم: ضعف‌های نگاه چپ و اثر آن بر ساختار حکمرانی. چپ‌گرایی با دغدغه‌ای واقعی آغاز می‌شود؛ بی‌عدالتی. فقر، نابرابری، و محرومیت واقعیت‌هایی‌اند که هیچ جامعه‌ی سالمی نمی‌تواند آنها را نادیده بگیرد. اما پرسش امشب این است: آیا تشخیص درست درد، به‌معنای انتخاب درست درمان است؟ مهمان امشب ما دکتر آرمان امیری است؛ نویسنده و پژوهشگری که در ادامه‌ی بحث‌های خود درباره‌ی راست نو، این بار به نقد بنیان‌های حکمرانی چپ می‌پردازد. آرمان، خوش آمدید.»

آرمان کمی سر خم کرد. «ممنونم از دعوت شما.»

آیدا مستقیم وارد بحث شد.

«می‌خواهم از همان ابتدا مرز بحث را روشن کنیم. وقتی شما از ضعف‌های چپ حرف می‌زنید، آیا دارید اصل دغدغه‌ی عدالت را رد می‌کنید؟»

آرمان دست‌هایش را آرام روی دسته‌ی صندلی گذاشت.

«خیر. نقد جدی چپ از انکار دردهای اجتماعی آغاز نمی‌شود. بی‌عدالتی وجود دارد. فقر وجود دارد. استثمار در شکل‌های مختلف تاریخی و معاصر حضور داشته است. بخش‌هایی از جامعه واقعا در چرخه‌هایی گرفتار می‌شوند که خروج از آنها آسان نیست. بنابراین نقطه‌ی آغاز چپ از نظر اخلاقی قابل فهم است. مسئله از جایی شروع می‌شود که میان دیدن درد و طراحی درمان تفاوت بگذاریم. چپ در بسیاری از موارد درد را درست می‌بیند، اما یا درمانی پیشنهاد نمی‌کند، یا درمان پیشنهادی بیشتر شعاری است و قابل اجرا نیست، و یا در سطح حکمرانی می‌تواند به تمرکز قدرت، کاهش انگیزه، اختلال اطلاعاتی، رشد بوروکراسی، تضعیف مالکیت، فرار سرمایه، افول نوآوری و کاهش آزادی شهروندان منجر شود.»

آیدا به‌آرامی گفت:

«پس شما می‌گویید چپ در سطح عاطفی جذاب است، اما در سطح نهادی مشکل پیدا می‌کند.»

آرمان با آرامش جواب داد: «بله. چپ اغلب با عاطفه‌ی عدالت وارد می‌شود، اما حکمرانی فقط عاطفه نیست. حکمرانی یعنی طراحی سازوکاری که انسان واقعی را با همه‌ی پیچیدگی‌هایش در نظر بگیرد: انگیزه، مالکیت، رقابت، منزلت، قدرت‌طلبی، خطا، خلاقیت، ترس و امید. اگر نظریه‌ای انسان را زیادی ساده بنگرد، دولت هم جامعه را ساده اداره خواهد کرد؛ ولی جامعه هرگز گزاره‌ای ساده‌ نیست.»

آیدا کمی به جلو خم شد. نور استودیو روی گونه‌اش خط روشنی انداخت.

«اینجا به انسان‌شناسی چپ می‌رسیم. شما در نوشته‌تان گفته‌اید بنیادی‌ترین ضعف چپ، انسان‌شناسی آن است. لطفا توضیحی در موردش بدهید.»

آرمان گفت: «چپ معمولا انسان را موجودی می‌بیند که اگر ساختار مالکیت و توزیع ثروت تغییر کند، به‌طور طبیعی به سمت همکاری، برابری و مسئولیت جمعی حرکت می‌کند. این نگاه بخش مهمی از واقعیت انسانی را کم‌رنگ می‌کند. انسان البته عدالت می‌خواهد، اما انگیزه هم می‌خواهد. تمایز بر پایه توان می‌خواهد. رقابت می‌خواهد. مالکیت می‌خواهد. منزلت، پاداش و امکان پیشرفت می‌خواهد. وقتی نظام حکمرانی میان تلاش بیشتر و پاداش بیشتر رابطه‌ای روشن برقرار نکند، تولید، خلاقیت و مسئولیت‌پذیری افت می‌کند.»

آیدا گفت: «مدافعان چپ ممکن است پاسخ دهند که همین رقابت و پاداش، نابرابری می‌سازد.»

آرمان گفت: «رقابت بدون قانون می‌تواند ناعادلانه شود. اما حذف رابطه‌ی تلاش و پاداش هم جامعه را بیمار می‌کند. حکمرانی خوب رقابت را منصفانه می‌کند، مسیر تحرک اجتماعی می‌سازد، آموزش و فرصت ایجاد می‌کند، با فساد می‌جنگد، و از آسیب‌پذیران حمایت هدفمند می‌کند. اما اگر به نام برابری، انگیزه را فرسوده کند، در نهایت باید با نظارت، سهمیه‌بندی، اجبار و کنترل اداری کمبود انگیزه را جبران کند. اینجا یک ایده‌ی اخلاقی آرام‌آرام به سازوکار کنترلی تبدیل می‌شود.»

در سکوت کوتاهی که پس از جمله‌اش آمد، صدای بسیار خفیف جابجایی دوربین شنیده شد. آیدا یادداشتی روی برگه‌اش نوشت.

و گفت: «بیایید سراغ مسئله‌ی اطلاعات برویم. شما به هایک اشاره کرده‌اید. هایک کیست و چرا بحث اطلاعات تا این اندازه برای نقد حکمرانی چپ مهم است؟

آرمان نفس کوتاهی کشید و گفت: «فریدریش هایک یکی از مهمترین اقتصاددانان و فیلسوفان سیاسی قرن بیستم بود. متفکری اتریشی‌تبار که بعدها در بریتانیا و آمریکا کار کرد و به‌ویژه به‌خاطر دفاع از بازار آزاد و نقد برنامه‌ریزی متمرکز شناخته می‌شود. اهمیت هایک فقط در این نبود که با سوسیالیسم مخالف بود؛ اهمیت او در این بود که نشان داد مشکل برنامه‌ریزی مرکزی فقط اخلاقی یا سیاسی نیست، بلکه معرفتی است.

آیدا پرسید: « لطفا اینو کمی بیشتر توضیح بدید»

آرمان که احساس کرد شاید بیش از حد دانشگاهی حرف زده، گفت: حتما، منظورم این بود که دولت حتی اگر کاملا خیرخواه باشد، باز هم نمی‌تواند همه اطلاعات لازم برای اداره‌ی اقتصاد و جامعه را در اختیار داشته باشد.

او می‌گفت دانش در جامعه پراکنده است. هر کشاورز، پزشک، مهندس، مغازه‌دار، کارگر، مصرف‌کننده و کارآفرین بخشی از اطلاعات واقعی زندگی را در اختیار دارد. اطلاعاتی که محلی، متغیر، لحظه‌ای و وابسته به تجربه زیسته است. هیچ وزارتخانه‌ای نمی‌تواند همه این داده‌ها را هم‌زمان جمع کند و بفهمد که کجا کمبود وجود دارد، کجا نیاز بیشتر است، کجا تولید باید افزایش یابد، چه چیزی برای مردم ارزش دارد و چه چیزی دیگر ارزش ندارد.

در نگاه هایک، قیمت در بازار فقط یک عدد نیست؛ یک پیام است. وقتی قیمت چیزی بالا می‌رود، به جامعه می‌گوید آن کالا کمیاب‌تر یا پرتقاضاتر شده است. وقتی پایین می‌آید، پیام دیگری می‌دهد. بازار از طریق قیمت‌ها نوعی نظام ارتباطی ایجاد می‌کند. اما وقتی دولت قیمت را از بالا تعیین می‌کند، این پیام‌ها تحریف می‌شوند. در نتیجه حکومت فکر می‌کند دارد عدالت برقرار می‌کند، اما در عمل چشم‌های اقتصاد را می‌بندد. چون پزشکی که تب‌سنج را دستکاری کند تا تب بیمار پایین‌تر دیده شود. عدد بهتر می‌شود، اما حال بیمار بهبود نمی‌یابد.»

آیدا برای نخستین بار لبخند زد.

«مثال پزشکی جالبی بود. پس از نظر شما، کنترل قیمت مثل تغییر عدد درجه سنجش تب‌ است.»

آرمان: «دقیقا. دولت می‌تواند قیمت را پایین نگه دارد، اما کمبود را حذف نمی‌کند. فقط علامت کمبود را پنهان می‌کند. بعد ناچار می‌شود واردات، توزیع، سهمیه، مجوز، نظارت و تعزیرات را بیشتر کند. در این لحظه، دولت از داور و تنظیم‌گر به مالک، توزیع‌کننده، قیمت‌گذار و تصمیم‌گیرنده‌ی اصلی تبدیل می‌شود.»

آیدا گفت: «این همان جایی است که شما از دولت به‌عنوان نقطه‌ی گلوگاهی زندگی اقتصادی حرف می‌زنید.»

آرمان سر تکان داد. «بله. در چنین ساختاری، تولیدکننده برای قیمت، واردات، صادرات، استخدام، سرمایه‌گذاری و حتی گاهی نوع تولید خود باید به دولت مراجعه کند. نتیجه، افزایش رانت، فساد اداری، کاهش رقابت و شکل‌گیری طبقه‌ای از مدیران سیاسی ـ اقتصادی است که نه از بازار، بلکه از نزدیکی به قدرت تغذیه می‌کنند.»

آرمان ادامه داد: به زبان ساده، هایک می‌گوید مشکل دولت چپ‌گرا این نیست که همیشه بدخواه است؛ مشکل این است که بیش از حد به دانایی خود اعتماد می‌کند. این همان غرور دانستن است؛ اینکه دولت گمان کند می‌تواند بهتر از میلیون‌ها انسان، زندگی، نیازها، انتخاب‌ها و آینده‌ی آنها را برنامه‌ریزی کند.

آیدا به دوربین نگاه کرد، سپس دوباره به آرمان.

«بگذارید این موضوع را با یک مثال تاریخی روشن کنیم. شوروی همیشه یکی از نمونه‌های کلاسیک نقد اقتصاد برنامه‌ریزی‌شده است. اما برخی می‌گویند شوروی صنعتی‌سازی کرد، آموزش را گسترش داد، قدرت نظامی ساخت. شما چه پاسخی دارید؟»

آرمان گفت: «باید منصف بود. شوروی در آغاز توانست با بسیج منابع، صنعتی‌سازی وسیعی ایجاد کند. اما پرسش، حکمرانی بلندمدت است. آیا چنین نظامی می‌تواند کیفیت، نوآوری، رفاه مصرفی، آزادی و پاسخگویی تولید کند؟ در بلندمدت، اقتصاد برنامه‌ریزی‌شده‌ی شوروی با کمبود مزمن، صف‌های گسترده، کاهش کیفیت کالاها و بازار سیاه روبرو شد. گزارش‌های تاریخی، از جمله بریتانیکا، نشان می‌دهند که کمبود کالاهای مصرفی در اقتصاد برنامه‌ریزی‌شده شوروی از میانه‌ی دهه‌ی ۱۹۸۰ شدت گرفت؛ تا میانه‌ی سال ۱۹۹۰، بیش از هزار کالای اساسی به‌ندرت در فروشگاه‌ها یافت می‌شد. هم‌زمان، صف‌های طولانی، سهمیه‌بندی و بازار سیاه به نشانه‌های روزمره‌ی ناکارآمدی اقتصاد متمرکز تبدیل شدند؛ تا جایی که برآورد شده اقتصاد بازار سیاه شوروی ارزشی معادل بیش از ۱۰ درصد تولید ناخالص داخلی رسمی کشور داشت.

آیدا گفت: «یعنی دولت همه‌چیز را می‌دید، اما چیزی را درست نمی‌دید.»

آرمان گفت: «چون دولت جای چشم جامعه نشسته بود. بازار، قیمت، رقابت و تصمیم‌های پراکنده، چشم‌های جامعه‌اند. وقتی دولت همه‌ی این چشم‌ها را می‌بندد و فقط از پنجره‌ی اداره نگاه می‌کند، جهان را ناقص می‌بیند.»

آیدا چند ثانیه سکوت کرد. این سکوت‌ها بخشی از محبوبیت او بود. به مهمان فرصت می‌داد جمله‌اش در ذهن مخاطب بنشیند.

سپس گفت: «حالا به قدرت برسیم. شما نوشته‌اید چپ با شعار کاهش نابرابری قدرت وارد میدان می‌شود، اما ابزار اصلی‌اش معمولا دولت بزرگ‌تر است. آیا این تناقض اصلی چپ است؟»

آرمان گفت: «به باور من، یکی از تناقض‌های اصلی است. چپ به سرمایه‌دار سوءظن دارد و می‌گوید او ممکن است منافع خود را دنبال کند. این سوءظن در بخشی از موارد قابل فهم است. اما همان سوءظن باید نسبت به مدیر دولتی، حزب حاکم، مقام اجرایی و کمیته‌ی برنامه‌ریزی هم وجود داشته باشد. دولت هم از انسان‌ها تشکیل شده است. اگر سرمایه‌دار ممکن است منافع خود را دنبال کند، صاحب قدرت سیاسی هم می‌تواند همین کار را با حجمی بزرگ‌تر  انجام بدهد؛ با این تفاوت بزرگ و خطرناک که قدرت سیاسی، ابزار قانون، پلیس، مجوز، مالیات و سرکوب را هم در اختیار خود دارد.»

آیدا گفت: «پس مشکل شما با چپ فقط اقتصادی نیست؛ سیاسی هم هست.»

آرمان با صدایی محکم و کمی هیجانی جواب داد «بله. وقتی عدالت اجتماعی بهانه‌ای برای تمرکز قدرت شود، آزادی آسیب می‌بیند. برای کاهش قدرت سرمایه‌دار، قدرت دولت افزایش می‌یابد. برای کاهش نابرابری اقتصادی، اختیار بیشتری به بوروکراسی داده می‌شود. برای طراحی عدالت، حوزه تصمیم‌گیری فردی محدودتر می‌شود. این مسیر در نسخه‌های رادیکال چپ به‌وضوح دیده شده است.»

آیدا گفت:«مثلا کوبا؟»

آرمان: «کوبا با وعده‌ی آزادی و عدالت آغاز شد، اما به حکومت تک‌حزبی رسید. کنترل سیاسی و اقتصادی گسترده شکل گرفت. وقتی حزب خود را نماینده‌ی عدالت بداند، مخالف به‌راحتی دشمن عدالت معرفی می‌شود.»

آیدا افزود:«و چین مائو؟»

آرمان لحظه‌ای مکث کرد. نور استودیو همچنان سرد بود، و صدای پشت صحنه آهسته‌تر شده بود.

گفت: «طرح (جهش بزرگ به جلو)ی مائو، نمونه‌ی دردناکی است از این‌که آرمان بزرگ، وقتی با تمرکز قدرت و خطای اطلاعاتی ترکیب شود، چگونه به فاجعه‌ی انسانی می‌رسد. هدف، صنعتی‌سازی سریع و سازمان‌دهی جمعی اقتصاد بود. اما نتیجه، قحطی عظیم و مرگ میلیون‌ها انسان شد. برخی برآوردهای جدید، قربانیان را تا حدود ۴۵ میلیون نفر ذکر کرده‌اند. اینها فقط عدد نیستند. هر عدد پدری است، مادری است، کودکی است، روستایی است که صدایش به مرکز نرسید؛ چون مرکز تصور می‌کرد همه‌چیز را می‌داند.»

آیدا این بار پرسش بعدی را فوری نپرسید. سکوت را نگه داشت. دوربین روی چهره‌ی آرمان ماند. شاید همین لحظه بود که برنامه از یک بحث نظری به روایتی اخلاقی تبدیل شد.

بعد گفت: «اما منتقدان شما ممکن است بگویند این‌ها نمونه‌های رادیکال‌اند. چپ امروز، در بسیاری از کشورهای دموکراتیک، چنین چیزی نمی‌خواهد.»

آرمان گفت: «این نکته درست است. چپ میانه با چپ رادیکال تفاوت دارد و باید منصفانه بررسی شود. من هرگز دانمارک یا سوئد را با شوروی یکی نمی‌دانم. مدل اسکاندیناوی اقتصاد برنامه‌ریزی‌شده‌ی سوسیالیستی نیست. دانمارک، سوئد و نروژ ترکیبی از اقتصاد بازار، مالکیت خصوصی، تجارت آزاد، نهادهای قوی، مالیات بالا و خدمات رفاهی گسترده‌اند. حتی منابع رسمی دانمارک توضیح می‌دهند که مدل رفاهی این کشور بر اقتصاد سرمایه‌داری بازار استوار است، نه اقتصاد برنامه‌ریزی‌شده‌ی سوسیالیستی.»

آیدا گفت: «پس موفقیت اسکاندیناوی موفقیت چپ نیست؟»

آرمان گفت: «موفقیت آنها بر اساس، سرمایه‌داری با دولت رفاهی کارآمد است. تفاوت مهمی وجود دارد. این کشورها توانستند دولت رفاهی بسازند، چون پیش از آن سطح بالایی از اعتماد، سرمایه اجتماعی، شفافیت اداری، آموزش، نظم نهادی و تولید ثروت داشتند. رفاه بدون بازار پایدار نمی‌ماند. دولت رفاهی زمانی دوام دارد که اقتصاد مولد، نیروی کار منظم، نظام مالیاتی قابل اعتماد، فساد پایین و نهادهای پاسخگو وجود داشته باشد.»

آیدا گفت: «پس از نظر شما، چپ وقتی از اسکاندیناوی مثال می‌آورد، بخشی از داستان را حذف می‌کند.»

آرمان: «دقیقا. اسکاندیناوی فقط مالیات بالا و خدمات عمومی نیست. اسکاندیناوی یعنی اعتماد بالا، دولت پاک و بدون فساد، مالکیت امن، بازار باز، قانون‌مندی و فرهنگ مسئولیت‌پذیر. شاخص‌های بین‌المللی فساد هم نشان می‌دهند کشورهایی مانند دانمارک، فنلاند، سنگاپور و سوئد در میان پاک‌ترین نظام‌های اداری جهان قرار دارند. پس مسئله فقط اندازه‌ی دولت نیست؛ کیفیت دولت، پاسخگویی، شفافیت و محدودیت قدرت تعیین‌کننده‌اند.»

آیدا به‌آرامی گفت: «این نکته برای بحث حکمرانی بسیار مهم است: دولت بزرگ در کشور با اعتماد بالا و فساد پایین، با دولت بزرگ در کشور بی‌اعتماد و فاسد، یک پدیده یکسان نیست.»

آرمان گفت: «حتما که نیست. نسخه‌برداری نهادی بدون بستر فرهنگی و اجتماعی، یکی از خطاهای بزرگ سیاست‌گذاری است. نمی‌شود فقط مالیات اسکاندیناوی را دید و اعتماد اسکاندیناوی، شفافیت اسکاندیناوی، آموزش اسکاندیناوی و دولت پاک اسکاندیناوی را نادیده گرفت.»

آیدا برگه‌ای را برداشت. «بیایید ونزوئلا را هم وارد بحث کنیم. شما آن را نمونه‌ای از ساده‌سازی عدالت و ضعف نهادی دانسته‌اید. چرا؟»

آرمان گفت: «ونزوئلا از این نظر آموزنده است که نشان می‌دهد ثروت طبیعی، بدون نهادهای سالم، توسعه نمی‌آورد. این کشور بزرگترین ذخایر اثبات‌شده‌ی نفت خام جهان را دارد؛ حدود ۳۰۳ میلیارد بشکه. اما با ترکیبی از مدیریت ضعیف، مداخله‌ی سنگین دولت، تضعیف نهادها، وابستگی نفتی، بحران سیاسی و فشارهای بین‌المللی، نتوانست این ثروت را به رفاه پایدار تبدیل کند. داده‌های بانک جهانی نشان می‌دهد تولید ناخالص داخلی سرانه ونزوئلا در سال ۲۰۲۴ حدود ۴۲۱۸ دلار بوده است. این فاصله میان ظرفیت طبیعی و خروجی نهادی بسیار معنادار است.»

آیدا گفت: «پس عدالت توزیعی بدون تولید ثروت و نهاد کارآمد، به بن‌بست می‌رسد.»

آرمان«بله. به‌نظر من، مشکل بسیاری از نسخه‌های چپ این است که عدالت را بیش از حد به توزیع فروکاسته‌اند. عدالت فقط توزیع نیست؛ عدالت فرصت، شایستگی، امنیت حقوقی، مالکیت، آموزش، رقابت سالم، آزادی انتخاب و امکان ساختن آینده است. جامعه‌ای که در آن همه فقیرتر اما برابرتر شوند، جامعه عادل‌تری نیست. عدالت پایدار وقتی شکل می‌گیرد که انسان بتواند کار کند، مالک شود، خطر کند، شکست بخورد، دوباره برخیزد و نتیجه‌ی تلاش خود را ببیند.»

آیدا به‌آرامی گفت: «این نگاه شما را به راست نو وصل می‌کند؛ چون در بحث‌های قبلی‌تان مالکیت را فقط دارایی نمی‌دانستید، آن را پیوند انسان با آینده می‌دانستید.»

آرمان لبخند کوتاهی زد. «دقیقا. مالکیت فقط حساب بانکی یا سند خانه نیست. مالکیت یعنی انسان حس کند بخشی از آینده در دست اوست. چپ وقتی مالکیت را فقط ابزار نابرابری می‌بیند، کارکرد روانی، اخلاقی و تمدنی آن را نادیده می‌گیرد. کسی که هیچ سهمی از آینده ندارد، به‌سختی مسئول آینده می‌شود.»

آیدا گفت: «اما سرمایه‌داری افسارگسیخته هم می‌تواند آینده را از انسان بگیرد.»

آرمان: «کاملا. نقد چپ به سرمایه‌داری افسارگسیخته ارزشمند است. مسئله من این است که راه‌حل پایدار، نابودی مالکیت و انگیزه نیست. راه‌حل، قانون‌مندی، رقابت سالم، مبارزه با انحصار، آموزش، فرصت، حمایت هدفمند و دولت پاسخگوست.»

آیدا گفت: «اجازه بدهید به نمونه‌های مقابل برویم. شما در مصاحبه‌های تازه خود از سنگاپور و سوئیس به‌عنوان تجربه‌هایی متفاوت یاد کرده‌اید. چرا سنگاپور برای شما مهم است؟»

آرمان گفت: «سنگاپور نمونه‌ی مهمی است، چون در دهه‌ی ۱۹۶۰ کشوری کوچک، فاقد منابع طبیعی و آسیب‌پذیر بود. اما با حکمرانی پاک، آموزش، تجارت آزاد، امنیت مالکیت، جذب سرمایه و دولت کارآمد، به یکی از موفق‌ترین اقتصادهای جهان تبدیل شد. تولید ناخالص داخلی سرانه سنگاپور در سال ۲۰۲۴ حدود ۹۰٬۶۷۴ دلار بوده، در حالی که رقم مشابه برای بریتانیا حدود ۵۳٬۲۴۶ دلار گزارش شده است. از نظر تاریخی این مقایسه بسیار معنادار است: کشوری که زمانی مستعمره بود، با نهادسازی و حکمرانی اقتصادی از بسیاری از قدرت‌های قدیمی جلو افتاده است.»

آیدا گفت: «پس شما در برابر چپ، صرفا از دولت کوچک دفاع نمی‌کنید؛ از دولت کارآمد دفاع می‌کنید.»

آرمان «دقیقا. بحث من دولت کوچک در برابر دولت بزرگ نیست. بحث دولت محدود، پاسخگو و ظرفیت‌مند در برابر دولت مداخله‌گر، رانتی و ناکارآمد است. دولت باید بتواند قانون اجرا کند، زیرساخت بسازد، امنیت ایجاد کند، آموزش عمومی را تقویت کند، فساد را مهار کند، و از رقابت سالم محافظت کند. اما وقتی دولت خود را مالک جامعه بداند، مشکل آغاز می‌شود.»

آیدا گفت: «این جمله را دوست دارم: دولت خدمت‌گزار جامعه است، نه معمار جامعه.»

آرمان گفت: «بله. وقتی دولت خود را معمار جامعه بداند، انسان‌ها تبدیل به مصالح ساختمانی می‌شوند.»

آیدا به دوربین نگاه کرد. برای اولین بار کمی هیجان‌زده بنظر می‌رسید.

«آرمان، شما در پایان متن‌تان جمله‌ی تندی دارید: ضعف اصلی چپ این است که بیشتر از آنکه نظریه‌ای درباره‌ی حکمرانی باشد، نظریه‌ای درباره‌ی نارضایتی است. این را ‌برای ما باز می‌کنید؟»

آرمان کمی عقب نشست. «همانطور که عرض شد، چپ به‌خوبی می‌داند با چه چیزی مخالف است: نابرابری، فقر، استثمار، سرمایه‌داری افسارگسیخته، تبعیض و بی‌عدالتی. این توان انتقادی، قدرت بزرگ چپ است. اما وقتی باید ساختار حکمرانی بسازد، بارها به الگوی مشابه بازمی‌گردد: دولت بزرگ‌تر، تنظیم‌گری بیشتر، توزیع گسترده‌تر، مداخله عمیق‌تر و کنترل شدیدتر. این مسیر اگر با نهادهای قوی، بازار آزاد، مالکیت امن، شفافیت و محدودیت قدرت مهار نشود، به ناکارآمدی اقتصادی و اقتدارگرایی سیاسی می‌رسد.»

آیدا گفت: «یعنی چپ در تخریب اخلاقی نظم موجود قوی است، اما در ساختن نظم جایگزین مشکل دارد.»

آرمان گفت: «بله. چون نارضایتی برای بسیج سیاسی کافی است، اما برای حکمرانی کافی نیست. جامعه با خشم اداره نمی‌شود. با نهاد اداره می‌شود  با قانون، انگیزه، اعتماد، تولید ثروت، پاسخگویی و آزادی.»

آیدا گفت: «پس نقد شما به قلب رابطه عدالت و قدرت می‌زند.»

آرمان: «دقیقا. مسئله فقط شکست اقتصادی چپ نیست. مسئله عمیق‌تر، شکست در فهم رابطه‌ی عدالت و قدرت است. عدالت وقتی از آزادی جدا شود، به اطاعت تبدیل می‌شود. برابری وقتی از تولید ثروت جدا شود، به تقسیم فقر می‌انجامد. دولت رفاهی وقتی از بازار مولد جدا شود، به بحران مالی می‌رسد. دولت بزرگ وقتی نهادهای مستقل مهارش نکنند، به منبع سلطه تبدیل می‌شود.»

این جمله‌ها در استودیو مثل ضربه‌های آرام اما پی‌درپی فرود آمدند. آیدا به صفحه‌ی روبرویش نگاه کرد. پیام‌های زنده‌ی مخاطبان برای او روی مانیتور می‌آمدند. برخی موافق بودند، برخی خشمگین، برخی پرسشگر. او یکی از پیام‌ها را انتخاب کرد.

«یکی از بینندگان پرسیده: اگر چپ این‌همه مشکل دارد، پس با فقر چه کنیم؟ آیا بازار خودبه‌خود همه‌چیز را حل می‌کند؟»

آرمان بی‌درنگ گفت: « چه سؤال خوبی، خیر. بازار خودبه‌خود عدالت کامل نمی‌سازد. جامعه‌ای که نسبت به فرودستان بی‌تفاوت باشد، پایدار نمی‌ماند. پاسخ پایدار به نابرابری، نابودی انگیزه و مالکیت نیست؛ ایجاد فرصت، تقویت آموزش، مبارزه با فساد، حفظ رقابت، گسترش مالکیت، حمایت هدفمند از آسیب‌پذیران و ساختن نهادهای پاسخگوست. عدالت ماندگار باید با آزادی، تولید ثروت، قانون، مسئولیت فردی و حکمرانی محدود اما کارآمد همراه باشد.»

آیدا گفت: «پس شما می‌خواهید عدالت را از انحصار چپ بیرون بیاورید.»

آرمان گفت: «بله. عدالت نباید دارایی انحصاری هیچ ایدئولوژی باشد. چپ احساس عدالت را جدی گرفت، اما آن را اغلب به توزیع و دولت‌گرایی فروکاست. راست نو باید عدالت را در پیوند با منزلت، مالکیت، فرصت، خانواده، آموزش، امنیت، قانون و آزادی بازتعریف کند.»

آیدا برای لحظه‌ای به آرمان نگاه کرد.

«این دقیقا همان جایی است که بحث امشب از نقد چپ به پروژه‌ی فکری خود شما وصل می‌شود. شما در واقع می‌گویید جامعه‌ی خوب با نیت خوب ساخته نمی‌شود.»

آرمان آهسته گفت: «جامعه‌ی خوب با نهاد خوب ساخته می‌شود؛ با قدرت محدود، قانون پاسخگو، اقتصاد پویا، پیوند فرهنگ و گذشته‌ی تاریخی فرد، هویت، فرهنگ مسئولیت‌پذیر و آزادی.»

نور استودیو ثابت بود. دوربین سوم آرام به سمت آیدا چرخید. او می‌دانست پایان برنامه باید جمع‌بندی باشد، نه قضاوت نهایی. «آستانه» همیشه با پرسش تمام می‌شد، نه با یک حکم.

آیدا رو به دوربین کرد.

«آنچه امشب شنیدیم، نقدی بر دغدغه‌ی عدالت نبود؛ نقدی بر ساده‌سازی عدالت بود. چپ‌گرایی از دردهای واقعی آغاز می‌کند: فقر، نابرابری، و بی‌عدالتی. اما پرسش دشوار حکمرانی این است که چگونه می‌توان این دردها را درمان کرد، بدون آنکه آزادی، انگیزه، مالکیت، هویت، نوآوری و نهادهای مستقل قربانی شوند. آرمان امشب استدلال کرد که بزرگترین خطای چپ، عبور از عدالت‌خواهی به تمرکز قدرت است؛ جایی که دولت از خدمتگزار جامعه به معمار جامعه تبدیل می‌شود.»

سپس به آرمان نگاه کرد.

«آرمان، جمله‌ی آخر با شما. اگر قرار باشد نقد چپ را در یک تصویر خلاصه کنید، آن تصویر چیست؟»

آرمان به استودیو نگاه کرد. به نورها، دوربین‌ها، سکوت عوامل پشت صحنه، آیدا، و آن تصویر شبانه‌ی شهر روی دیوار. بعد به یاد خیابان واقعی افتاد؛ راننده تاکسی، مردم در گذر، بیماران بیمارستان و …

گفت: «چپ شبیه پزشکی است که درد بیمار را جدی می‌گیرد، اما گاهی چنان شیفته‌ی درمان خود می‌شود که بدن پیچیده‌ی بیمار را فراموش می‌کند. جامعه بدن زنده است؛ با حافظه، انگیزه، ترس، خلاقیت، مالکیت، رقابت، خانواده، تاریخ، اخلاق و آزادی. درمانی که فقط به توزیع فکر کند و این بدن زنده را نبیند، ممکن است تب را پایین بیاورد، اما جان بیمار را ضعیف‌تر می‌کند. عدالت زمانی انسانی می‌ماند که آزادی را زنده نگه دارد.»

آیدا چند ثانیه سکوت کرد. سپس گفت:

«سپاس از شما.»

چراغ قرمز دوربین خاموش شد.

استودیو ناگهان از جهان تلویزیون به جهان واقعی برگشت. یکی از عوامل گفت: «کات. عالی بود.» صدای حرکت پایه‌ی دوربین‌ها بلند شد. نورها کمی کم شدند. آیدا کاغذ‌هایش را جمع کرد، اما از جا بلند نشد.

به آرمان گفت:

«جمله‌ی آخر ماندنی بود.»

آرمان گفت: «امیدوارم سوءتفاهم نشود.»

آیدا لبخند زد. «هر جمله‌ی جدی سوءتفاهم می‌شود. وظیفه‌ی ما این است که آن‌قدر روشن بگوییم که سوءتفاهم سخت‌تر شود.»

آرمان از صندلی بلند شد با آیدا خداحافظی کرد. وقتی از استودیو بیرون می‌رفت، دوباره از کنار مانیتورها گذشت. تصویر خودش را در یکی از آنها دید؛ این بار در حال خروج از قاب. برای لحظه‌ای حس کرد هر گفت‌وگوی تلویزیونی همین است: انسان وارد قاب می‌شود، چند جمله می‌گوید، از قاب بیرون می‌رود، اما اگر بخت با او باشد، یکی از جمله‌ها در ذهن کسی بیرون از استودیو ادامه پیدا می‌کند.

در اتاق انتظار، گوشی‌اش پر از پیام بود. لیلا نوشته بود:

«خوب بود. اما یادت باشد نقد چپ وقتی قوی است که رنج فقرا را همیشه واقعی نگه دارد.»

آرمان جواب داد:

«درست می‌گویی. این مرز اخلاقی بحث است.»

کامران نوشته بود:

«امشب به راست میانه هم خدمت کردی. دولت کارآمد و محدود همان چیزی است که ما سال‌ها می‌گوییم.»

آرمان لبخند زد. پاسخ داد:

«اما من هنوز فکر می‌کنم بحران عمیق‌تر از مدیریت است.»

پیام رها هم آمده بود:

«آیدا امشب تو را آرام‌تر اما خطرناک‌تر کرد. داستان سوم آماده است.»

آرمان گوشی را خاموش کرد و به راهرو برگشت. ساختمان تلویزیون آرام‌تر شده بود. چند نفر در سکوت وسایل صحنه را جمع می‌کردند. قهوه‌ی سردی روی میز مانده بود. روی یکی از مانیتورها، عنوان برنامه هنوز دیده می‌شد: «ضعف‌های نگاه چپ و اثر آن بر ساختار حکمرانی».

بیرون ساختمان، هوا سردتر شده بود. زمین کمی برفی بود. آرمان چند لحظه زیر سایه‌بان ایستاد. شهر روبرویش بود؛ همان شهری که هر نظریه‌ای، اگر جدی باشد، باید روزی به آن پاسخ دهد. شهر کارگران، مدیران، دانشجویان، مهاجران، ثروتمندان، فقرا، رانندگان تاکسی، مادران، کودکان، پیرمردان، بیماران، صاحبان مغازه، کارآفرینان، کارمندان دولت، معلمان، مهندسان، پزشکان، و آدم‌هایی که هر صبح با امیدی کوچک از خواب بیدار می‌شوند و هر شب با صدها نگرانی و آرزو به خواب می‌روند.


*دکتر مهدی میرسعیدی، استاد دانشگاه و پژوهشگر فلسفه و علوم اجتماعی

 

 

برای امتیاز دادن به این مطلب لطفا روی ستاره‌ها کلیک کنید.

توجه: وقتی با ماوس روی ستاره‌ها حرکت می‌کنید، یک ستاره زرد یعنی یک امتیاز و پنج ستاره زرد یعنی پنج امتیاز!

تعداد آرا: ۳ / معدل امتیاز: ۵

کسی تا به حال به این مطلب امتیاز نداده! شما اولین نفر باشید

لینک کوتاه شده این نوشته:
https://kayhan.london/?p=401998